عافیت‌سوزی

عافیت چشم مدار از منِ میخانه نشین / که دَم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم - حافظ

عافیت‌سوزی

عافیت چشم مدار از منِ میخانه نشین / که دَم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم - حافظ

عافیت‌سوزی

من سید نورالله شاهرخی دانشجوی دکتری رشته‌ی حقوق خصوصی دوره‌ی روزانه‌ دانشگاه علامه طباطبایی تهران (رتبه‌ی 13 آزمون دکتری سال 91) ، کارشناسی ارشد حقوق خصوصی از همان دانشگاه (رتبه‌ی 21 آزمون ارشد سال 1385) ، مدرس دانشگاه و وکیل پایه یک دادگستری هستم. این وبلاگ در وهله‌ی اول برای ارتباط با دانشجویان و دوستانم و در وهله‌ی بعد برای ارتباط با هر کسی که علاقمند به مباحث مطروحه در وبلاگ باشد طراحی شده است. سؤالات حقوقی شما را در حد دانش محدودم پاسخ‌گو هستم و در زمینه‌های گوناگون علوم انسانی به‌خصوص ادبیات و آموزش زبان انگلیسی و نیز در صورت تمایل، تجارب شما از زندگی و دید شما به زندگی علاقمند به تبادل نظر هستم.

***
***

جهت تجمیع سؤالات درسی و حقوقی و در یکجا و اجتناب از قرار گرفتن مطالب غیر مرتبط در ذیل پُستهای وبلاگ ، خواهشمند است سؤالات درسی و / یا حقوقی خود را در قسمت اظهار نظرهای مطلبی تحت همین عنوان (که از قسمت طبقه بندی موضوعی در ذیل همین ستون هم قابل دسترسی است) بپرسید. به سؤالات درسی و / یا حقوقی که در ذیل پُستهای دیگر وبلاگ پرسیده شود در کمال احترام ، پاسخ نخواهم داد. ضمناً توجه داشته باشید که امکان پاسخگویی به سؤالات ، از طریق ایمیل وجود ندارد.

***
***
در خصوص انتشار مجدد مطالب این وبلاگ در جاهای دیگر لطفاً قبل از انتشار ، موضوع را با من در میان بگذارید و آدرس سایت یا مجله‌ای که قرار است مطلب در آن منتشر شود را برایم بفرستید؛ (نقل مطالب، بدون کسب اجازه‌ی قبلی ممنوع است!) قبلاً از همکاری شما متشکرم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
۲۴
آذر
۹۷

در اون چهارشنبه‌ی مقرر، جلسه‌ی هم‌اندیشی کلاس کنکور برگزار شد و توافقات ذیل به دست اومد :

  • مبلغ لازم برای حضور در کلاس : چنین توافق کردیم - ینی توافق که نکردیم، من عرض کردم اونا هم قبول کردن، حداقل در ظاهر :-/ - که مبلغ پرداختی، تقریباً به اندازه‌ی همون مبلغی باشه که دانشگاه به عنوان حق‌التدریس میپردازه. یعنی چنین تصور می‌کنیم که این کلاس هم مثل کلاس‌های معمول دانشگاهی هست با این تفاوت که مبلغ حق‌التدریس رو متقاضیان محترم می‌پردازند. بر این اساس برای هر نفر در هر جلسه‌ی دو ساعتی درس، مبلغ 40000 تومن در نظر گرفته شد که جمعاً میشه هر ماه از قرار هر نفر برای هر درس، 160000 تومن. البته برای متقاضیان محترمی که در دو یا سه درس متقاضی باشن هم تخفیفاتی در نظر گرفته خواهد شد. یعنی متقاضیان دو درس، مبلغی نزدیک به 250000 تومن در ماه و متقاضیان سه درس، مبلغی نزدیک به 400000 تومن در ماه خواهند پرداخت.
  • تعداد نفرات لازم برای تشکیل هر کلاس : برای اینکه برای من صرفه‌ی اقتصادی داشته باشه، با توجه به هزینه‌ی ایاب و ذهاب و وقتی که صرف آماده کردن مطالب می‌کنم قاعدتاً هر کلاس باید حداقل 10 نفر باشه.
  • دروس مورد توافق : متقاضیان دروس حقوق مدنی و حقوق تجارت در اون جلسه، بیشتر بودن و البته تعدادی هم متقاضی متون حقوقی بودن که باید ببینیم تعداد نهاییشون به هنگام تشکیل کلاس، به چند نفر می‌رسه.
  • نحوه‌ی تدریس دروس : چون معلوم نیست کلاس‌های کنکور آیا ترم‌های بعد هم خواهد بود یا نه، در هر درس، به طور سرفصل به سرفصل به ترتیب از مهمتر به کم اهمیت‌تر تدریس خواهیم کرد. مثلاً ابتدا مباحث مهم از سرفصل مدنی 3 یا مباحث مهم از سرفصل مدنی 6 و سپس به همین شکل میریم جلو، خود دانشجویان محترم هم میتونن سرفصل‌هایی که فکر می‌کنن در اون‌ها ضعیف‌تر هستن رو پیشنهاد کنن تا کار تدریس رو از همون سرفصل‌ها آغاز کنیم. در درس متون حقوقی هم ضمن خوانش متون حقوقی در گرایش‌های مختلف حقوقی - چون توی آزمون کارشناسی ارشد از همه‌ی گرایش‌های حقوقی در درس متون حقوقی سؤال میاد - نکات گرامری و نکات ترجمه‌ای کاربردی رو تدریس خواهیم کرد. بنابراین به درد متقاضیان آزمون دکتری هم می‌خوره. 
  • زمان شروع کلاس‌ها : برای من تفاوتی نداره اما متقاضیان حاضر در اون جلسه گفتن که از ابتدای ترم بعد باشه. 
  • سید نورالله شاهرخی
۰۳
اسفند
۹۶

(حافظ)

تلاش ، لازمه‌ی زندگی نیست ؛ خودِ زندگی است.

***

با ما اینجا در طرح هر روز یک زیارت عاشوراء، سهیم شوید.

****

به ما در کانال سروش بپیوندید؛ هیچ مطلب جدیدی را از دست ندهید و مطالب قدیمی را هم به تدریج در سروش بخوانید؛ ضمن تشکر از بزرگوارانی که هم اکنون شریک من در انتشار مطالب در کانال هستند اگر شما هم قصد همکاری با ما در انتشار مطالب را دارید از طریق وبلاگ یا آیدی سروش اعلام آمادگی بفرمایید. برای پیوستن به کانال سروش ما، روی عکس زیر کلیک کنید و در صفحه‌ای که باز می‌شود گزینه‌ی سبز رنگ را بزنید.


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۰۱ ق.ظ
  • سید نورالله شاهرخی
۲۴
آذر
۹۷

این قسمت چهارم این مطلبه، برای دیدن قسمت اول، اینجا، برای مطالعه‌ی قسمت دوم، اینجا و برای مشاهده‌ی قسمت سوم، اینجا رو کلیک بفرمایید. 

رسیدیم به اینجا که نشسته بودم پشت میز کارمند تاکسیرانی و ایشون داشت یکی یکی عکس 710 نفر راننده‌ی تاکسی پیکانا رو نشونم می‌داد و منم از هر 10 نفر تقریباً یک سومش رو به عنوان گزینه‌ی احتمالی انتخاب می‌کردم!

ادامه‌ی ماجرا اینکه توی این اتاق، دو تا میز و طبعاً دو تا کارمند بود، اسم اینی که داشت به من عکس نشون می‌داد رو میذاریم آقای الف و اسم اون دیگری رو میذاریم آقای ب. البته من اسم هر دو شون رو میدونم خودم اما برای احترام به حریم خصوصی و لو نرفتنشون از همین اسم آقای الف و ب استفاده می‌کنیم.

وقتی آقای الف داشت به من عکسا رو نشون می‌داد صندلیش اختلاف ارتفاع داشت با صندلی‌ای که من روش نشسته بودم، ینی صندلی آقای الف از صندلی من خیلی بالاتر بود، در نتیجه او می‌تونست آقای ب رو که اون طرف اتاق، پشت میز خودش نشسته بود، از روی صندلی خودش ببینه اما من که پایین‌تر بودم فقط مانیتور آقای الف که روبروم بود رو می‌دیدم و در واقع بین من و آقای ب، مانیتور آقای الف، حائل بود و من چیزی از آقای ب نمی‌دیدم عملاً. حالا واسه چی اینا رو گفتم؟ واسه اینکه وختی آقای الف داشت عکسا رو به نشون می‌داد یه دفه دیدم گردن خودش رو از پشت مانیتورش کشید بالا و خطاب به آقای ب گفت باشه حواسم هست! در حالی که من اصن نشنیدم آقای ب حرف خاصی زده باشه. بعدم دیدم آقای الف خطاب به آقای ب ادامه داد و گفت اگر چیزی به نظرت رسید بگو. از این حرفای آقای الف متوجه شدم آقای ب با توجه به اینکه من از پشت مانیتور نمیدیدمش داشته به آقای الف اشاره میکرده که بابا بیخیال این شو، حوصله داری برای خودت دردسر درست کنی؟ با خودم گفتم حالا توی این هیری ویری همین تو یکی رو کم داشتم آقای ب! 

هیچی دیگه، در عین حالی که داشتم عکسای راننده‌های پیکان رو یکی یکی می‌دیدم و البته خیلی از پرونده‌ها هم اصن عکس نداشتن، موبایل دستم بود - نه روی گوشم - تبلت رو هم مدام میگرفتم. یه دفه همونطور که موبایل توی دستم بود دیدم تایمر تماس موبایلم داره شماره میندازه و حتی رفته روی عدد 11 ثانیه. ینی یازده ثانیه‌س کسی پشت خط تبلت هست و تبلت رو جواب داده و من محو تماشای عکسای مانیتور آقای الف بودم. سریع از جا پا شدم :-/ غیر ارادی ها، از جا پا شدم و گفتم سلام، آقا تبلت من توی ماشین شما جو مونده! گفت آره. بیا بگیرش! اون آقای الف که مسؤول تاکسیرانی بود و خییییییلی هم آدم خوش قلبی بود دست به شکرگزاری برداشت و در حالیکه دستاش مثل حالت قنوت نماز جلوی صورتش بود گفت خدایا شکرت. این عملش به دلم نشست خیلی. بعدم مدام هی میگفت اسم راننده رو بپرس، شماره تاکسیش رو بپرس، اون بنده خدا از پشت خط تبلت هی داشت میگفت بیا من فلان جا هستم، بیا بگیرش، من از اینور خط بنا به اصرار آقای الف مدام هی ازش می‌پرسیدم اسمت کیه، شماره‌ی تاکسی‌ت چنده؟ گفت اسمم آقای ج هست - واقعاً هم اول نام خونوادگی رانندهه جیم بود! - شماره‌ی تاکسیش رو هم به اصرار من گفت. تازه آقای الف مدام اصرار می‌کرد پلاک ماشینش رو هم بپرس که دیگه من روم نشد، گفتم این رانندهه الان با خودش میگه این صاحب تبلت چرا از من عین دزدا داره سین جیم میکنه! همون جا آقای الف، شماره‌ی اون تاکسی رو زد توی سیستم تاکسیرانی، اولاً که اون شماره‌ی تاکسی جزو اون پرونده‌های بی عکس بود :-/ ینی من کُل 710 نفر راننده‌ی تاکسی پیکان رو هم می‌دیدم باز از اون طریق به راننده نمیرسیدم، بعدم اصن اون شمارهٔ تاکسی توی سیستم به اسم آقای جیم نبود! ینی کلاً اصن احتمال پیدا کردن راننده‌ی اون تاکسی از طریق سیستم تاکسیرانی زیر صفر بود!

