عافیت‌سوزی

عافیت چشم مدار از منِ میخانه نشین / که دَم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم - حافظ

عافیت‌سوزی

عافیت چشم مدار از منِ میخانه نشین / که دَم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم - حافظ

عافیت‌سوزی

من سید نورالله شاهرخی دانشجوی دکتری رشته‌ی حقوق خصوصی دوره‌ی روزانه‌ دانشگاه علامه طباطبایی تهران (رتبه‌ی 13 آزمون دکتری سال 91) ، کارشناسی ارشد حقوق خصوصی از همان دانشگاه (رتبه‌ی 21 آزمون ارشد سال 1385) ، مدرس دانشگاه و وکیل پایه یک دادگستری هستم. این وبلاگ در وهله‌ی اول برای ارتباط با دانشجویان و دوستانم و در وهله‌ی بعد برای ارتباط با هر کسی که علاقمند به مباحث مطروحه در وبلاگ باشد طراحی شده است. سؤالات حقوقی شما را در حد دانش محدودم پاسخ‌گو هستم و در زمینه‌های گوناگون علوم انسانی به‌خصوص ادبیات و آموزش زبان انگلیسی و نیز در صورت تمایل، تجارب شما از زندگی و دید شما به زندگی علاقمند به تبادل نظر هستم.

***
***

جهت تجمیع سؤالات درسی و حقوقی و در یکجا و اجتناب از قرار گرفتن مطالب غیر مرتبط در ذیل پُستهای وبلاگ ، خواهشمند است سؤالات درسی و / یا حقوقی خود را در قسمت اظهار نظرهای مطلبی تحت همین عنوان (که از قسمت طبقه بندی موضوعی در ذیل همین ستون هم قابل دسترسی است) بپرسید. به سؤالات درسی و / یا حقوقی که در ذیل پُستهای دیگر وبلاگ پرسیده شود در کمال احترام ، پاسخ نخواهم داد. ضمناً توجه داشته باشید که امکان پاسخگویی به سؤالات ، از طریق ایمیل وجود ندارد.

***
***
در خصوص انتشار مجدد مطالب این وبلاگ در جاهای دیگر لطفاً قبل از انتشار ، موضوع را با من در میان بگذارید و آدرس سایت یا مجله‌ای که قرار است مطلب در آن منتشر شود را برایم بفرستید؛ (نقل مطالب، بدون کسب اجازه‌ی قبلی ممنوع است!) قبلاً از همکاری شما متشکرم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۵ ب.ظ
    مرگ....
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

در فضائل دیکتاتور بودن

پنجشنبه آذر ۲۹ ۱۳۹۷، ۱۰:۳۷ ب.ظ


ببخشید این متن هم طولانی شد، کلاً من شروع نوشته‌م با خودمه اما پایانش دیگه با خداست! 


من اون اولی که کار تدریس رو شروع کردم، بسیار دموکرات منش و لیبرال مَسْلک بودم توی تدریس، همه چی رو به اختیار خود دانشجویان واگذار کرده بودم و فقط انتظار داشتم که در امتحان پایان ترم قبول بشن، مثلاً یادم هست که ترم اول تدریسم حتی حضور و غیاب هم نداشتم و دیر اومدن یا زود رفتن دانشجویان هم برام مهم نبود، باورتون میشه همچین چیزی؟ کلاسم اصن در و پیکر نداشت، هر کی هر وخ می‌خواست میومد و هر وخ هم می‌خواست میرفت. استدلالم هم این بود که بالاخره اگه کلاس من بار علمی لازم رو داشته باشه دانشجویی که بدنبال کسب علم هست خودش میاد، هر کی هم نیاد خب خودش ضرر کرده! اون ترم، سیلی محکمی خوردم چون خیلیا اصلاً نیومدن سر کلاس و آخرشم افتادن و انتظار قبول شدن و فله‌ای نمره گرفتن داشتن. دانشگاه هم براش عجیب بود که چرا آمار افتاده‌ها در درس من انقد بالاست و تفاوت محسوسی با سایرین داره. چون قاعدتاً وختی زیاد توی تدریس سخت نمی‌گیری باید توی امتحان هم همون رویه رو داشته باشی. بقیه‌ی اساتیدی که در اون دانشگاه بودن هم رعایت میکردن همین فرمول رو، اما من در حین تدریس سخت نمی‌گرفتم ولی انتظار داشتم دانشجویان خودشون نمره بگیرن ولی متأسفانه نمیتونستن بگیرن.

حالا اینا به کنار، بحث من اینا نیست الان. به هر حال با گذشت زمان به این نتیجه رسیدم که بسیاری از دانشجویان، منفعت خودشون و خونواده‌هاشون رو تشخیص نمیدن و تا فشار و اجبار بالای سرشون نباشه درس نمیخونن و به خودشون و خونواده‌هاشون ضربه میزنن. پس رفتم به سمت دیکتاتوری و در زمان تدریس بخاطر همین فشار و اجباری که بر گُرده‌ی دانشجویان میذارم منفورترین استاد دانشگاه :-/ شدم و البته بعد از فارغ‌التحصیلی نظر خیلی‌هاشون در مورد من عوض میشه چون درسایی که با من داشتن کاملاً یادشون میمونه و با یه مرور کوتاه، میتونن سؤالات آزمون‌های ارشد، قضاوت و وکالت رو جواب بدن. 

اینم به کنار، بحث من اینم نیست. به هر حال من الان معلمی هستم با خوی دیکتاتوری به قول خیلی از دانشجویان. اونوخ در بعضی از اوقات، که این خوی دیکتاتوری رو کنار میذارم و برمیگردم به همون دموکرات بودنی که اخلاق اولم بود دانشجویان چنان ضرباتی بهم میزنن که به این نتیجه می‌رسم که بجز با اخلاق دیکتاتوری کلاس‌های الان رو نمیشه کرد. شاید یه زمان‌هایی در گذشته میشد دموکرات بود و شأن کلاس رو حفظ کرد ولی الان نمیشه. 

نمونه؟ قانون موبایل در کلاس = منفی رو برای دانشجویان ارشد ورداشتم، کلاس از دستم در رفت. مدام سرشون توی گوشی بود و مدام در حال رفت و آمد بودن برای پاسخگویی به موبایل. این بود که در جلسات پایانی همین ترم دوباره قانون گذاشتم براشون که استفاده از موبایل ممنوع هست. 