هیچی دیگه در حالی‌که توی پوست خودم نمی‌گنجیدم با آقای الف خداحافظی کردم و او هم مدام هی می‌گفت خدا رو شکر بِرار (ینی برادر) پیدا شد، من که کاری نکردم. آقای ب هم وقت خداحافظی توی اتاق نبود و من لازم نشد باهاش خداحافظی کنم وگرنه اصلاً خوش نداشتم باهاش خداحافظی کنم. به نظرم آدم نچسبی میومد. رانندهه بهم گفته بود زود بیا فلان جا، من روبروی بانک ملی واستادم، شماره‌ی تلفن خودشم بهم داد که یه شماره‌ی ایرانسل بود. شماره‌ی تلفن رو من میخوندم و آقای الف، مثل کسی که مُنشی من باشه زود زود می‌نوشت! در حالی که اصن وظیفه‌ای در قبال من نداشت. توی اون حالت که من داشتم شماره تلفن تکرار میکردم و او خیلی مظلومانه و البته با شوق و ذوق می‌نوشت نمیدونم چرا ولی خیلی دلم براش سوخت! 

از تاکسیرانی اومدم بیرون و منتظر ماشین شدم، یه ماشین پراید اومد، دربست کردم تا همون جایی که اون رانندهه گفته بود اونجام. توی تاکسی هم به اون راننده تاکسی گفتم وضعیتم چی بوده و الان چرا اینجام. کلاً اون روز بر عکس معمول که توی برخوردای اجتماعی آدم کااااملن کم حرفی هستم دوس داشتم به همه بگم که توی چه شرایطی هستم. انگار فشار رو روم کم می‌کرد. اون رانندهه گفت توی تاکسیرانی آقای ب رو دیدی؟ گفتم آره، همش به آقای الف میگفت این عکسا رو چرا نشونش میدی! یه دفه دیدم سر درد دلش وا شد گفت بخدا قسم باید برم کارت هوشمند تاکسیرانی بگیرم ولی با خودم عهد کردم که تا آقای ب توی اون اداره‌س نرم. گفتم چرا خب؟ گفت اصلاً یه طوری سر کتکی :-/ با ما برخورد میکنه انگار ما چون راننده هستیم شخصیت نداریم برای خودمون. گفتم والا توی همون چند دقیقه‌ای که من اونجا بودم هم داشته توی کار من اخلال میکرده، اونوخ جالبه وختی برگشتم خونه، اون عضو خونواده هم که رفته بود تاکسیرانی و همه‌ش چند دقیقه توی اون اداره بود می‌گفت اون کارمنده که اینور اتاق نشسته بود چرا انقد برخوردش بد بود؟ :-/ ینی اون آقای ب این استعداد بسسسسسسیار شگرف رو داشت که در کوتاه‌ترین زمان ممکن، بدترین حس ممکن رو در مخاطبین خودش به وجود بیاره! خلاصه برام عجیب بود این قضیه. 

هیچی دیگه، اون رانندهه که داشتم باهاش میرفتم سر قرار ملاقات با راننده‌ی اصل کاری، آدم دلسوزی از کار دراومد، طوری که مسیر خونه‌مون رو ازم پرسید و گفت تبلت رو که گرفتی منم دارم برمی‌گردم خونه و مسیرم هم با تو یکیه، میرسونمت درِ خونه. با خودم فکر کردم انگار این روز تلخ داره به پایان خوشی میرسه، اما کور خونده بودم. هنوز التهاباتی در پیش بود. 

رسیدیم اونجا که رانندهه گفته بود، تماس گرفتم با ایرانسلی که بهم داده بود، دیدم جواب نمیده. اونقد التهاب داشتم که از روی کاغذی که آقای الف برام نوشته بود هم داشتم شماره رو اشتباه میگرفتم. دیگه خود راننده‌ای که سوار ماشینش بودم کاغذ رو گرفت و ارقام رو خوند و من شماره گرفتم، گوشی راننده در دسترس نبود و تبلت رو هم جواب نمی‌داد! 

مطلب اگه طولانی‌تر از این بشه، تلف میشه و شما هم دیگه حوصله‌تون نمی‌گیره بخونیدش. بقیه‌ش رو إن شاء الله زود مینویسم و منتظرتون نمیذارم. 

  • سید نورالله شاهرخی
۲۲
آذر
۹۷

این قسمت سوم این مطلبه. برای دیدن قسمت اول، اینجا و برای دیدن قسمت دوم، اینجا رو مشاهده بفرمایید. 

خب در قسمت قبلی این داستان سریالی :-/ رسیدیم به اینجا که در دو جبهه دنبال تبلت می‌گشتم. توی میدون اصلی شهر، واستاده بودم و دنبال تاکسی‌های زرد پیکان، از اینور میدون به اون سمت میدون در نوسان بودم :-/ و یک‌نفر از اعضای خونواده رو راهی کرده بودم به سمت تاکسیرانی.

این وسط، همون دوستم که گفتم وکیل بود گفت یه شکایت هم بنویس و درخواست مسدودی شماره سیمکارت و ردیابی تبلت رو هم بکن. گفتم خب من میخام به اون سیمکارت زنگ بزنم بالاخره شاید کسی ورداشت، اگر مسدود بشه که به ضرر خودم هست، گفت اونا که فوری مسدودش نمی‌کنن بالاخره باید شکایت کنی چون ممکنه ازش سوءاستفاده کنن و طبیعتاً به اسم تو تموم میشه. دیدم راس میگه، بالاخره تا بخاد دستور مسدودیش صادر بشه منم نتیجه‌ی تماسام معلوم میشه، اگر تبلت دست کسی باشه که بخاد صاحبش رو پیدا کنه، تا قبل از مسدودی سیمکارت، جواب میده. 

این بود که در همون حینی که حواسم به تاکسی‌های میدون بود که ببینم توشون پیکان هست یا نه، شروع کردم نوشتن اون شکایتی که در قسمت اول، تصویرش رو دیدید. انشای شکایته خب طبیعتاً افتضاح از کار دراومد ولی حوصله و دل و دماغ عوض کردن و پاکنویس کردنش رو هم نداشتم. شماره‌ی سریال تبلت هم در دسترسم نبود، همون دوستم گفت فعلاً جاشو خالی بذار، دستور ارجاع شکایت به کلانتری رو بگیر فعلاً. بعد پُرش میکنی. البته یه نیم ساعت بعد زنگ زدم از خونه، شماره‌ی سریال تبلت رو گرفتم. 

اما چرا اعلام سرقت کردم به دروغ؟ چون اگر اعلام مفقودی میکردم اصلاً کسی نمی‌رفت سراغ ردیابی و اینا. چون میگفتن جرمی واقع نشده، فقط سیمکارت رو میسوزوندن و قرار منع تعقیب میزدن و پرونده رو مختومه می‌کردن، ناچار شدم برای سرقت، سناریو هم بسازم، و چه سناریوی آبکی و احمقانه‌ای از کار دراومد، دوباره برید اون شکایتم رو بخونید واقعاً مسخره شده متنش! کلاً توی دروغگویی استعدادم خوب نیست متأسفانه یا خوشبختانه!

اونی که رفته بود تاکسیرانی گفت مسؤول مربوطه اینجا نیست و گفتن چند دقیقه بعد میاد، من توی این حیص و بیص با چند نفر راننده‌ی تاکسی که سر خط واستاده بودن هم وارد مذاکره شدم اونام گفتن با توجه به اینکه تاکسی پیکان زیاد نیست، تنها راهت مراجعه به به تاکسیرانی هست. گفتم مرسی. 

هیچی دیگه جستجوی نافرجام من در میدون و همزمان تماس‌های مکرر و البته بی پاسخ من با تبلت ادامه داشت. بعضی وختا تبلت، مشغول میزد، البته میدونستم مشغول بودن تبلت بخاطر اینه که منشی اون دوستم از دفتر وکالت داره زنگ میزنه بهش احتمالاً! تا اینکه عضو محترم خونواده از تاکسیرانی تماس گرفت و گفت مسؤولش اومده اما میگه اصلاً امکان‌پذیر نیست من عکس راننده‌ها رو بهت نشون بدم، فقط با حکم قاضی میتونم همچین کاری بکنم. گفتم خب باشه. برگرد خونه.

تلفن رو قطع کردم دیدم دقیقاً دور میدون، یکی از این گشت‌های تاکسیرانی واستاده، از اینا که مثلاً میان تخلف راننده‌ها رو دربیارن. چراغی مثل چراغ پلیس هم روی ماشیناشون هست. رفتم پیشش، گفتم همچین وضعیتی هست. چکار کنم؟ گفت برو پیش آقای فلانی توی تاکسیرانی بگو عکس‌های راننده پیکانها رو نشونت بده، گفتم همین الان یکی رو فرستادم گفته نمیشه. گفت بذار بهش زنگ بزنم. بنده خدا تلفن خودشو درآورد بهش زنگ زد. بهش گفت یکی اینجاست، سید هست و فامیلمون هست - حالا من اصن فامیلش نبودم ها، فقط برای راه افتادن کار داشت اینجوری میگفت! - میاد پیشت، قصدش هم این نیست به راننده تاکسی‌ها تهمت سرقت بزنه، تو عکسا رو نشونش بده اگر شناخت، خودت زنگ بزن بهش، فقط هم ازش سؤال بپرس تبلت توی ماشینت جا مونده یا نه. همین! اونم گفت باشه. بفرستش بیاد.