نمونه‌ی دیگه؟ من همیشه برای آزمون میان‌ترم از بچه‌ها امضا می‌گرفتم و عهدنامه :-/ باهاشون امضا می‌کردم که توی اون عهدنامه تصدیق می‌کردن که فلان روز و فلان ساعت میایم امتحان میدیم و هیچ درخواستی هم برای تعویق امتحان نداریم. حالا این ترم اومدم دموکرات بشم و با خودم گفتم این بچه‌بازی و عهدنامه گرفتن و اینا چیه. با خودشون توافق میکنم و توی همون روز امتحان می‌گیرم دیگه. حالا ببینید چی شد. اولاً که توی هر کلاسی نیم ساعت تا چهل دقیقه وقت کلاس گرفته شد که اصلاً امتحان بگیریم یا نگیریم. اگر هم گرفتیم توی چه تاریخی باشه. بعدم از قول یکیشون کاملاً رسمی توی کلاس گفته شد که گفته من توی اون تاریخ مورد توافق حاضر به امتحان نیستم، چون شب قبلش تولدم هست و به علت مشغولیات ناشی از جشن تولد نمیتونم درس بخونم :-/ گفتم دیگه همین مونده که برای تاریخ امتحان، تاریخ تولدهای خودتون و مخاطب‌های خاصتون :-/ رو چک کنم. یکی میگه فلان تاریخ من تولدمه، یکی میگه بهمان تاریخ تولد شوهرمه، یکی میگه تولد زنمه، یکی میگه فلان تاریخ، اونی که من قراره بعداً باهاش ازدواج کنم :-/ تولدشه. تاریخ تولد به کنار، دو سه نفر رسماً اومدن گفتن توی اون تاریخ ما نمی‌رسیم بخونیم و امتحان یا باید کنسل بشه، یا به تاریخ دیگری موکول بشه یا از ما جداگانه امتحان بگیر :-/ ینی کاملاً جدی خودشون رو محور دنیا تلقی میکنن و انتظار دارن معلم، خودش رو با اونا هماهنگ کنه. گفتم والا اینجوری که شما میگید من باید به تعداد شما نمونه سؤال طرح کنم و از هر کسی همون تاریخی امتحان بگیرم که میلش میکشه! 

اونوخ توی یکی از کلاسا که بحث خیلی در مورد تاریخ امتحان بین دانشجویان بالا گرفته بود و کنترل کلاس برای من مشکل شده بود، یکی از دانشجویان خیلی ساکت بود و لام تا کام حرف نزد. بعداً سر یه کلاس دیگه خیلی محترمانه گفت استاد من اون روز خواستم حرف بزنم دیدم جو کلاس متشنج هست دیگه حرفی نزدم، ولی اشکال از خود شماست، ینی من. گفتم چطور؟ گفت اصلاً لازم نیست برای امتحان میان‌ترم با کسی هماهنگ کنید، شما استادید و امتحان میان‌ترم هم به نفع دانشجویان هست چون باعث حذف مطالب برای امتحان پایان‌ترم میشه. خود شما باید تاریخ معین کنید و بقیه هم مجبور به تبعیت هستن. دیدم اولاً حرفش درسته. ثانیاً چققققققدر متین و موقر هست که سر اون کلاس متشنج، حرفی نزد و بعداً حرف صحیح خودش رو در فضای آروم به من رسوند و انتقاد خودشو مطرح کرد. قبلاً برام عزیز بود این دانشجو، الان برام خییییییلی عزیزتر شد. خیلی وختا معلم از دانشجو چیز یاد میگیره. اینم یکی از اون وختا. 


جان کلام اینکه هر وقت، اختیار چیزی رو سپردم به دانشجویان مثلاً برای اینکه بهشون احترام بذارم فهمیدم که اشتباه بوده و همون روند دیکتاتوری جلوی خیلی از اتلاف وقت‌ها و کدورت‌ها رو میگیره. 


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۷ ب.ظ
  • سید نورالله شاهرخی

نظرات  (۹)

سلام .
  1. ببخشید که ادامه میدم بحث قبلا رو ،ولی لازم دونستم که جواب بدم ،از انتقاد های ترم قبلم که     رویه برگه پایان ترم نوشتم عجله آیی هم شد خیلی هاش  رو این ترم  عمل کردید یعنی توجه شده بود هم طول ترم متوجه شدم هم توی امتحان ،ببینید استاد ما اگر انتقادی داریم واقعا انتقاد برای اینکه بگیم آره ایراد به شما وارده پس ما هم نمیخونیم پس این به اون در، نیست من وقتی مطلبی رو شروع کنم به خوندن تا علت تک تک کلمه ها و جمله ها رو پیدا نکنم که منظور از اینا چیه از اون صفحه نمی‌گذرم یعنیی من اونقدر نکته از یه صفحه بیرون میکشم که کتاب خسته بشه خودمم خسته میشم ،انتظار دارم که استادم سردرگمم نکنه ،مارو آزمایش قرار نده شما درست میگید همین الآنم که تفکیک بین میانترم و پایان ترم هست من سه چهار روز دیگه نهااایت درس خوندنمه برا یک کتاب آره درسته اگه جمع بشه شایدم بیفتم اما ما میگیم مارو ازمایشی قرار ندید شما میتونید میانترم بگیرید اما یک میانترم که مباحثی که به هم مربوطه چه در تدریس شده باشه و چ خودخوان با همدیگه بیاد و یک امتحان میانترم باشه ،
  2. من این چند روز که می‌خوندم کتاب رو اولش بر اساس ترتیب خودخوان های شما پیش رفتم ولی واقعا هرچی فکر میکردم نمی‌فهمیدم که چرا باید اول فرجام خونده میشد بعد تجدید نظر چرا آخرین چیزی که باید بخوانم حکم و قرار باید باشه چرا از آخر به  اوله  فلسفه اش چیه واقعا ،
  3. اصلا چه مباحثی مهم تر از طرق شکایت از آراء هست که این قسمت تدریس نشه و مباحث ساده تر باید همیشه توی کلاستون تدریس بشه 
  4. ،چه اصراریه که شما تطبیقی تدریس کنید 
  5. اما مباحث اولیه و ضروری مثل طرق شکایت رو تدریس نکنید 
  6. استاد ما استاد سخت گیر داشتیم استاد کرمی نژاد که از ترم یک تا ترم چهار هر بار چهار واحد باهاشون کلاس داشتیم از سخت ترین اساتید ما بودن که از اول مارو با شرایط کلاسی سخت بار اوردن ،تلفن همراه ممنوع بود ،قانون برای اساسی دو الزامی بود اگر نمی‌بردیم غیبت میزد اگه بعد خودش یک لحظه دیر میرسیدیم مینداختمون بیرون امتحانشونم به شدت سخت بود مخصوصا اساسی و اداری دو  ولی هیچ کدوم ما اعتراضی به ایشون نداریم چون یک استاد با شرایط کلاسی سخت اما پربار میدونستیم که امتخاناشم سخت بود واقعا
  7. شما استادید میتونید هرچقدر که مد نظررتون هست امتحان سخت بگیرید اصلا اونقدر سخت که ما بیفتیم اما انتقاد هایی که بهتون وارد هست رو خواهش میکنم با دقت بهش فکر کنید که ما استادی مثل شما رو به خاطر این انتقاد ها از دست ندیم ،این مباحث خود خوان اگر اهمیتتشون آنقدر زیاده که ده نمره از نمره ما رو بگیره پس چرا تدریس نمیشه اگه اهمیت ندارع پس چرا الزامه ک بخونیم 
  8. خب نمی‌رسیم تدریس کنید چرا الزام میکنید مگه دانشگاه مجازی اومدیم 
پاسخ:
سلامٌ علیکم.
  1. این مباحث میان ترم هم کلاً به هم مربوط بودن. همشون طرق شکایت از آراء بود.
  2.  در پاسخ فرمایشات قبلی جنابعالی عرض کردم که چرا از آخر به اول خودخوان‌های کتاب رو شروع کردم. حق طبیعی و بدیهی جنابعالی هست که از توضیحات من قانع نشید ولی تکرار انتقادی که سابقاً منطقی یا غیرمنطقی ولی به هر حال جواب داده شده به نظرم کار مناسبی نیست. جنابعالی لازم نبود وقت خوندن برای امتحان از آخر به اول بخونید، میتونستید بر اساس همون ترتیب چینش مطالب در کتاب یعنی از اول به آخر، خودخوان‌های کتاب رو مطالعه بفرمایید. 
  3. تقدیم دادخواست قطعاً مهمتر از شکایت از آراء هست، چون همه‌ی دعاوی به شکایت از رأی نمیرسند ولی همه نیاز به تقدیم دادخواست دارن. 
  4. درسی که این ترم در خدمت جنابعالی بودم رو تطبیقی درس ندادم، بسیار مختصر و گزیده بود مطالب. 
  5. متأسفانه اشتباه میفرمائید. مباحث اولیه، تقدیم دادخواست هست و نه شکایت از آراء.
  6. خداوند ایشون رو در کنف حمایت خودش حفظ بفرماید و بر توفیقات روزافزون ایشون بیفزاید. 
  7. اهمیت دارن، ولی به علت کمی وقت ترم امکان تدریسشون نیست متأسفانه و اونقدر هم کم اهمیت نیستن که حذف بشن.
  8. الزام می‌کنم که بخونید و ناخونده باقی نمونه. چون اگر الان نخونید هیچوقت نمیخونید اگر هم بعداً بخونید کسی نیست براتون رفع اشکال کنه. 
آرزو میکنم که تاریک‌ترین و طولانی‌ترین شب سال برایتان پر از روشنی و لحظات زیبا باشد....یلدا مبارک🌹🌷💐
البته با تأخیر
پاسخ:
سلامٌ علیکم.
ممنونم از جنابعالی. بر جنابعالی هم مبارک. 
  1. در ضمن استاد ،دانشجویی که فرمودید نظرشون محترم اما میانترم از نظر من واقعا منطقی نیست ،مطالب تدریس شده وخودخوانتون همش به هم مربوطه اصلا تفکیک میانترم و پایان ترم منطقی نیست
  2.  و کاش فقط امتحان  پایان ترم وجود داشت که انقدر گنگ و مبهم مطالب حفظ نکنیم ،اگه میانترم نبود با تدریس شده پیش میرفتیم میفهمیدیم عمق مطالب رو
  3.  از طرفی شما یه هفته ایی حداقل هر بار از فرجه های بچه ها رو میگیرید با این کار حذف شدن مطالب اصلا به نفع ما نیست 
  4. در ضمن استاد کاش طبق ترتیب کتاب دکتر شمس پیش میرفتید قطعا ایشون یه چیزی میدونستن که ترتیب قاےل شدند ،
پاسخ:
  1. قسمت‌هایی به هم مرتبط است. اما همه‌ش اینطور نیست. 
  2. اگر میان‌ترم نبود شب امتحان همه‌ی کتاب و همه‌ی تدریس شده رو بسیاری از دانشجویان محترم حتی نمیتونن یکبار دوره کنن. 
  3. متوجه فرمایشات جنابعالی در این قسمت نشدم. 
  4. انتقاد جنابعالی وارد هست. اما من نمیدونستم چقدشو خودم میرسم درس بدم، بنابراین اول از جاهایی شروع کردم که مطمئن بودم نمیرسم خودم درس بدم و همین طور اومدم جلو. 
سلام ،استاد یادتون نره تو قسمت تذکرات جواب نمیدانم رو ۲۵درصد داره لحاظ کنیدااااا ،من که یادمه ولی یادتون نره متذکر شید به بقیه بچه ها