این وسط به توصیه‌ی یکی از اعضای خانواده یه مرغ هم نذر کردم که پیدا بشه. حتماً میگید با اونهمه اطلاعات توی تبلت، درستش این بود گاو یا شتر نذر میکردم! 

دیگه دیدم موندن توی میدون بیش از این فایده نداره، میرم تاکسیرانی، اگر پیداش نکردم مستقیم میرم دادسرا برای اعلام سرقت. سوار یه ماشینه شدم به سمت تاکسیرانی. این ماشینه هم بدتر از اون ماشینی که تبلتم توش جا مونده بود درب و داغون بود. طوری که درش رو بستم اصلاً چفت نمی‌شد! راننده گفت از اون طرف گیر کرده پیاده شو درستش کن، گفتم ولش کن، همین جوری با دست میگیرمش. عجله دارم. دیگه خودش پیاده شد درستش کرد:-/

رسیدم تاکسیرانی. رفتم پیش مسؤول مربوطه. تحویل گرفت خیلی و گفت بیا بشین کنارم روی صندلی. من عکس راننده‌ها رو میزنم جلو، تو شناسایی کن. گفت 710 نفر راننده تاکسی پیکان داریم توی شهر. هففففففتصصصصصد و دهههههههه نفررررررر. اصن خودم شرمنده شدم. چطور میشد هفتصد و ده نفر رو مورد به مورد نگاه کرد؟ ولی خب، چون به نفع خودم بود حرفی نزدم! ولی وجداناً اگر خودم جای اون کارمنده بودم، هیچوخ این کار رو نمیکردم!

شروع کردیم به نگاه کردن تصاویر، اولاً که خیلی از راننده‌ها اصلاً عکس نداشتن و فقط مشخصات خالی بودن! ینی ممکن بود هر کدوم از اون پرونده‌های بی عکس، همون پیرمردی باشه که من دنبالشم! ممکن بود اصن تاکسی به اسم اون راننده نباشه پرونده‌اش و هزار ممکنه‌ی دیگه. اونوخ ما چقد راننده پیکان زن داریم، از هر سه تا پرونده‌ای که توی کامپیوتر رد میکردیم یکیش زن بود!

بعد جالبیش اینجاست که من می‌خواستم از روی قیافه، راننده رو شناسایی کنم در حالی که در حقیقت، اصلاً قیافه‌ی راننده رو نمی‌شناختم و فقط موهای جو گندمیش یادم بود :-/ واسه همین هم هر پیرمردی میدیدم بهش میگفتم شاید این باشه! اون کارمند هم شماره تلفنا رو یادداشت می‌کرد که مثلاً در پایان هفتصد نفر با اون راننده‌ها تماس بگیره و ازشون سؤال بپرسه که آیا تبلتی توی ماشینشون جا مونده یا نه! تا عدد سی که رسیدیم هف هَش نفر جدا کرده بودم! البته شانس می‌آوردم که بعضی از پیرمردها طاس بودن و خودبخود از دایره‌ی احتمالات میرفتن کنار:-/

خلاصه با همین دس فرمون اگر میخواستم برم جلو و من از بین راننده‌ها انتخاب کنم احتمالاً از بین هفتصد نفر من 200 نفر انتخاب می‌کردم :-(

بقیه در قسمت بعد!

آقا من معذرت میخوام قول میدم قسمت بعد، آخرش باشه. ولی اصل ماجرا انقد جالبه که نمیتونم سانسور کنم. فوقش شما ناراحتید نخونید دیگه. ها؟ 

  • سید نورالله شاهرخی
۲۰
آذر
۹۷

این قسمت دوم این مطلبه. برای مشاهده‌ی قسمت اول، اینجا رو مشاهده بفرمایید. 

به اینجا رسیدیم که جلسه‌ی دادرسی رو لِنگ در هوا :-/ رها کردم و اومدم بیرون، دنبال تبلت گمشده‌ای که هیچ نشونی ازش نداشتم الا اینکه یه تاکسی زرد درب و داغون بود با یه پیرمرد با موهای جو گندمی.

توی خیابون دادگاه - نه توی پیاده‌رو، در حاشیه‌ی خیابون، اگر بخام دقیق‌تر بگم - بی‌هدف به سمت پایین، بر خلاف جهت حرکت ماشینا داشتم حرکت می‌کردم و چِش چِش می‌کردم توی تاکسی‌های زرد به هدف اینکه بخت باهام یار باشه و دوباره اون ماشین رو ببینم. اینجا بود که متوجه شدم چقد تاکسی پیکان توی شهر کمه. امیدم زیادتر شد، چون بالاخره بین تعداد کمتری ماشین باید می‌گشتم.

زنگ زدم دفتر وکالت یکی از دوستام. قضیه رو بهش گفتم. گفت شماره‌ی سیمکارت تبلت رو بده، من می‌سپارم به مُنشی‌ام که مدام بهش زنگ بزنه تو هم برو تاکسیرانی و ازشون بخواه عکس راننده پیکان‌ها رو بهت نشون بدن تا بتونی ردی از راننده بدست بیاری. 

سیمکارت تبلت، طبق معمول همیشه روی ویبره بود و زنگ خوردنش صدا نداشت، خودم مدام داشتم شماره رو می‌گرفتم، جواب نمی‌داد. با خودم فکر می‌کردم این رانندهه پیرمرد هست و اصلاً صدای ویبره‌ی زنگ تبلت رو هم بشنفه، بلد نیست جواب بده. البته همین که تبلت زنگ می‌خورد خودش برای من جای خوشحالی بود، حداقل نشون می‌داد هنوز گیر آدم نابابی نیفتاده که سیمکارت رو ازش دربیاره و قصد تملکش رو بکنه! مدام هی زنگ می‌زدم و مدام هی جواب نمی‌داد. ترسم این بود که این تاکسی یه مسافری سوار کنه و این مسافر، بدون اینکه به راننده چیزی بگه وقت پیاده شدن خییییییلی راحت دس بِبَره و از زیر داشبورد، تبلت رو آروم و بی سر و صدا ورداره و دِ برو که رفتی....

از طریق اکانت سامسونگ میشد محل گوشی رو ردیابی کرد اما مشکل این بود که اینترنت تبلت غیر فعال بود! خلاصه که تقریباً هیچ امیدی نداشتم، اگر راننده آدم نابابی بود تبلت رفته بود، اگر راننده آدم نابابی نبود ولی مسافر نابابی سوار می‌کرد، تبلت رفته بود، اگر هیچکدوم از اینا نبود و تبلت تا شب می‌رسید به خونه راننده و یکی از اعضای خونواده راننده اینو میدید و وَرِش می‌داشت و صداشم درنمی‌آورد تبلت رفته بود، اگر توی یه ترمز شدید، تبلت میفتاد کف ماشین و آسیب جدی می‌دید عملاً غیر قابل استفاده می‌شد، خلاصه که شاید احتمال اینکه تبلت، سالم به دست من می‌رسید یک به میلیون بود!

سوار یه ماشین شدم برم تاکسیرانی. مثل کسی که مصیبت‌زده باشه و دوس داشته باشه مصیبتش رو با دیگران شریک بشه، با این راننده تاکسیه هم قضیه رو در میون گذاشتم، در خلال حرفام با این راننده تاکسی به این نتیجه رسیدم که بجای تاکسیرانی که میشه آخر وقت اداری برم، فعلاً برم توی یکی از میادین اصلی شهر در پایان مسیر تاکسی‌ها واستم و منتظر باشم که این راننده تاکسی وقتی دور میزنه بالاخره گذارش به اینجا بیفته و من ببینمش! وقتی داشتم پیاده می‌شدم راننده‌ی این تاکسی برای دلداری دادن به من گفت اگر منم ماشینی با این مشخصات دیدم حواسم هست. خواستم بگم مرد مؤمن حواست به چی هست؟ چطور میخای خبر به من بدی؟ هیچی نگفتم و پیاده شدم! 

مثل علی نصیریان توی فیلم بوی پیراهن یوسف، وقتی یه تاکسی پیکان با راننده‌ی غیر جوون می‌دیدم سریع بدو بدو میرفتم جلوی ماشین و زیر داشبورد رو نگاه می‌کردم، طرف فک می‌کرد عجله دارم و میخوام سوار ماشینش بشم اما وقتی زود منصرف می‌شدم تعجب می‌کرد که چرا اینجوری سراسیمه می‌رفتم به سمتش و چرا اینجوری برمی‌گشتم عقب! یه وضی داشتم اصن! بعدم با خودم فکر می‌کردم شاید یکی از همین جوونا الان راننده‌ی اون ماشین باشه، ینی شاید مثلاً پدره پیاده شده و الان پسرش نشسته جاش، ولی به هر حال سراغ پیکان‌هایی که رانندهشون جوون بود نمی‌رفتم اصن. 

چقدم که تاکسی پیکان کم شده، شاید توی هر سه چهار دقیقه یه تاکسی میومد رد میشد، توی میدون به این فک می‌کردم که این رانندهه انگار زیاد در قید مسافر نبود و منم چون سَرِ مسیرش بودم ورداشته بود، چون وقتی داشت منو میرسوند به مقصد از یه راه فرعی داشت می‌رفت! با خودم فکر می‌کردم اگر زیاد در قید و بند مسافر نبود پس بعید نیست که اصلاً سر و کله‌ش اینورا توی این میدون اصلاً پیدا نشه.

برای اینکه توی دو جبهه به جستجو ادامه بدیم زنگ زدم به خونه و به یکی از اعضای خونه گفتم که بره تاکسیرانی ببینم اصن حاضر هستن تصویر راننده‌ها رو نشونمون بدم، بهش گفتم من می‌مونم توی میدون، شما برو ببین چی میگن. اگر حاضر بودن تصویر، نشون بدن به من بگو تا زود ماشین بگیرم بیام! بیچاره‌ها توی خونه هم افتادن توی هول و وَلا. 

بین تماس‌های مکرری که با تبلت داشتم، زنگ زدم دفتر دادگاه، گفتم طرف‌های مقابل من اومدن؟ گفت آره اومدن، بیا. گفتم دیگه اومدن من نیازی نیست، همون لایحه‌ای که نوشتم آوردم رو ضمیمه پرونده کنید. گفت ینی نمیای؟ گفتم نه دیگه. نیازی نیست بیام.

اصلاً حوصله‌ی برگشتن به دادگاه رو نداشتم. 