پاسخ:
سلامٌ علیکم.
تصمیم جدیدم این هست که حداکثر نمره‌ای که می‌تونید به این ترتیب کسب بفرمایید 0.50 هست. ینی برای دو بار میشه با این راه نمره‌ای کسب کرد. قصد ندارم این شیوه رو تبدیل به شیوه‌ای برای تنبل‌ها کنم به منظور کسب نمره. 
سلام مجدد.
یه کم ویرایشش کردم ...
اون خاطره رو که فرمودید الان نمیخونم . من خودم رو میشناسم اگه رفتم سراغ نوشته های  قبلی شما دیگه تا آخرشو میخونم و اصلا زمان از دستم میره ...ان شاالله سر همون وعده ای که به خودم دادم حتما میخونمشون ...میدونم برای من خیلی جالب خواهد بود ..
دوست دارم بیشتر  بخونم یا بشنوم تا بنویسم ... اگرم بنویسم معمولا نگهشون نمیدارم مثل همین دیشب که نوشته اصلی رو همینجا پاک کردم و خلاصشو واسه شما فرستادم 
ممنونم از لطف همیشگی شما 🌷🌷🌷...





استادی رو تصور کنید خیلی جدی و خیلی خشک اما با معلومات بالا و بسیار با سواد و همین ویژگی خاص ایشون باعث میشد کلاسشون هم  طرفدارهای خاص خودش رو داشته باشه ...


 باید بگم جرات نمیکردی سرکلاسش حتی سرتو بچرخونی 


آدم فکر میکرد مثلا این خانم وقتی از در این کلاس میره بیرون چه شکلی میشه ؟با بقیه چطور حرف میزنه ؟آیا بچه ای داره ؟ اگه داره با بچش چطوری رفتارمیکنه ؟بغلشم میکنه ؟ نوازشش چی ؟ چطور با بچش حرف میزنه ؟ همینطوری خشک و زمخت و کتابی یا نه ..حرکات و سکنات این استاد جوری بود که حتی تصور این موارد هم سخت بود در موردش ...یا حتی ازین بحث برانگیز تر ... بحث ازدواج بود ...یعنی این خانم ازدواج کرده بود ؟  یه سوال نادرست و غیر موجه مملو از فضولی .خب با کی ؟ یعنی چطور ؟مگه میشه ؟ تصور این مورد حتی از مورد قبلی هم سخت تر بود ...یعنی ما میتونستیم تصور کنیم ایشون بچه داشته باشه اما اصلا نمیتونستیم تصور کنیم که همسری داشته باشن . اصلا انگار یه نفر از فضا اومده باشه و مثل ما زمینیا نباشه و تو هاله ای از ابهام بود همه چیزش ... از بس اخم کرده بود توی پیشونیش جای اخم عمیقی موندگار شده بود و وقتی میومد سر کلاس اون اخم عمیق تر هم میشد و با نگاه جدی و پر از سوالش گره میخورد و با لباس های بیرنگ و روح و معمولا از مد افتاده و اخلاق سردش یکجا تبدیل میشد به یه دیوار نامرئی بین اون و دانشجوها ..دیواری که انگار هیچ راه نفوذی هم درش نبود و اینطرف که داشنجو ها بودن رو از  اونطرف که خودش تک و تنها می ایستاد رو کاملا از هم جدا میکرد .... 


من چرا دروغ بگم ازش میترسیدم اما ته دلم یه حس دوست داشتنی ای هم بهش داشتم چون کلا یه بیماری لاعلاج دارم که از استادای سختگیر خوشم میاد . اما گاهی که جرات میکردم و به چشماش خیره میشدم بدنم ناخداگاه یخ میکرد ...و از دوست داشتنش پشیمون میشدم ...