اونوخ عجیب و حتی احمقانه اینکه گرچه احتمال پیدا کردن تبلت، بر اساس عقل و منطق یک در میلیون بود، اما تقریباً مطمئن بودم دوباره پیداش می‌کنم. نمی‌دونستم چطوری، ولی مطمئن بودم بدستش میارم دوباره، شاید این حس احمقانه بخاطر این بود که تا حالا تقریباً علیرغم حواس‌پرتی‌های مکرر، هر چی توی عمرم گم کردم دوباره پیداش کردم! البته بجز یه بار که توی اتوبوس بین شهری به سمت تهران، در روز دفاع از رساله‌ی ارشد، کیف دستیم رو که گذاشته بودم توی محفظه‌ی بالا سر مسافر، ازم دزدیدن. در واقع وقتی رسیدم ترمینال جنوب، دیدم کیفم نیست. حالا الان با خودم حس می‌کردم این تبلته رو هم پیدا می‌کنم. البته یه قسمتی هم از دلم می‌گفت فعلاً ماجرا گرمه و هنوز دقیق عمق فاجعه رو نمیدونی، بعد از چند ساعت که از گم شدنش بگذره تازه می‌فهمی که برگشتی در کار نیست! 

یه طورایی گم شدن چیزی که بهش وابسته‌ای نمونه‌ی کوچک‌تری از مرگ هست به نظرم. تفاوتش با مرگ واقعی اینه که توی مرگ، از همه‌ی چیزایی که بهشون وابسته‌ای یه دفه میکَنَنِت، اما گم شدن یه چیز، خب فقط مخصوص به همون یه چیز هست! 

بقیه در قسمت بعد.... 

حالا این تبلت من گم شده باید به اندازه‌ی یه سریال کره‌ای هشصد قسمتی ماجرا ازش دربیارم و براتون تعریف کنم :-/

  • سید نورالله شاهرخی
۱۹
آذر
۹۷

بالاخره اون اتفاق بزررررررگ افتاد. توی دفتر دادگاه در حالی که منتظر شروع جلسه‌ی دادرسی بودم دس کردم توی کیفم که تبلت رو دربیارم تا یه مروری داشته باشم روی مباحث متون حقوقی که فردا قرار بود واسه دانشجوای ارشد تدریس کنم. خبری از تبلت نبود!!!!! تبلت رو از خونه بیرون آورده بودم، الان توی دادگاه، توی کیفم نبود.

ساده و سر راست. تبلت گم شد!

یادم افتاد که رفته بودم اون شعبه‌ی دادگستری توی چند خیابون اون طرف‌تر برای اینکه وکالتنامه رو تمبر مالیاتی بزنم، از دادگستری که بیرون اومدم، هشت دقیقه مونده بود تا جلسه‌ی دارسی که توی ساختمون دیگری از دادگستری برگزار می‌شد و حداقل ده پونزده دقیقه طول می‌کشید با ماشین برسم اونجا. یه تاکسی پیکان زرد درب و داغون اومد که راننده‌‌ش یه پیرمرد با موهای جو گندمی بود. سوار شدم، خودمم لعنت میکردم که این الان هی ماشینش فس فس میکنه و تا منو برسونه دادگاه، قطعاً جلسه‌ی دادرسی دیر میشه. دستم پر بود از کیف دستی و وکالتنامه و پروانه وکالت و کیف جیبی و باقیمونده پول و کارت عابر بانک، توی این هیری ویری تبلت هم دستم بود، تبلت رو گذاشتم زیر داشبورد ماشین، تا این چیزای دستم رو مرتب کنم و بعد توی راه یه مطالعه‌ای بکنم تا دادگاه..... 

هیچی دیگه، الان ساعت ده و ده دقیقه‌ی صبح هست، توی دفتر دادگاه بودم، طرف مقابل که برای ادعای اعسار از هزینه دادرسی تجدیدنظرخواهی شکایت کرده بود، هنوز نیومده بود. من دس کردم توی کیف که تبلت رو برای مطالعه دربیارم و تبلتی در کار نبود، یادم افتاد که تبلت رو بعد از خلوت کردن دستم، از زیر داشبورد اون پیکان برنداشتم و تبلت الان گم شده.......

از اطلاعات تبلت، بک آپ دارم، عکس خصوصی به هیچ وجه روش نمیندازم، بنابراین از این جهات خیالم راحته، اما مشکل اینه که توی این دور و زمونه‌ی گرونی، تبلت سامسونگ با یه کارت حافظه 128 گیگابایتی با کلی برنامه که برای پیدا کردن و هماهنگ کردنشون با سیستم عامل تبلت، مرارت‌های زیادی کشیدم......تقریباً داشتم دیوونه می‌شدم.

یادم افتاد که همین چند روز پیشا یکی از فامیلا داشت میگفت آدم الان هر چیز فکسنی و درب و داغونی هم که داره باید سفت و سخت بچسبه که از دستش نره، چون بخای مجدداً بخری و جایگزین کنی رسماً بیچاره میشی بسکه همه‌چی گرون شده و الان تبلت از دست من رفته بود! 

لازم نیست بگم که من کلاً همه‌ی کارهای دانشگاهی و تقریباً قسمت عظیمی از مطالعات وابسته‌س به همین تبلت! داشتم با خودم فکر می‌کردم از این به بعد یا باید با یه لپ‌تاپ سنگین هی برم دانشگاه و برگردم، تازه تضمینی هم نیست که لپتاپ رو هم جایی جا نذارم و یا باید هر هفته چمدونی از کتاب ببرم با خودم دانشگاه :-(

اینا به کنار، دانشجوا چققققققدر خوشحال میشن که تبلت گم شده! 

پیدا کردن یه تاکسی توی یه شهر به این بزرگی اونم بدون اینکه شمارهٔ ماشین یا شماره‌ی تاکسیرانیش رو داشته باشی، قطعاً از پیدا کردن یه سوزن توی انبار کاه سخت‌تر هست! تنها نشونه : تاکسی زرد درب و داغون، پیرمرد با موهای جو گندمی :-/

چه مرثیه‌ی پر سوز و گدازی نوشتم:-(

در حالی که مثل اسفند روی آتیش از روی صندلی دادگاه پا شدم، لایحه‌ی دفاعیه رو از قبل آماده کرده بودم، همون رو دادم به مدیر دفتر، گفتم طرفم که هنوز نیومده، این رو بذارید روی پرونده من میرم بیرون و برمی‌گردم! واقعاً نمی‌دونستم حالا بیام بیرون از دادگاه مثلاً دور از جون شما چه غلطی میخام بکنم توی این شهر دَرَندَشت، اما اوووووونقد حالت تهوع داشتم میترسیدم بیارم بالا و احتیاج به هوای تازه داشتم.

زدم بیرون.... 

میدونم که انشای حقوقی نامه افتضاحه و یه جاهاییش هم متضمن اکاذیب هست، در قسمت بعدی خواهم گفت اینو توی چه شرایطی نوشتم. 

بقیه در قسمت بعععععد

  • سید نورالله شاهرخی
۱۸
آذر
۹۷

اطلاع دارید که بنا به پیشنهاد برخی از دانشجویان محترم مبنی بر تشکیل کلاس کنکور، چنین ایده‌ای در من شکل گرفت و جزئیات شکل‌گیری این ایده رو اینجا نوشته بودم، اکنون با توجه به پرسش‌های مکرر متقاضیان در خصوص روز تشکیل کلاس، قیمت لازم برای شرکت در کلاس، کتاب معرفی شده برای منبع درس زبان انگلیسی و حتی سایر دروسی که میشه در این کلاس‌ها تدریس بشه، لازمه که یه جلسه‌ی هم اندیشی با متقاضیان تشکیل بدیم و در خصوص موارد فوق، توافق کنیم.

چون جلسه‌ی اولی هست که قراره تشکیل بشه باید در ساعتی تشکیل می‌شد که قطعاً با کلاس‌های احتمالی هیچکدام از متقاضیان تداخل پیدا نمی‌کرد. برای این منظور، ساعت 17 روز چهارشنبه 21 آذر در دانشگاه آیت‌الله العظمی بروجردی محل دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی در یکی از کلاس‌های طبقه‌ی همکف رو انتخاب کردم.

میدونم که بدموقع هست و میخوره به تاریکی هوا. ولی فعلاً برای همین یک جلسه، به ناچار باید ساعتی می‌بود که با کلاس‌های متقاضیان احتمالی تداخل نمی‌کرد اگر إن شاء الله بنا بر تشکیل کلاس شد، قطعاً ساعت بهتری برای تشکیل کلاس اصلی مد نظر قرار خواهد گرفت. 


لذا از همه‌ی متقاضیان در کلیه‌ی دروس دعوت می‌کنم در روز و ساعت مقرر در محل دانشکده حضور داشته باشن تا در خصوص موارد بیان شده توافقات لازم رو انجام بدیم. 

  • سید نورالله شاهرخی
۱۷
آذر
۹۷

یه سری دانشجوا هستن وختی میخان ثابت کنن خییییییلی باحال و کول و به اصطلاح جوونای دهه‌ی نودی شاخ (1) هستن و میخان توی بقیه‌ی دانشجوا سَری توی سَرا دربیارن و به عنوان یه دانشجوی شجاع و از جون گذشته! مورد شناسایی قرار بگیرن، برای وصول به این هدف از راه سر شاخ شدن با معلمینِ خودشون، اقدامات رو شروع میکنن.

البته عموماً این سر شاخ شدن، فقط پشت سر معلم هست و جلوی روی خودِ معلم، اصلاً از این خبرا نیست. مورد دیدم جلوی روی خودم تا فرط اظهار عبودیت، جلو می‌رفته و پشت سرم هر خزعبلاتی دروغ و راست به هم میبافته که شاخ درمی‌آورم! هر چند نمونه‌هایی هم مشاهده شده که دانشجو میزنه به سیم آخر و جلوی روی معلم خودش هم برخوردهایی می‌کنه که جز بی‌حیایی هیچ اسم دیگه‌ای روش نمیشه گذاشت. 

یکی از حربه‌های این دانشجویان خودْ شاخ پندار!!! اینه که به محض اینکه یه دانشجویی اعتقاد واقعی خودش رو در حمایت از یه معلمی به زبون بیاره فوراً به شدیدترین لحن ممکن بهش حمله می‌کنن که ای چاپلوس، ای متملق، ای پاچه‌خوار ای فلان ای بهمان - بجای فلان و بهمان لطفاً الفاظ بی‌ادبانه بذارید - اینا بارزترین نمونه‌ی دیکتاتوری رو علنی می‌کنن ینی منظورشون اینه که هر کسی مثل من فکر نمی‌کنه و ابراز میکنه که از فلان استاد متنفر نیست قطططططعاً باید منکوب بشه!