ازونجایی که همیشه عادت داشتم ردیف اول کلاس بشینم توی کلاس این استاد هم ردیف جلو و دقیقا روبروی میز استاد مینشستم .توی تمام مدت تدریس کسی جرات نمیکرد حتی سوالی بپرسه چه برسه به حرفای دیگه ...جوری بود که هرترمم ترسمون بیشتر میشد بجای اینکه کمتر بشه ... درواقع ترم یک اینقدر ازش نمیترسیدیم که ترمهای بعد ... 


اسم این استاد گرامی رو خانم جدیدی میذاریم . البته خب اسم اصلیشون یه چیز دیگست اما برای حفظ حریم افراد که واجبه ایشون فعلا بشن جدیدی ..هم بخاطر حفظ حرمتشون و هم بخاطر خاطره ی جدیدی که تو ذهن من حک کردن.


یه روز که  همینطوری با دوستم بیرون بودیم   یه دفعه تصمیم گرفتم به مناسبت روز معلم برای استاد جدیدی یه هدیه بگیرم  خیلی فکر کردیم چی بگیریم گزینه های زیادی اومد توی ذهنم اما همش به دلایلی حذف شد ...و سرانجام طبق معمول همیشه از کتابفروشی ای که همیشه ازش کتاب میخریدم سر درآوردیم ...من همینطور که داشتم ردیف کتابهای تازه منتشر شده  رو نگاه میکردم یه چنتا کتاب توجهم رو جلب کرد .ازونجایی که خودم خیلی کتاب میخونم نمیدونم چرا فکر میکردم بقیه هم مثل خودمن و اگه میخواستم ابراز محبتی و تشکری نسبت به کسی داشته باشم معمولا کتاب هدیه میدادم ... اونروزم تو فکر افتادم  که برای این استاد عزیز هدیه ای بگیرم و نتیجه گرفتم بی دردسر ترین و مطلوب ترین هدیه که بعدا چیزی هم از توش درنیاد و مقبول هم باشه همین کتابه ....
خب اگه قرار بود کتاب بگیرم با چه موضوعی ؟ کتابفروشی پر بود از انواع کتاب ...اما من هیچ چیزی نمیدونستم از استاد جدیدی تا بتونم حتی حدس بزنم چه کتابی رو دوست دارن .فقط میتونستم با اطمیان بگم حتما کتاب خوندن رو دوست دارن اما چه کتابی ؟ 
یه نگاهی به کتابها انداختم و ناخداگاه کشیده شدم سمت کتابهای روانشناسی و انگیزشی .  اونروزا خیلی کتابهای روانشناسی میخوندم و همینطور کتابهای انگیزشی و کلا تو این مودا بودم ..این وسط دوست من بشدت مخالف بود و میگفت بابا بیکاری اصلا اینقدر ترسناکه این آدم  که من میترسم هدیه هم بهش بدم .عجب دلی داری ..و همش سعی داشت منو منصرف کنه و مدام رو مخ من بود که نمیخواد و اشتباه میکنی و ازین حرفها .ولی من تصمیم خودم رو  گرفته بودم . همینطوری بین کتابها میگشتم  یه دفعه چنتا کتاب با عنوان زنانه به چشمم خورد ..."چطور زنی قدرمتند باشیم" ...." راز زن بودن" ...."خانمها بدانند "و ازین حرفها ... که الان عمرا  یکیشم  بخونم...من سه تاشو  خریدم ... 


ظهر با این استاد گرامی کلاس داشتیم و من اصلا فرصت نکردم که کتابها رو یه نگاه بندازم .فقط ناخداگاه دستم رفت سمت یکیشون " چگونه زنی قدرتمند شویم" (در عنوان کتاب شک دارم ولی مفهوم همین بود )سریع  فهرستشو یه نگاه کردم وبه نظرم جالب اومد .همینو برداشتم . کلی هم تو دلم خوشحال بودم بخاطر این خریدی که کرده بودم و هدیه ای که گرفته بودم ... 


کلاس طبق معمول سرساعت بدون تاخیر  برگزار شد و من تو طول کلاس هرازگاهی که یادم به کتابیکه خریده بودم میفتاد ، ناخداگاه یه لبخند پر مهری نثار استاد میکردم و کلا قبل از دادن هدیه خودم حسشو گرفته بودم ... کلاس تموم شد و منتظر موندم بچه ها برن و دورو بر  خانم جدیدی عزیز خلوت بشه و تقریبا نزدیک بود که بلند شن که من گفتم استاد ببخشید و اون با همون جدیتی که داشت برگشت و یه نگاه عمیقی به من انداخت ...من گفتم استاد ببخشید یه هدیه ناقابل تقدیم شما و کتاب رو دادم خدمتشون .. نمیدونم چرا مثل بچه ها کادوشم گرفته بودم و معلوم نبود چیه .. خانم جدیدی یه لحظه یه نگاه به کادو انداخت یه نگاه به من و با یه لحن کمی ملایمتر از همیشه گفت ممنونم ... و اونو مثل یه موجود غریب و ناشناخته گرفت و  گذاشت روی برگه حضور و غیاب و از کلاس بیرون رفت ... وای من بال درآورده بودم و همون تبسم نصفه و نیمه هم برای من خیلی دلنشین بود ...خلاصه دستام که موقع دادن هدیه یخ کرده بود باز کمکم گرم شدن و پاهام جون گرفتن و من انگار یه نمره مثبتی از استاد گرفته باشم شادو سرخوش از پله ها اومدم پایین و بین زمین وآسمون رفتم خونه ... تو سرویسم کلی با دوستم تصور کردیم موقع بازکردن هدیه استاد چه حالی میشه و ازین خیالات و شبم قبل از خواب چند بار این تصویر تو ذهنم مرور کردم و با خاطر خوش تخت خوابیدم ...


ازین اتفاق میمون نه به معنی مبارک البته یه هفته گذشت و روزی که با  خانم جدیدی کلاس داشتیم  رسید .. من اون روز با یه حسی متفاوت از تمام ساعت هایی که با ایشون درس گذرونده بودم سرکلاسشون حاضر شدم  و حس میکردم که یه رشته ی نامرئی بین قلب من و خانم جدیدی کشیده شده و کلا با همین حس خوب اینبار خیلی راحت تر و با محبت بیشتر وقتی نگاهشون به من میفتاد لبخند میزدم و لبخندم هم با تمام وجودم بود ....اما خانم جدیدی مثل همیشه بودن و مشغول تدریس ... کلاس که تموم شد من طبق معمول که منتظر میموندم  تا استاد از کلاس درس  برن بیرون بعد من  برم ...کیف بدست منتظر خروج استاد ازکلاس بودم ..یه لحظه نگاه خانم جدیدی به من افتاد و بعد یه مکث کمی طولانی گفت شما تشریف بیارید دفتر من .من با شما کار دارم ... 