حالا اون روز می‌بینم توی برگه‌های نظرخواهی، یکی از دانشجویان، بیچاره یه تعریفی از من کرده بود و منم داشتم اون برگه رو سر کلاس میخوندم. فوری صدای یه دانشجویی رو شنیدم که داره میگه اَه اَه چه چاپلوس!!!! منم که گوشام فوق تیز! هست. متأسفانه یا خوشبختانه شنیدم. 

منم گفتم ایشون چاپلوس نیست. شما داری خودت رو لوس میکنی پیش بچه‌ها. وگرنه وقتی کسی توی برگه‌ی نظرخواهی اونم بدون اسم و مشخصات داره نظر خودش رو میگه قاعدتاً هدفش چاپلوسی نیست!

الان که فکر می‌کنم باید جواب تند و تیزتری می‌دادم! بدم میاد از این اخلاقْ خیییلی، که فکر می‌کنن میتونن با کوبیدن معلم، خودشون رو به جایگاهی برسونن بین بچه‌ها و تصور میکنن هر کی بیشتر و غیر منصفانه‌تر از معلم انتقاد کنه یعنی مثلاً شجاع‌تر و شاخ‌تر هست! در حالی که درستش اینه که اگر انتقادی داری جلوی روی خود معلم بگی و اگر هم می‌ترسی توی نمره‌ت مؤثر باشه پشت سر معلم، در حد معمولی که همه انتقاد و نفرین و ناله می‌کنن تو هم بکنی، نه اینکه اگر کسی نظر خودش رو در حمایت از معلم گفت تو بری فضای رعب و وحشت ایجاد کنی و چنگ بذاری توی حلق اون نفر که تو چرا از فلان معلم، متنفر نیستی! 

+ یکی از اعضای محترم کانال تلگرام هم هست این چندین مرتبه‌س شاید مثلاً پنج شش بار، توی یک ماه اخیر، هی میاد یه مطلبی رو شروع میکنه بنویسه تا حد سلام و احترام و اینا میره، بعد پشیمون میشه و پاکش میکنه و دوباره میره تا یکی دو هفته‌ی دیگه. باز روز از نو روزی از نو. خواستم از همین تریبون بگم، چیزی که میخاید بگید رو بگید. والا من بجای جنابعالی خسته شدم! 


(1) ببخشید میدونم اصطلاح مناسبی نیست، اونم از زبون من، ولی اصطلاح بهتری که دقیقاً همین معنا رو برسونه پیدا نکردم. 
  • سید نورالله شاهرخی
۱۵
آذر
۹۷

برداشت اول - لولو خور خوره!

یکی از اساتید محترم که حسابی شاکی بود از استفاده‌ی دانشجویان از موبایل سر کلاس، میگه وختی دانشجوام سر کلاسام زیاد با موبایلشون ور میرن و به تذکراتی که میدم زیاد توجه نمی‌کنن بهشون میگم بچه‌ها توی همین دانشگاه یه استادی هست دس بزنید به موبایل ازتون نمره کم می‌کنه! حالا من - ینی همون استاد - نمره ازتون نمره کم نمی‌کنم دیگه خودتون رعایت کنید! گفت بعد خود دانشجوا هی بین خودشون مدام میپرسیدن که اون کیه که نمره کم میکنه؟ بعد یکیشون دراومده گفته شاهرخی!!!

توجه نموئیدید چی شد؟ 

به این همکار محترم گفتم خب دستت درد نکنه. در واقع منو کردی لولوخورخروه و با استفاده از من به عنوان اهرم فشار سعی میکنی دانشجوا رو وادار کنی به رعایت آداب کلاس! در واقع داری به دانشجوات میگی شاهرخی رو ببینید که چقد ظالمه، قدر منو بدونید:-/ میگه نه، من که اسم تو رو نیاوردم سر کلاسم! میگم آخه نشونه‌ای دادی که هیچکی غیر از من اینکار رو نمیکنه! دیگه حالا چه فرقی میکنه اسم بیاری یا نیاری!!!

یکی از اساتید دیگه که ناظر این مکالمه بود گفت آها این روش خوبیه. منم هر چی میگم از موبایل استفاده نکنید گوش کسی بدهکار نیست، از این به بعد منم باید برم به سمت منفی گذاشتن!

ینی میخام بگم بقیه‌ی استادا هم کم کم دارن به این نتیجه میرسن که تا منفی نباشه گوش دانشجو به حرف معلم بدهکار نیست که نیست! خواهش و تمنا هم جواب نمیده!


برداشت دوم - رکورد!

امروز فک کنم رکوردی دست نیافتنی رو زدم، کلاس حقوق مدنی 3 از ساعت هشت و ربع صبح شروع شد، بینش نیم ساعت استراحت بود و ساعت دوازده و چهل دقیقه تموم شد و از کلاس اومدم بیرون! اونوخ ساعت یک باید میرفتم کلاس عصر! این بیس دقیقه باید عجله‌ای فقط یه ناهار می‌خوردم و نماز می‌خوندم و دوباره پیاپی، متصل و بدون یک لحظه استراحتِ خارج از کلاس تا ساعت شش و چهل و پنج دقیقه عصر کلاس برگزار کردم!


برداشت سوم - ریشه

یادتون هست قبلنا توی جواب یکی از پیامای ناشناس نوشته بودم هر چی از تدریسم میگذره حس میکنم ریشه‌هام بیشتر توی خاک وجود سفت میشه؟ 

حالا امروز یکی از دانشجوا توی برگه‌ی نظرخواهی نوشته بود ریشه‌های خودت داره سفت میشه ولی ریشه‌های ما رو داری خشک می‌کنی! از آرایه‌ی ادبی جالبی استفاده کرده بود! خودم که غش کرده بودم از خنده بعد از خوندن این برگه در کلاس، دانشجوا هم انقد خوششون اومد دسته جمعی کف زدن اصن!!!! 

  • سید نورالله شاهرخی
۱۳
آذر
۹۷

یکی از انتقاداتی که دانشجویان محترم به من می‌کنن و از قضا همین امروز هم یکیشون گفت اینه که واقعاً شأن ما دانشجوا فراتر از اینه که مث بچه مدرسه‌ای‌ها به ما بگی موبایل سر کلاس درنیارید و اگر صدایی از موبایل دربیاد منفی میذارم. این چه مسخره‌بازیه.

اونوخ من سر کلاس دانشجویان کارشناسی ارشد دقیقاً به علت رعایت همین شأن و شؤون، ممنوعیتی برای استفاده از موبایل بیان نمی‌کنم، با خودم میگم بالاخره هر کدومشون سنی ازشون گذشته، خودشون متوجه هستن که سر کلاس نباید از موبایل استفاده کنن. 

بعد وضعیت، سر کلاس همین ارشدا اینجوریه که کلاس، کاروانسراس اصن. مدام میرن بیرون و میان برای جواب دادن به تلفن. سر کلاس هم نفرات متعددی ازشون مدام در حالیکه کمرشون قوز کرده، سرشون توی گوشی موبایل هست. البته وختی هم اعتراض می‌کنم فوری میگن استاد ما داشتیم قانون رو چک می‌کردیم!

امروز که دیگه شاهکار بود! سر کلاس متون حقوقی ارشد، یکیشون رو می‌بینم مدام سرش توی گوشیه و فقط در جایی که دارم متن، ترجمه می‌کنم می‌نویسه و سرش رو از روی گوشی برمی‌داره. ینی وختی هر دفه من، متن انگلیسی رو می‌خوندم ایشون هی سرش میرفت توی گوشی و وختی هر دفه متن رو ترجمه می‌کردم سرش می‌رفت توی جزوه. موبایل-جزوه، موبایل-جزوه، موبایل-جزوه، بهش تذکر دادم فلانی موبایل رو ول کن، حواست به جزوه باشه. گفت چشم. دوباره دیدم من دارم متن انگلیسی می‌خونم ایشون سرش توی موبایله. گفتم فلانی حواست به جزوه باشه، گفت چشم. متن رو ترجمه کردم و رفتم جمله‌ی انگلیسی بعدی رو بخونم دیدم دوباره سرش رفت توی موبایل! میگم فلانی هی میگی چشم، دوباره میری توی موبایل! حرفی زد که دیگه آاااااااااااخرش بود، گفت آخه استاد، فوتباله الان. دارم بازی رو می‌بینم!!!!! اصلاً هم فکر نمی‌کرد داره کار بدی می‌کنه ینی کاملاً جدی با لحنی گفت که دیگه من گیر بهش ندم. راحت گفت خب فوتباله. دارم فوتبال می‌بینم! 

ینی هزاران بار بر دست و پای بلورین خودم بوسه زدم!!!!! که سر کلاس کارشناسی‌ها موبایل رو مطلقاً ممنوع کردم، از ترم بعد، رودرواسی رو میذارم کنار، سر کلاس ارشدا هم ممنوعش می‌کنم!!!! مثلاً ارشد هستن! وای به حال وختی که توی کارشناسی‌ها موبایل، آزاد بشه. من حیا می‌کنم و به خاطر شأن دانشجویان ارشد بهشون تذکر نمیدم اونوخ این بزرگواران، اینجوری جواب احترام منو میدن. سر کلاس، اونم کلاس من، فوتبال تماشا میکنن!

راستی امروز یکی از همین ارشدا توی برگه‌ی نظرخواهی نوشته بود شما - ینی من - قسط و قوله این چیزا ندارید؟ یکسره گیر دادید به درس و دانشگاه؟ برو یه کم پول درآر :-(

  • سید نورالله شاهرخی
۱۲
آذر
۹۷

یه کلاس دارم کلاس خیلی جالبیه از حیث تنوع عقاید دانشجویان در خصوص من. البته من معمولاً کلاسام همین جوری هست، این کلاس هم کسانی توش هستن که بسیار نظر لطفشون شامل حال من هست چه جلوی رو و چه پشت سر، یه کسانی هم توشون هست که بسیار جلوی روم به من انتقاد می‌کنن و البته لابد پشت سر، یه کسانی هم هستن که جلوی روم سکوت می‌کنن یا حتی تعریف می‌کنن اما پشت سر میدونم حسسسابی از خجالتم درمیان.