تو این چند لحظه که این حرف زده شد تا لحظه ایکه رفتم پشت در چه فکرایی که به ذهن من خطور نکرد ... میگفتم وای چه جالب یعنی تو دفترشون چی میخوان به من بگن ... خیلی ذوق کرده بودم و ازینکه میتونستم یه قدم به این استاد نزدیکتر بشم خیلی خوشحال شدم.دوستمم به شوخی بهم میگفت لوس بی معنی آخرش کار خودتو کردی حالا که چی ... هم یه کم لجش گرفته بود هم کنجکاو شده بود و مدام میگفت خب برو ببین چکارت داره ... یه کم صبر کردم که خستگیشون رفع بشه و بعد  با اطمینانو اعتماد به نفس در زدم ... گفتند بفرمایید و من داخل شدم 


به محض اینکه وارد شدم با یه حس خوبی گفتم خسته نباشید و میخواستم جمله ی بعدیمو بگم که ایشون دستشو آروم برد زیر میز و از کشوی داخل اون کتابی که من خریده بودم رو آورد بیرون .. جوری دو طرف کتابو گرفته بود و با احتیاط و خیره به جلد کتاب اونو آروم روی میزش گذاشت انگار شکستنی بود .تعجب کردم و حرفم تو دهنم موند ... بعد نگاهشو از روی جلدکتاب برداشت و خیره به من نگاه کرد .از همون نگاه هایی که وقتی تو کلاس میخواست سوال جدی ای مطرح کنه میکرد ..ـ ناخداگاه اب دهنمو قورت دادم و بند کیفمو که روی شونم سنگینی میکرد جابجا کردم و منم خیره شدم به کتاب که بین دستای استاد روی میز گذاشته شده بود .


خانم جدیدی گفتن ... شما زحمت کشیدی و این کتاب رو برای من خریدی ... من گفتم بله البته زحمتی نبود...نذاشت حرفم تموم بشه با همون لحن محکم گفت عنوانش هست چگونه زنی قدرتمند و شاد باشیم ... من با تعجب گفتم بله ...بعد تن صداش بلند تر و محکم تر شد مثل سرکلاس موقعیکه  به نکته ی مهمی میرسید و میخواست با تاکید به ما حالی کنه که مهمه گفت :شما تو این مدت که دانشجوی من بودید  توی رفتار من ضعفی دیدید و یا ناراحتی احساس کردید ؟ من مشکلی دارم که شما دوست دارید اصلاح بشه ؟ ....بقیه حرفاشو نشنیدم ...مغز سرم سوت کشید و دستام یخ کرد ... اصلا فکر نکرده بودم که ممکنه همچین برداشتی بشه از این هدیه ی به قول خودم  عشقولانه ... بعد تو ذهنم جیغ کشیدم سرخودم که خاک برسرم من نه اینکه  خودم همه پرت و پلایی میخونم فکر میکنم همه اینطوری ان.... آخه چرا نفهمیدم اینو ..ـ بعد با دستپاچگی گفتم نه استاد باور کنید من اصلا همچین منظوری نداشتم .. میدونید من خودم زیاد کتاب میخونم و فکر نمیکردم که عنوان کتاب مهم باشه دیدم درمورد خانماست گفتم باید جالب باشه و .... حرف من که تموم شد یه نگاه عمیقی به من انداخت گفت من شمارو دوست دارم (اعتراف میکنم اصلا مشخص نبود ...)برای شما هم همیشه احترام قایل بودم چون دختر مودبی هستی (اینم مشخص نبود ... نظر ویژه ایشون رو نسبت به خودم میگم ) و الانم حس میکنم داری راست میگی ... بعد یه دفعه بلند شد و منم انگار مجرمی که بهش عفو خورده و شرمنده هست ،هم بخاطر جرم قبلی و هم لطف بعدی ... نگاهم رو پایین انداخته بودم و دستامم تو هم حلقه کرده بودم و ساکت ایستاده بودم ... یه دفعه یه لبخند عمیق تر از همیشه زد جوریکه من برای اولین بار دندوناشون  رو دیدم و با خوشحالی گفت بسیار خب من این کتاب رو مطالعه میکنم و برداشت خودمو  به شما منتقل میکنم ... منکه دیگه نفسی برام نمونده بود با اشاره سر و یه صدایی که به سختی بالا میومد گفتم بله لطف میکنید .... با اجازه و نمیدونم چطوری دستگیره درو چرخوندم و از دفترشون پریدم  بیرون ... چنان با عجله پله هارو دوتا یکی کردم انگار کسی دنبالم باشه ..ـ بعد که به منظقه امنی رسیدم دستمو گذاشتم رو قلبم که بیچاره  تازه یادش افتاده بود بزنه و چنتا نفس عمیق کشیدم ... دوستم که تمام این مدت پشت سر من دویده بود و از شدت تعجب و کنجکاوی مدام میپرسید چی شد چی گفت چرا اینجوری شدی ... و من فقط تونستم یه کلمه بگم یه لیوان آب قند یا یه چیز شیرین نداری به من بدی فشارم بدجوری افتاده ...
دارم خفه میشم .... 
بعد ناخداگاه تصویر تمام کتابهایی که میخواستم اونارو بگیرم سریع تو ذهنم مرور شد و ازینکه چه خطراتی تهدیدم میکرده سرم سوت کشید ...


ازین ماجرا یکسال گذشت . تو مدت این یکسال رفتار ایشون تقریبا مثل قبل بود و فقط گاهی که نگاهمون به هم تلاقی میکرد من حس میکردم یه چیز مبهم و جدیدی ته این نگاه هست اما اصلا حتی نمیخواستم فکر کنم که چی هست ...چون از نتایج تخیلاتم و دسته گلای بعدی میترسیدم ...


 سال بعد من به دوستم گفتم میخوام بازم برای روز معلم برای استاد جدیدی یه کتاب بخرم ...دوستم گفت تو رسما دیوانه ای ... احتمالا شما هم الان تو دلتون همینو گفتید ... رفتم کتابفروشی و یه کتاب نفیس مناظر دیدنی ایران دیدم و خریدم واقعا دوست نداشتم هیچ متنی داشته باشه و پر از آرامش باشه و باز به همون ترتیب قبل به ایشون هدیه کردم . هفته بعد ایشون به همان ترتیب قبل منو به دفترشون احضار کردن . واقعا نمیدونستم چی میشه ..ـ رفتم و جلوی پای من بلند شدن و من جا خوردم ..ـ خیلی از سلیقه من تعریف کردن و گفتن هم اون کتاب قبلی خیلی به دردشون خورده و هم این کتاب رو خیلی دوست داشتن و موقع خداحافظی دست منو به گرمی گرفتن و من اولینبار نه تو خیالاتم بلکه تو دنیای واقعی حس کردم یه رشته ی محبتی بین من و ایشون برای همیشه شکل گرفت ... رشته ای که تا همین الانم حسش میکنم ...

بعد از اون دیگه اون اخم پیشونی ... اون نگاه خیره و عمیق .. اون لبخند محو و اون صورت خشک و رسمی برای من کاملا دلنشین شد یکی از دلنشین ترین چهره هایی که بخاطر دارم ...