این کلاسه که میگم از این حیث جالبه که توش یه درس اصلی ارائه شده و اگر دانشجویان درس رو حذف کنن تصورشون بر این هست که عقب میفتن. اونوخ همین دانشجویان ترم قبل یه درسی با من داشتن که امکان حذفش بود ینی زیاد عقب نمیفتادن، توی اون درس، همه‌ی ترم رو اومدن سر کلاس بعد در پایان ترم در فرصت حذف اضطراری تقریباً هشتاد درصدشون طی یک اقدام هماهنگ، درس رو حذف کردن!!!! انقد منو دوس دارن ینی!!!!

الان خب البته مشکلشون اینه که نمیتونن درس رو حذف کنن، چون جزو دروس اصلی هست، بعضی از دانشجویان محترم همین کلاس هم علناً میگن ما اصن با درس دادن شما مشکل نداریم، مشکل ما اخلاق شماست!!! باید هر درسی به شما - ینی من - میدن با دو استاد ارائه بشه که ما مجبور به گرفتن درس با شما نشیم! گفتن این حرفا اونم رو در رو برای من ارزشمند هست چون نشون‌دهنده‌ی شجاعت و صداقت دانشجویان گوینده‌ی این حرفا هست، بالاخره هر کس نظری داره و قرار هم نیست که همه کُشته مرده‌ی من باشن! اما مشکل اینجاست که در مواردی قبلاً مشاهده شده برخی از اوقات، دانشجویان محترم ضمن اینکه انتقادات خودشون رو، رو در رو گفتن این دغدغه رو هم داشتن که نکنه مثلاً روی نمره دادن من اثر داشته باشه این حرفاشون.

از طریق همین تریبون لازمه اعلام کنم هر کسی انتقادی از من داره و فکر میکنه اگر رو در رو به من بگه توی برگه‌ی امتحانیش ازش انتقام می‌کشم لطف کنه کلاً چیزی نگه!!! متنفففففففرم از اینکه برخی از دانشجویان محترم هستن که انتقاد میکنن جلوی جمع، اونوخ وقتی خدای نکرده نمره‌شون کم میشه به دانشجوای دیگه میگن دیدی چطور ازم انتقام گرفت؟ دیدی چطور حقم رو خورد؟ حرومش بشه ایششششششالا!

من این ابزار پیام ناشناس رو واسه همین گذاشتم که هر کسی هر چی دل تنگش میخاد بگه و عین خیالش هم نباشه. بنابراین اگر کسی رو در رو از من انتقاد کنه و بعد مدعی بشه نمره‌ی کَمِش ناشی از انتقاد رو در رو هست صد در صد داره کذب میگه. بهش بگید میتونستی از ابزار پیام ناشناس استفاده کنی که کارِت به چنین جایی نکشه. ضمناً لازم به بیان نیست که نمره از نظر من مصداق بارز حق‌الناس هست و ارائه‌ی حتی بدترین فُحش‌ها به صورت رو در رو، صدمی تأثیر در کاهش نمره و ارائه‌ی بزرگترین تملق‌ها صدمی تأثیر در افزایش نمره نداره.

حالا اینا به کنار. یکی از دانشجویان همین کلاس در کمال ناباوری من، بهم اشکال کرد که استاد خییییییلی مباحث حاشیه‌ای توی درس دادنت هست و باعث میشه که وقت کلاس هدر بره. نظرش به پاسخگویی من به انتقادات رو در رو بود، می‌گفت اینا رو بذار برای بعد از ساعت درس. 

حالا همیشه به من میگن تو خییییییلی درس میدی و ما رو بیچاره کردی، این یکی می‌گفت تو اصن درس نمیدی و مدیون وقت ما هستی. رو کردم به یکی از دانشجویان که میدونم جزوه می‌نویسه میگم من کم درس دادم؟ چند صفحه درس دادم تا حالا؟ جلوی بقیه‌ی دانشجویان میگه استاد 60 صفحه درس دادی از اول تا حالا!!! انگار با پتک کوبیدن توی سرم بعدم یه پارچ آب یخ ریختن روم!!!! میگم درس سه واحدی، با دو جلسه فوق‌العاده، هر هفته 4 ساعت، کلاً 60 صفحه درس دادم؟ میگه آره!!! هیچی دیگه! آبروم رو جلوی بقیه‌ی دانشجوا برد!!!! حرف اون دانشجویی که می‌گفت تو کم درس میدی تأیید شد! من در حالی‌که شرمنده شده بودم ادامه دادم به تدریس. 

اونوخ فردا یه درس دیگه با همون دانشجو داشتم، آخر وقت. رفتیم تا پای اتوبوس. پای اتوبوس بهش گفتم فلانی واقعاً من کل ترم، 60 صفحه درس دادم فقط؟ میگه ععععاره استاد. 60 صفحه‌ی پشت و رو از این صفحات. اونوخ صفحاتش نه تنها صفحه‌ی دفتر نبود، از برگه‌ی A4 هم بزرگتر بود، دوستاش می‌گفتن خطش هم ریز هست و با فاصله‌ی کم هم می‌نویسه! منظورش از 60 صفحه، 60 برگه بود، ینی 120 صفحه! 

بهش گفتم آها، 120 صفحه درس دادم، اونم توی این صفحه‌های بزرگ! بَرات یه دو سه تا منفی میذارم که دفه‌ی دیگه، جلوی جمع، آبروی منو نبری! (مزاح)

ینی میخام بگم برخی اوقات، دانشجوا اینجوری پشت هم درمیان سر کلاس و از هم حمایت میکنن علیه معلم! 

ببخشید زیاد نوشتم فک کنم! 


  • سید نورالله شاهرخی
۱۰
آذر
۹۷

داور دو تا پایان‌نامه بودم امروز، سایر اساتید محترم خیلی دغدغه داشتن که نکنه ایرادات زیاد بگیرم و جلسه‌ی دفاع رو با مشکل جدددددی مواجه کنم!!!! توی جلسه‌ی دفاع دانشجوی اول، داور محترمی که قبل از من داشت ایرادات رو بیان می‌فرمود گفت من ایرادات خودم رو عرض می‌کنم بعد به طور مبسوووط در خدمت آقای شاهرخی خواهیم بود! و این کلمه‌ی (مبسوط) رو طوری ادا کرد که ینی الان این شاهرخی دانشجو رو میکِشه به خاک و خون!!!!!

دانشجوی بنده‌خدا هم خییییییلی استرس داشت طوری که پاسخ سؤالات ساده از ذهنش میگریخت و عملاً غیر از نوشته، به طور شفاهی نمیتونست چیز خاصی بگه!!!!! همه‌ش هم الکی بود این استرس! کارش غیر قابل قبول نبود، اشکالاتی داشت اما به هر حال کیه که اشکال نداشته باشه، مهم این بود که سرقت ادبی توی کارش نبود. خلاصه حتی اساتید دیگه انتظار داشتن که من باعث اخلال جدی در روند کار بشم! ایراداتم رو که گفتم و تموم شد همه یه نَفَسی به راحت کشیدن! حتی اساتید دیگه!

توی اون قسمت مشورت برای دادن نمره، که اساتید به اصطلاح وارد شور میشن، هم نمره‌ی مد نظرم رو که گفتم سایر اساتید شوکه شدن از تعجب! چون انتظارشون این بود که من نمره‌ی کمتری رو بگم. حتی یکی از اساتید گفت واقعاً منو شگفت‌زده کردی! گفتم بابا دانشجوا هیچی، شما چرا از من غول ساختید؟ بله. یه پایان‌نامه بود که داورش بودم و 80 درصدش سرقت ادبی بود و طرف، رسماً خزعبلات نوشته بود و من اصرار کردم یا باید 14 بگیره یا به کلی رد بشه ولی اون همه‌ش سرقت ادبی بود، دیگه قرار نیست که هر پایان‌نامه‌ای من میشم داورش به اون سرنوشت دچار بشه! من هر چیزی که دانشجوا میگن رو تکذیب می‌کنم! یکی از اساتید گفت از این به بعد ما هم تکذیب می‌کنیم! 

بحث استرس دانشجو شد که نمی‌تونست مطالب رو خوب بیان کنه و خودم رسماً نگران سلامتیش شدم، گفتم الان نیفته زمین یه دفه، بعد اینم بنویسن به پای من، بگن توی جلسه‌ی دفاعی که شاهرخی هم توش بود دانشجوی مربوطه از هوش رفت! یکی از اساتید تعریف کرد که توی جلسه‌ی دفاع یه پایان‌نامه‌ای داور بوده توی دانشگاه آزاد، جلسه‌ی دفاع مال یه زن و شوهر بوده، بعد خانومه حامله بوده، استاد راهنماش گفته این خییییییلی استرس داره اگر بیاد دفاع کنه بچه‌شو میندازه! پس اصلاً نیاد ما خودمون یه نمره‌ای بهش بدیم! گفت منم گفتم نیاد که نمیشه، اصلاً از نظر قانونی مشکل داره، بیاد حرف بزنه، ما در مقام داور ایراد زیادی بهش نمی‌گیریم! یکی از اساتید دیگه که داشت این تعریف رو می‌شنید گفت اگر شاهرخی داور اون پایان‌نامه می‌شد قطعاً خانومه بچه‌ش رو سقط می‌کرد! گفتم ای بابا! من اینم تکذیب می‌کنم!

خلاصه این دو دانشجوی محترم چنان تصوری از من داشتن که وقتی جلسه‌ی دفاع تموم شد علیرغم همه‌ی ایراداتی که گرفته بودم به کارشون اومدن از من تشکر کردن بابت اینکه کارشون رو از اونچیزی که فکر میکردن بهتر ارزیابی کرده بودم! گفتن استاد به نظرتون چطور بود کارمون؟ به شوخی بهشون گفتم فکر می‌کردم بدتر از این باشه!!!!

خلاصه امروز هم اون دو دانشجوی محترم، هم اساتید محترم مربوطه نفسی به راحت کشیدن که شر من از سرشون دفع شده بود! این بود انشای امروز من:-/

آهان راستی همونطور که اینجا نوشته بودم لب به وسایل پذیرایی تهیه شده از سوی دانشجویان نزدم و اگر پذیرایی هم نمیکردن به عنوان تحسین شجاعت و انجام ندادن عرف اشتباه، نیم نمره بهشون اضافه می‌دادم اما متأسفانه پذیرایی کردن و از نمره‌ی جایزه محروم شدن :-(

  • سید نورالله شاهرخی
۰۹
آذر
۹۷

متن ذیل، نوشته‌ی من نیست. اما با مفاد اون موافقم. 


یه عده‌ای خانوم هستن که گرچه اسماً مسلمون هستن اما به هیچی پایبند نیستن و از همون اول تصویر بی حجاب میذارن توی پروفایل، اینا به کنار. کارشون زشته اما به هر حال صداقت دارن. یه عده‌ای هم هستن برای حجاب خودشون ارزش قائل هستن و تصویر خودشون رو سرمایه‌ای میدونن که نباید همینطور الکی اون رو در اختیار محرم و نامحرم بذارن و ارزش خودشون رو پایین نمیارن. تصویر خودشون رو اصلاً بنا ندارن بذارن توی پروفایل. اینا هم به کنار. کارشون ارزشمند و قابل تأیید است. 

اما مشکل یه عده‌ای هستن که اسماً باید جلوی خونواده وانمود کنن جزو گروه دوم هستن اما در واقع میخان جزو گروه اول باشن. اینا برای اینکه از گروه دوم، وارد گروه اول بشن بندگان خدا باید زجر و مرارت‌های بسیاری بکشن! 

بنابراین روند تصویر پروفایل برخی خانومای بدحجاب که احیاناً خونواده سنتی دارن و طی مبارزاتی طاقت‌فرسا این بدحجابی رو بدست آوردن! برای سرایت دادن همین بدحجابی به تصویر پروفایلشون توی شبکه‌های اجتماعی اینطوریه :

1. گذاشتن تصویر خانومای بی‌حجاب دیگه مثل سلبریتی‌ها اونم از پشت که مثلاً چهره‌ی خانومه معلوم نباشه. یه متن بی‌ربط هم کنار عکسه نوشته میشه که ینی منظور از این تصویر، این متنه هست و ما اصلاً به این تصویر خانومه کار نداریم!

2. گذاشتن تصویر بی حجاب خانومای دیگه از روبرو به شکل بی حجاب با متن بی ربط!

3.گذاشتن تصویر بی حجاب خانومای دیگه به شکل بی حجاب بدون متن!

اگر خونواده تا اینجا مخالفتی نکنن اوضاع وارد فازهای جدیدی میشه:

4.قرار دادن تصویر خودشون در عکس پروفایل به صورت محو اونم از پشت در حالیکه مثلاً دارن به گلی چیزی دست میکشن یا به افق خیره شدن!

5.قرار دادن تصویر خودشون از جلو در حالیکه مانعی طبیعی قسمت‌های اعظم چهره رو پوشونده مثلاً گرفتن یک برگ جلوی رو!

6.قرار دادن تصویر خودشون از جلو به شکل محو اما بدون مانع و بدون ارائه مصداقی از بدحجابی!

7. قرار دادن تصویر خودشون بصورت واضح اما بدون آرایش و این چیزا با یه متن بی ربط یا در یه مراسم بی ربط. 

8.قرار دادن تصویر خودشون با اندکی آرایش و اندکی بدحجابی جهت دیدن واکنش خونواده! 

9. قرار دادن همون تصویری که تا اینجا انقد براش مرارت کشیدن! یعنی تصویر با آرایش غلیظ با بدحجابی کامل! 

10.قرار دادن تصویر بی حجاب اما بریدن گوشه‌های تصویر که زیاد حول و حوش صورت معلوم نباشه! 

11. قرار دادن تصویر بی حجاب بدون ویرایش و با آرایش غلیظ! 

البته افراد کمی وجود دارن که خونواده‌هاشون سنتی باشن و این شانس رو پیدا کنن که تا مرحله‌ی 11 بیان ولی به هر حال اون خانوما تلاششون رو در این راه میکنن! انتقال از هر مرحله به مرحله‌ی بعد ممکنه بر حسب مقاومت یا عدم مقاومت خونواده بین چند روز تا چند ماه طول بکشه! 

یعنی اگر انقد که توی این راه پشتکار به خرج میدن برای اهداف علمی و اقتصادی و اجتماعی پشتکار به خرج میدادن و مرارت می‌کشیدن حتماً جامعه، گلستان می‌شد! 

نمونه‌ای از اجرای طرح در مرحله پنجم! 

  • سید نورالله شاهرخی
۰۸
آذر
۹۷

چون در هفته‌ی گذشته در دانشگاه چند نفر دانشجو اعلام آمادگی کردن برای شرکت در کلاس‌های کنکور، برای ساماندهی تقاضاها تصمیم گرفتم سر و شکلی به قضیه بدم که بدونم دقیقاً چند نفر، متقاضی چه کلاسی هستن. بنابراین اگر از بازدیدکنندگان یا دانشجویان محترمی هستید که تمایل دارید توی کلاس‌های کنکوری که اینجا در موردشون نوشتم شرکت بفرمایید لطفاً بر اساس خانم یا آقا بودن با آیدی‌های تلگرام زیر تماس حاصل فرمایید و بگید برای چه کلاسی حاضر به شرکت هستید. فعلاً ظاهراً متقاضیان کلاس متون حقوقی به زبان انگلیسی بیشتر هستن و البته دونستن این درس توی کنکورهای ارشد و دکتری قطعاً بسیار مؤثر هست ولی به هر حال شما متقاضی هر درسی هستید بیان کنید ببینیم آیا تعداد، به حد نصاب میرسه یا نه. پولش رو هم هنوز تصمیم نگرفتم چقدر باشه، یکی از دانشجویان محترم قراره از سطح شهر یه قیمتی بگیرن ببینم عرف این کلاسا چطوری هست. 

متقاضیان آقا با این آیدی تلگرام تماس بگیرید:

Mohammad_zarrinjo@


متقاضیان خانم هم با آیدی تلگرام ذیل تماس بگیرید :

Zahra_lotfi20@

  • سید نورالله شاهرخی
۰۸
آذر
۹۷

یه بار آنگلا مرکل - اگر نمی‌شناسید ایشون سال‌هاست صدراعظم آلمان و قدرتمندترین زن زنده‌ی دنیاست - رفته بود توی یه مدرسه‌ای توی آلمان که مثلاً از این کارای نایس و کولی بکنه که سیاستمداران می‌کنن و خودشون رو به مردم نزدیک جلوه میدن و اینا. جریان دیدار هم خب از شبکه‌های تلویزیونی داشت پخش می‌شد. بحران پذیرش مهاجران توی اون روزا داغ بود.

توی مدرسه یه دختر فلسطینی اجازه گرفت و پا شد و حرف زد، با زبون آلمانی سلیس، گفت من و پدر و مادرم الان یه چند سالی میشه اینجا هستیم و از کمپ پناهندگان فلسطینی توی لبنان اومدیم و اینجا مدرسه میرم و خیلی اینجا رو دوس دارم و اینا، ولی الان میخوان به دلیل اینکه میگن ما شرایط پناهندگی نداریم دوباره ما رو برگردونن لبنان. یه کاری برای ما بکنید. 

احتمالاً هر سیاستمدار دیگه‌ای می‌بود مثلاً ژست حقوق بشری می‌گرفت که آره میدم پرونده‌تون رو دوباره بررسی کنن دختر گلم، تمام سعی‌ام رو می‌کنم تا برنگردید و از این صحبتا.

اما آنگلا مرکل دراومد گفت دخترم، سیاست، عرصه‌ی گرفتن تصمیم‌های سخته. اگر واقعاً معلوم بشه که باید برگردید و ما شما رو نگه داریم برای تو خوب میشه اما جواب اون صدها هزار پناهنده‌ی دیگه‌ای که اونا هم میخام بیان و از همین امتیازی که تو بهره‌مند شدی، بهره‌مند بشن رو چطور باید بدیم؟ میشه بگیم اون امتیاز فقط مخصوص تو بود؟ 

خانم مرکل بعد از اون به حرفاش ادامه داد، چند دقیقه بعد صدای گریه‌ی دختره دراومد، خانم مرکل وقتی می‌خواست خارج بشه رفت پیش دختره و دلداریش داد اما هیچ وعده‌ای بهش نداد. 

توی مطبوعات آلمان، خانم صدراعظم رو سنگدل و بی‌رحم دونستن به خاطر این برخورد. به نظر من اما عادلانه بود. 

ربطش به بحث معلمی چیه؟ معلم وقتی قواعدی میذاره برای اداره‌ی کلاس، برخی دانشجویان میان دقایق طولانی رو صرف میکنن برای اینکه به معلم ثابت کنن وضعیتشون خاصه و باید از اون قاعده مستثنی بشن، معتقدن هیچ کسی نه قبلاً و نه بعداً وضعیت اونا رو نخواهد داشت، جلسه‌ی دادرسی داشتم نیومدم کلاس، مامانم مریض بود، خودم مریض بودم، عروسیم بود، ماشینم خراب شد ووووو اونا فقط خودشون رو می‌بینن، اما معلمی عرصه‌ی گرفتن تصمیمات سخت هست، یا باید علیرغم میلت بر اجرای قوانین آموزشی پافشاری کنی تا بقیه حساب کار دستشون بیاد و کلاست کاروانسرا نشه و سر و شکلی داشته باشه یا اگر وا دادی و استثنایی قائل شدی، برای همه باید همون استثنا رو قائل بشی و استثنایی که برای همه باشه دیگه استثنا نیست، خودش یه قاعده‌س. اون قاعده اینه من یه قانون گذاشتم، اما تو بیا یه بهونه - ولو واقعی - بیار و از دست این قانون خودت رو خلاص کن!

من از بین این دو رویکرد، قطعاً اولی رو انتخاب می‌کنم! 

  • سید نورالله شاهرخی
۰۶
آذر
۹۷

توی آیین دادرسی مدنی 2 بحث این بود که ممکنه جلسه‌ی دادرسی در روز مقرر با تعطیلی غیر منتظره‌ای مواجه باشه که از قبل توی تقویم پیش‌بینی نشده باشه، من مثال زدم گفتم مثل اینکه مثلاً یکی از مراجع عظام تقلید فوت کنه و اون روز رو تعطیل رسمی اعلام کنن، یکی از بچه‌ها برگشت گفت مثل روزی که آیت‌الله هاشمی رفسنجانی فوت کرد، من گفتم اون روز رو تعطیل نکردن، فقط امتحانای دانشگاه آزاد کنسل شد و فوت ایشون نمیتونه مصداق این بحث ما باشه، حالا این دانشجوی محترم که تمایلات موسوم به اصلاح‌طلبانه هم داشت هی گیر داده بود به اینکه نه اون روز تعطیل شد، منم هی میگفتم نه بابا تعطیل نشد. این دانشجو فکر می‌کرد چون ممکنه من با خط سیاسی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی موافق نباشم دارم تعطیلی روز فوت ایشون رو انکار میکنم که مثلاً از عظمت مقام ایشون بکاهم! در حالی که من فقط داشتم واقعیت رو می‌گفتم و واقعیت هم این بود که تعطیل رسمی اعلام نشد بخاطر فوت ایشون.