 




پاسخ:
باشه. هر طور که صلاح میدونید.
ممنونم از جنابعالی بابت زحمتی که برای ویرایش مطلب متقبل شدید.
  1. ممنونم ...الان که خوندمش دیدم چندجاش ویرایش احتیاج داره البته نه خیلی اگه لازمه تا ویرایشش کنم بعد بذارید ...
  2. قبول دارید سبک نوشتنتون با سبک نوشتن من خیلی شبیه هست ..من پست های شمارو که میخونم گاهی حس میکنم خودم نوشتمشون. 
  3. این متن طولانیتر بود اما حذفشون کردم 
  4. مممنونم از تعریفتون این اولینبار هست که مطلبی از من جایی منتشر میشه ... معمولا گوشه اتاقم یا توی دفترها و یا برگه هایی پراکنده خاک میخورد ... چه زیبا که توی وبلاگ شما باشه باعث افتخار بندست .
  5. اسمشم هرچی دوست داشتید بذارید ...
  6. من مدتها بود نمینوشتم شما منو با نوشتن آشتی دادید ... 
پاسخ:
  1. خواستم خودم ویرایش کنم اما راستش من وقتش رو ندارم، دیگه خواستم به همین صورت منتشرش کنم. چه بهتر که خودتون زحمت اینکار رو متقبل بشید. البته اگر براتون از نظر وقت، ممکن هست.
  2. اصن وخت خوندن این مطلب، فکر میکردم خودم نوشتم بعضی جاهاش رو! مثلاً اگر تمایل و فرصتش رو داشتید این مطلب رو بخونید در مورد یکی از اساتید خودم نوشتم. خیلی به نوشته‌ی جنابعالی از نظر موضوعی شبیه هست، تنها تفاوتش اینه که من اونموقعا محاوره‌ای نمی‌نوشتم. 
  3. در صورت تمایل میتونید نسخه‌ی کامل رو ارسال بفرمایید. من مشکلی برای انتشار ندارم. استقبال هم می‌کنم‌. 
  4. نظر لطف جنابعالی است. 
  5. ممنونم.
  6. خب خدا رو شکر. اصن هر کسی مثل من می‌نویسه حیفه که ننویسه! ( آیکن متشکر بودن از خود! )
سلام بر استاد عزیز و گرامی جناب شاهرخی 


یک چهره سرد با قلبی گرم 


استادی رو تصور کنید خیلی جدی و خیلی خشک اما با معلومات بالا و بسیار با سواد و همین ویژگی خاص ایشون باعث میشد کلاسشون طرفدارهای خاص خودش رو داشته باشه ...

 باید بگم جرات نمیکردی سرکلاسش حتی سرتو بچرخونی 

آدم فکر میکرد مثلا این خانم وقتی از در این کلاس میره بیرون چه شکلی میشه .با بقیه چطور حرف میزنه .آیا بچه ای داره اگه داره با بچش چطوری رفتارمیکنه ؟بغلشم میکنه ؟ نوازشش چی ؟ چطور با بچش حرف میزنه ؟ همینطوری خشک و زمخت و کتابی یا نه ...و رفتارو سکنات این استاد جوری بود که حتی تصور این موارد هم سخت بود در موردش ...یا حتی ازین بحث برانگیز تر ... بحث ازدواج بود ...یعنی این خانم ازدواج کرده بود ؟ خب یه سوال نادرست و غیر موجه مملو از فضولی ..خب با کی ؟ یعنی چطور ؟مگه میشه ؟ تصور این مورد حتی از مورد قبلی هم سخت تر بود ...یعنی ما میتونستیم تصور کنیم ایشون بچه داشته باشه اما اصلا نمیتونستیم تصور کنیم که همسری داشته باشن . اصلا انگار یه نفر از فضا اومده باشه و مثل ما زمینیا نباشه و تو هاله ای از ابهام بود همه چیزش ... از بس اخم کرده بود توی پیشونیش جای اخم عمیقی موندگار شده بود و وقتی میومد سر کلاس اون اخم عمیق تر هم میشد و با نگاه جدی و پر از سوالش گره میخورد و با لباس های بیرنگ و روحش و معمولا از مد افتاده و اخلاق سردش یکجا میشد یه دیوار نامرئی بین اون و دانشجوها ..دیواری که انگار هیچ راه نفوذی هم درش نبود و اینطرف که داشنجو ها بودن رو با اونطرف که خودش تک و تنها می ایستاد رو کاملا همین دیوار از هم جدا میکرد .... 

من چرا دروغ بگم ازش میترسیدم اما ته دلم یه حس دوست داشتنی ای هم بهش داشتم چون کلا یه بیماری لاعلاج دارم که از استادای سختگیر خوشم میاد . اما گاهی که جرات میکردم و به چشماش خیره میشدم بدنم ناخداگاه یخ میکرد ...و از دوست داشتنش پشیمون میشدم ...

ازونجایی که همیشه عادت داشتم ردیف اول کلاس بشینم توی کلاس این استاد هم ردیف جلو و دقیقا روبروی میز استاد مینشستم .توی تمام مدت تدریس کسی جرات نمیکرد حتی سوالی بپرسه چه برسه به حرفای دیگه ...جوری بود که هرترمم ترسمون بیشتر میشد بجای اینکه کمتر بشه ... درواقع ترم یک اینقدر ازش نمیترسیدیم که ترمهای بعد ... 

اسم این استاد گرامی رو خانم جدیدی میذاریم . البته خب اسم اصلیشون یه چیز دیگست اما برای حفظ حریم افراد که واجبه ایشون فعلا بشن جدیدی ..

یه روز همینطوری رفتم بیرون با دوستم و یه دفعه تصمیم گرفتم به مناسبت روز معلم برای استاد جدیدی یه هدیه بگیرم  و طبق معمول همیشه از کتابفروشی ای که همیشه ازش کتاب میخریدیم سر درآوردیم ...من همینطور که داشتم ردیف کتابهای تازه منتشر شده ها رو نگاه میکردم یه چنتا کتاب توجهم رو جلب کرد .ازونجایی که خودم خیلی کتاب میخونم نمیدونم چرا فکر میکردم بقیه هم مثل خودمن و اگه میخواستم ابراز محبتی و تشکری نسبت به کسی داشته باشم معمولا کتاب هدیه میدادم ... اونروزم تو فکر افتادم  که برای این استاد عزیز هدیه ای بگیرم و نتیجه گرفتم بی دردسر ترین و مطلوب ترین هدیه که بعدا چیزی هم از توش درنیاد و مقبول هم باشه همین کتابه ...

 اونروزا خیلی کتابهای روانشناسی میخوندم و همینطور کتابهای انگیزشی و کلا تو این مودا بودم ..دوست من بشدت مخالف بود و میگفت بابا بیکاری اصلا اینقدر ترسناکه که من میترسم هدیه هم بهش بدم ...و همش سعی داشت منو منصرف کنه و مدام رو مخ من بود که نمیخواد و اشتباه میکنی و ازین حرفها .ولی من تصمیم خودم گرفته بودم . همینطوری بین کتابها یه دفعه چنتا کتاب با عنوان زنانه به چشمم خورد ...چطور زنی قدرمتند باشیم .... راز زن بودن ....خانمها بدانند و ازین حرفها ... من سه تاشو خریدم ... 

ظهر با این استاد گرامی کلاس داشتیم و من اصلا فرصت نکردم که کتابهارو رو یه نگاه بندازم .ناخداگاه دستم رفت سمت یکیشون " چگونه زنی قدرتمند شویم" (در عنوان کتاب شک دارم ولی مفهوم همین بود )و فقط فهرستشو یه نگاه کردم وبه نظرم جالب اومد .همینو برداشتم . کلی هم تو دلم خوشحال بودم بخاطر این خریدی که کرده بودم و هدیه ای که گرفته بودم ... 

کلاس طبق معمول سرساعت بدون تاخیر  برگزار شد و من تو طول کلاس هرازگاهی که یادم به کتابیکه خریده بودم میفتاد ، ناخداگاه یه لبخند پر مهری نثار استاد میکردم و کلا قبل از دادن هدیه خودم حسشو گرفته بودم ... کلاس تموم شد و منتظر موندم بچه ها برن و دورو بر  خانم جدیدی عزیز خلوت بشه و تقریبا نزدیک بود که بلند شن که من گفتم استاد ببخشید و اون با همون جدیتی که داشت برگشت و یه نگاه عمیقی به من انداخت ...من گفتم استاد ببخشید یه هدیه ناقابل تقدیم شما و کتاب رو دادم خدمتشون .. نمیدونم مثل بچه ها کادوشم گرفته بودم و معلوم نبود چیه .. خانم جدیدی یه لحظه یه نگاه به کادو انداخت یه نگاه به من و با یه لحن کمی ملایمتر از همیشه گفت ممنونم ... و اونو مثل یه موجود غریب و ناشناخته گرفت و  گذاشت روی برگه حضور و غیاب و از کلاس بیرون رفت ... وای من بال درآورده بودم و همون تبسم نصفه و نیمه هم برای من خیلی دلنشین بود ...خلاصه دستام که موقع دادن هدیع یخ کرده بود باز کمکم گرم شدن و پاهام جون گرفتن و من انگار یه نمره مثبتی از استاد گرفته باشم شادو سرخوش از پله ها اومدم پایین و بین زمین وآسمون رفتم خونه ... تو سرویسم کلی با دوستم تصور کردیم موقع بازکردن هدیه استاد چه حالی میشه و ازین خیالات و شبم قبل از خواب چند بار این تصویر تو ذهنم مرور کردم و با خاطر خوش تخت خوابیدم ...

ازین اتفاق میمون نه به معنی مبارک البته یه هفته گذشت و باز کلاس خانم جدیدی شروع شد .. من اون روز با یه حسی متفاوت از تمام ساعت هایی که با ایشون درس گذرونده بودم سرکلاسشون بودم و حس میکردم که یه رشته ی نامرئی بین قلب من و خانم جدیدی کشیده شده و کلا با همین حس خوب اینبار خیلی راحت تر و با محبت بیشتر وقتی نگاهشون به من میفتاد با جسارت بیشتری لبخند میزدم و لبخندم هم با تمام وجودم بود ....اما خانم جدیدی مثل همیشه بودن و مشغول تدریس ... کلاس که تموم شد من طبق معمول که منتظر میموندم  تا استاد از کلاس درس بیرون برن بیرون بعد من  برم ...کیف بدست منتظر خروج استاد ازکلاس بودم ..یه لحظه نگاه خانم جدیدی به من افتاد و بعد یه مکث کمی طولانی گفت شما تشریف بیارید دفتر من .من با شما کار دارم ... 

تو این چند لحظه که این حرف زده شد تا لحظه ایکه  رفتم پشت در چه فکرایی که به ذهن من خطور نکرد ... میگفتم وای چه جالب یعنی تو دفترشون چی میخوان به من بگن ... خیلی ذوق کرده بودم و ازینکه میتونستم یه قدم به این استاد نزدیکتر بشم خیلی خوشحال شدم.دوستمم به شوخی بهم میگفت لوس بی معنی آخرش کار خودتو کردی حالا که چی ... هم یه کم لجش گرفته بود هم کنجکاو شده بود و مدام میگفت خب برو ببین چکارت داره ... یه کم صبر کردم که خستگیشون رفع بشه و بعد  با اطمینانو اعتماد به نفس در زدم ... گفتند بفرمایید .و من داخل شدم 

به محض اینکه وارد شدم با یه حس خوبی گفتم خسته نباشید و میخواستم جمله ی بعدیمو بگم که ایشون دستشو آروم برد زیر میز و از کشوی داخل اون کتابی که من خریده بودم رو آورد بیرون .. جوری دو طرف کتابو گرفته بود و با احتیاط و خیره به جلد کتاب اونو آروم روی میزش گذاشت انگار شکستنی بود .تعجب کردم و حرفم تو دهنم موند ... بعد نگاهشو از روی جلدکتاب برداشت و خیره به من نگاه کرد .از همون نگاه هایی که وقتی تو کلاس میخواست سوال جدی ای مطرح کنه میکرد ..ـ ناخداگاه اب دهنمو قورت دادم و بند کیفمو که روی شونم سنگینی میکرد جابجا کردم و منم خیره شدم به کتاب که بین دستای استاد روی میز گذاشته شده بود .ـ.

خانم جدیدی گفتن ... شما زحمت کشیدی و این کتاب رو برای من خریدی ... من گفتم بله البته زحمتی نبود...نذاشت حرفم تموم بشه با همون لحن محکم گفت عنوانش هست چگونه زنی قدرتمند و شاد باشیم ... من با تعجب گفتم بله ...بعد تن صداش بلند تر و محکم تر شد مثل سرکلاس موقعیکه  به نکته ی مهمی میرسید و میخواست با تاکید به ما حالی کنه که مهمه گفت :شما تو این مدت که دانشجوی من بودید  توی رفتار من ضعفی دیدید و یا ناراحتی احساس کردید ؟ من مشکلی دارم که شما دوست دارید اصلاح بشه ؟ ....بقیه حرفاشو نشنیدم ...مغز سرم سوت کشید و دستام یخ کرد ... اصلا فکر نکرده بودم که ممکنه همچین برداشتی بشه از این هدیه ی به قول خودم  عشقولانه ... بعد تو ذهنم جیغ کشیدم سرخودم که خاک برسرم من نه اینکه  خودم همه پرت و پلایی میخونم فکر میکنم همه اینطوری ان.... آخه چرا نفهمیدم اینو ..ـ بعد با دستپاچگی گفتم نه استاد باور کنید من اصلا همچین منظوری نداشتم .. میدونید من خودم زیاد کتاب میخونم و فکر نمیکردم که عنوان کتاب مهم باشه دیدم درمورد خانماست گفتم باید جالب باشه و .... حرف من که تموم شد یه نگاه عمیقی به من انداخت گفت من شمارو دوست دارم (اعتراف میکنم اصلا مشخص نبود ...)برای شما هم همیشه احترام قایل بودم چون دختر مودبی هستی (اینم مشخص نبود ... نظر ویژه ایشون رو نسبت به خودم میگم ) و الانم حس میکنم داری راست میگی ... بعد یه دفعه بلند شد و منم انگار مجرمی که بهش عفو خورده و شرمنده هست ،هم بخاطر جرم قبلی و هم لطف بعدی ... نگاهم رو پایین انداخته بودم و دستامم تو هم حلقه کرده بودم و ساکت ایستاده بودم ... یه دفعه یه لبخند عمیق تر از همیشه زد جوریکه من برای اولین بار دندوناشون  رو دیدم و با خوشحالی گفت بسیار خب من این کتاب رو مطالعه میکنم و نتیجه خودمو به شما منتقل میکنم ... منکه دیگه نفسی برام نمونده بود با اشاره سر و یه صدایی که به سختی بالا میومد گفتم بله لطف میکنید .... با اجازه و نمیدونم چطوری دستگیره درو چرخوندم و از دفترشون پریدم  بیرون ... چنان با عجله پله هارو دوتا یکی کردم انگار کسی دنبالم باشه ..ـ بعد که به منظقه امنی رسیدم دستمو گذاشتم رو قلبم که بیچاره  تازه یادش افتاده بود بزنه و چنتا نفس عمیق کشیدم ... دوستم که تمام این مدت پشت سر من دویده بود و از شدت تعجب و کنجکاوی مدام میپرسید چی شد چی گفت چرا اینجوری شدی ... و من فقط تونستم یه کلمه بگم یه لیوان آب قند یا یه چیز شیرین نداری به من بدی فشارم بدجوری افتاده ...

دارم خفه میشم .... 

ازین ماجرا یکسال گذشت . تو مدت این یکسال رفتار ایشون تقریبا مثل قبل بود و فقط گاهی که نگاهمون به هم تلاقی میکرد من حس میکردم یه چیز مبهم و جدیدی ته این نگاه هست اما اصلا حتی نمیخواستم فکر کنم که چی هست ...چون از نتایج تخیلاتم و دسته گلای بعدی میترسیدم ...

 سال بعد من به دوستم گفتم میخوام بازم برای روز معلم برای استاد جدیدی یه کتاب بخرم ...دوستم گفت تو رسما دیوانه ای ... احتمالا شما هم الان تو دلتون همینو گفتید ... رفتم کتابفروشی و یه کتاب نفیس مناظر دیدنی ایران دیدم و خریدم واقعا دوست نداشتم هیچ متنی داشته باشه و پر از آرامش باشه و باز به همون ترتیب قبل به ایشون هدیه کردم . هفته بعد ایشون به همان ترتیب قبل منو به دفترشون احضار کردن . واقعا نمیدونستم چی میشه ..ـ رفتم و جلوی پای من بلند شدن و من جا خوردم ..ـ خیلی از سلیقه من تعریف کردن و گفتن هم اون کتاب قبلی خیلی به دردشون خورده و هم این کتاب رو خیلی دوست داشتن و موقع خداحافظی دست منو به گرمی گرفتن و من اولینبار نه تو خیالاتم بلکه تو دنیای واقعی حس کردم یه رشته ی محبتی بین من و ایشون برای همیشه شکل گرفت ... رشته ای که تا همین الانم حسش میکنم ...
بعد از اون دیگه اون اخم پیشونی ... اون نگاه خیره و عمیق .. اون لبخند محو و اون صورت خشک و رسمی برای من کاملا دلنشین شد یکی از دلنشین ترین چهره هایی که بخاطر دارم ...

با نهایت احترام تقدیم به شما 
وقتی تو ساعت انتهایی شب میون درس خوندن به سرت میزنه که خاطره نگاری کنی...
پاسخ:
سلامٌ علیکم.
بسیار بسیار زیبا بود. از نوشته‌های من هم بهتر. همین متن رو می‌کنیم سهم امروز وبلاگ از انتشار و با اجازه‌ی جنابعالی در صفحه‌ی اصلی منتشرش می‌کنم و سپس در کانال به اشتراک خواهم گذاشت. اسمشم میذاریم« استاد صورت سنگی! خانم ج ».
هر زمان خواستید میتونید این وبلاگ رو دفتر خاطره‌ی خودتون هم محسوب بفرمایید.
بازم ممنون از جنابعالی. 
ممنونم از مهمان نوازی و سخاوتتون ... اونوقت میدونید چی میشه کمکم کامنتای من از پستای شما بزرگتر میشه اخه منم شروع کامنتام با خودمه اما پایانش ... 
یه اتفاق دیگم ممکنه بیفته اونم اینه که شما بگید """جنابعالی این مطلب رو از پست تاریخ فلان من کپی نکردید ؟ """از این آیکن های "اینجا "هم بذارید ....بعد من رجوع کنم ببینم بعله انگار یکیه ....حالا بیا و ثابت کن ....☺🙆

پاسخ:
حالا از مزاح گذشته، دیگه هر طور خودتون صلاح میدونید.
به هر حال درب این منزل در فضای مجازی برای اقامت همه‌ی بازدیدکنندگان محترم وبلاگ به طور نامحدود از نظر زمانی و حجم کامنت، باز هست. هر کس هر چی میخاد. 
 سلام بر دیکتاتور بزرگ جناب شاهرخی گرامی 😂
همیشه اینایی که ظاهر خشن دارن قلبشون خیلی مهربونه و منم مطمینم شما خیلی مهربونید ...
راستش منم نظرم با این دانشجوی به قول خودتون عزییییییییز یکیه . 
خیلی دوست دارم راجع به استادامون اینجا بنویسم . استادای دوست داشتنی که از هرکدوم کلی چیز یاد گرفتم ....اما درست نیست چون اونوقت کمکم  میشه وبلاگ من نه شما و از قدیم گفتن دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد ...(مزاح به قول خودتون )
استاد شاهرخی چرا شما بالای وبلاگتون علامت خطر نذاشتید !!!
باید بالای وبلاگتون مینوشتید بسیار اعتیاد آور با احتیاط وارد شوید ...😂
الان چی بخوریم ترک کنیم 
کی مارو ترک میده 
ای خدا 
من به خودم وعده پایان ترم میدم و همش میگم بذار امتحانامو بدم بعد تمام وبلاگ رو از اول تا آخر میخونم ...
الان میترسم حتی همون پایان ترمم  سمتش برم 
به اندازه کافی با همین پستای اخیری که میخونم ذهنم درگیر شده ...از یه طرف دیگم دوست دارم بخونمشون کامل .... 
یادتونه اوایل چقدر سختم بود بیام وبلاگ ...پیش خودم میگفتم اخه وبلاگم شد جا ..وبلاگ دیگه چیه .... حالا ولی تا فرصتی گیر میارم بدو  اینجام ....
الان تو نامه ی اعمال من  یه درمیون پای وبلاگ شما وسطه ... بهتون گفتم که از همین الان جواباتون اماده کنید ...😉
باید یه داستان بنویسم  در باره  وبلاگ دیکتاتور بزرگ استاد شاهرخی ...😂
اینجام یه دیکتاتور لازمه که من بجای خوندن مطالب امتحان نشستم کامنت مینویسم ...

پاسخ:
سلامٌ علیکم.
اختیار دارید. سابقاً بودن دانشجویانی که این وبلاگ رو وبلاگ خودشون می‌دونستن و احساس مالکیت می‌کردن بر این وبلاگ و ذیل هر پستی اونا هم مطلبی اضافه میکردن. من نه تنها ناراحت نمیشم بلکه خوشحال هم میشم. این وبلاگ دربش به روی همه‌ی بازدیدکنندگان از جمله جنابعالی باز هست. هر وقت هر چی خواستید بنویسید. از نظر من مشکلی نیست.
ممنونم از جنابعالی بخاطر اظهار محبتتون به نوشته‌های من. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">