در همین حیص و بیص و کشاکش من و این دانشجو بود که یکی از دانشجویان محترم دیگه که تمایلات اصولگرایانه‌ی شدیدی دارن در اومد گفت خب دیگه، بابا ولمون کن، اصلاً تا چهلمش تعطیل بود :-/ کلاس رفت رو هوا!!! من که تا بیست سی ثانیه با صدای بلند مشغول قهقهه زدن بودم!!!! به این دانشجوئه گفتم این حرفت سه چهار تا مثبت داشت! 

  • سید نورالله شاهرخی
۰۴
آذر
۹۷

برادرم دیشب جشن عروسیش بود، بعد تدریس هم میکنه البته نه توی دانشگاه. امروز هم که بین التعطیلین بود. بعد امروز رفته بود و کلاسش رو تشکیل داده بود!!! کلاسش هم صبح بود و نه عصر!

گفت به شاگردام گفتم من عروسی خودم بوده اومدم کلاس، اونوخ شما منتظرید عروسی نوه خاله‌ی عموی باباتون باشه کلاس نیاید :-/

ینی میخام بگم دانشجو و شاگرد جماعت از دست ما شاهرخی‌ها اَمون ندارن :-/ یه همچین پیش زمینه و تربیت خونوادگی هم داریم ما که اون وظیفه‌ای که بر عهده‌مون هست رو سعی می‌کنیم در حد توانمون تمام و کمال انجام بدیم.

به همین دلیله که میگم اگر به طور غیر مترقبه‌ای و بدون پیش آگهی سر کلاسام نیومدم تقریباً می‌تونید مطمئن باشید که من مُردم و حسسسابی خوشحال بشید (-:

+ عید همه‌تون مبارک. همیشه با خودم فکر می‌کنم هیچ شعری به طراوت و خلوص این بیت سعدی در وصف حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه و آله و سلم سروده نشده که : سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی / عشق محمد بس است و آل محمد. ینی اگر سعدی همین یک بیت رو ازش در روز قیامت بپذیرن جاش توی اعلا علیین خواهد بود. 

  • سید نورالله شاهرخی
۰۳
آذر
۹۷
امشب که شب شنبه هست خواستم از خونه برم بیرون تا یه دستگاه خودپرداز، کاری داشتم. اومدم توی ایوون خونه دوچرخه(1) رو بردارم برم بیرون، دیدم دوچرخه نیست. اصصصلن یادم نبود دوچرخه رو جایی بیرون گذاشته باشم. زنگ زدم خونه‌ی یکی دو تا از آشناها گفتن حروم سیه! دوچرخه‌ای اینجا نیست. تقریباً داشتم مطمئن می‌شدم که در خونه باز مونده و یکی اومده دوچرخه رو برده و رفته. در مغازه‌های نزدیک خونه رَم رفتم گفتم شاید جا مونده باشه نبود. 
در آخرین اقدام از روی ناامیدی سمت مقابل مغازه‌ها رَم نگاه کردم دیدم بععععله دوچرخه‌م در حالی که قفله به یه میله‌ی علامت راهنمایی و رانندگی و افتاده کف خیابون و بارون داره حسسسابی خیسش میکنه اونجاست! 
بگید از کی اونجا بوده؟ دوشنبه شب هفته‌ی گذشته :-( شبی که فرداش میخواستم بیام بروجرد، رفتم پولی که از محکومٌ‌علیه وصول کرده بودم رو انتقال بدم به حساب یکی از مُوَکّلا. اونوخ دو سه تا خودپرداز دور و بر خونه رو با دوچرخه رفتم و مشکل داشتن و نشد انتقال بدم. بالاخره جایی رو پیدا کردم و انتقال دادم. هیچی دیگه بعد از انتقال، خییییییلی شیک برگشته بودم خونه پای پیاده و دوچرخه به مدت چهار شبانه روز بیرون خونه مونده بود!!!!!!!!!!!
یه همچین آدم حواس‌‌جمعی هستم من!!!! تا حالا دوبار سابقه داشته بود که دوچرخه رو یک شبانه روز یادم بره و بیرون خونه جا بذارم - اینجا شرح اون دوبار رو میتونید بخونید - اما چهار شبانه روز واااااااااااااااقعن نوبر بود دیگه!!!!

1 - من اصولاً فواصل داخل شهر رو با دوچرخه میرم و میام و بعضی وختا که دانشجویان محترم منو سوار دوچرخه می‌بینن قیافه‌هاشون دیدنی میشه، انگار که با خودشون میگن اگه این شاهرخیه چرا سوار دوچرخه‌س؟ وکیل مملکت! اگر شاهرخی نیست چرا انقد شبیه شاهرخی هست پس!!!! یه بارَم که یکی از دانشجویان محترم از درس من نمره نگرفته بود منو تهدید کرد به اینکه اگر به من نمره ندی میگم که فلان‌جا با دوچرخه دیدمت! کور شَم اگر دروغ بگم. این عین کلامشه. انگار که مثلاً فسق و فجور کردم سوار دوچرخه شدم!!! ینی بعضیا انننننقد بی ظرفیت هستن!!!! 
  • سید نورالله شاهرخی
۰۱
آذر
۹۷

ایده این کار از کجا به ذهنتون اومد؟

از سنوات گذشته دانشجویانی که به نحوه‌ی تدریس من علاقمند بودن میگفتن که آیا میتونی کلاس‌هایی برای ما برگزار کنی که متمرکز بر آزمون‌های حقوقی باشه یا خیر، من چون اون موقع اصولاً شیوه‌ی تدریسم استدلال محور بود و با شیوه‌ی آزمونی موافق نبودم طبیعتاً قبول نکردم، از این مؤسسات حقوقی هم چند باری تماس گرفتن که برم در مؤسسه‌شون تدریس کنم که من بدلیل رویکرد عمدتاً تجارت محور این مؤسسات قبول نمی‌کردم تا اینکه اخیراً یکی از دانشجویان محترم دوباره بحث تشکیل کلاس برای آزمون‌ها رو پیش کشید و با توجه به تغییر شیوه‌ی تدریس به آزمون محور، این باعث شد این بار جدی‌تر به این موضوع فکر کنم.

 

آمادگی تدریس چه دروسی برای آزمون‌ها رو دارید؟

اصولاً کلیه‌ی دروس حقوق خصوصی به علاوه‌ی اصول فقه و متون فقه رو می‌تونم با رویکرد آزمونی تدریس کنم، اما به نظرم با توجه به ضعف مفرط دانشجویان در بحث متون تخصصی حقوقی به زبان انگلیسی و با توجه به اهمیت فوق‌العاده این ماده در آزمون ارشد، این درس میتونه گزینه‌ی خوبی برای شروع باشه. هم برای دانشجویان کارشناسی ارشد که میخوان برای آزمون دکتری آماده بشن و هم برای دانشجویان کارشناسی که میخوان درصدهاشون برای آزمون ارشد بره بالا. اگر میخاید در زمینه‌ی اهمیت قاطع زبان انگلیسی در آزمون ارشد و تجربه‌ی خودِ من در آزمون کارشناسی ارشد اطلاع بیشتری کسب کنید میتونید این مطلب رو مشاهده بفرمایید.

 

شیوه‌ی تدریس شما در کلاس‌های آمادگی کنکور چه تفاوتی با شیوه‌ی معمول تدریس خواهد داشت؟

طبیعتاً بیشتر متمرکز خواهد بود بر آزمون‌های تستی و نکات کنکوری و سعی می‌کنیم سؤالات هر درس در آزمون‌های حقوقی رو هم تجزیه و تحلیل کنیم. طبیعتاً در مواردی هم که ببینم دانشجویان در مبحثی اشکال بنیادین دارن، اول اون مطلب رو جا خواهم انداخت و بعد نکات کنکوری اون رو مطرح خواهم کرد. در درس متون حقوقی به زبان انگلیسی سعی‌ام بر این خواهد بود که زبان رو از پایه شروع کنم یعنی به هنگام تدریس، نکات گرامری و فنون ترجمه‌ی متن رو هم تدریس کنم.

 

آیا برای شرکت در این کلاس‌ها هزینه باید پرداخت بشه؟

طبیعتاً قاعده‌ی حقوقی اینه که عمل شخص مسلمان، محترم هست و وقتی برای کاری در عرف، اجرت هست، باید اجرت پرداخت بشه. میزان اجرتی که هر نفر خواهد پرداخت بستگی به تعداد نفرات کلاس خواهد داشت، هر چه تعداد نفرات، بیشتر باشه، طبعاً مبلغ کمتری باید پرداخت بشه.

مبلغ هم در نهایت به اندازه‌ی همون مبلغی خواهد بود که عرف این کلاس‌ها هست حالا نهایتاً برای دانشجو خودمون یه تخفیف اندکی هم در نظر خواهیم گرفت. اگر هم تعداد نفرات حاضر به شرکت در کلاس، اونقدر کم باشه که تشکیل کلاس توجیه اقتصادی نداشته باشه خب این پیشنهاد به دست فراموشی سپرده خواهد شد.

 

محل تشکیل کلاس‌ها کجا خواهد بود؟

برای دانشجویان دانشگاه آیت‌الله العظمی بروجردی :

من با ریاست محترم دانشکده حقوق آیت‌الله العظمی بروجردی صحبت کردم ایشون قول همکاری دادن و فرمودن به شرط اینکه در دانشکده کلاس خالی وجود داشته باشه ما حاضر به همکاری هستیم و محل رو در اختیار قرار خواهیم داد. فقط شرطش اینه که افراد خارج از دانشکده نیان چون از حیث ورود و خروج و اینا مشکل خواهیم داشت، پس برای دانشجویان محترم دانشگاه آیت‌الله العظمی بروجردی مشکلی نیست.

برای سایر دانشجویان :

اگر متقاضی وجود داشته و مسؤولین اون دانشگاه‌ها هم راضی باشن من حاضر به حضور در دانشگاه‌های سطح شهر خرم‌آباد و بروجرد برای تشکیل کلاس آزمون محور هستم اگر هم متقاضی وجود داره لکن مسؤولین دانشگاه‌هاشون برای در اختیار قرار دادن مکان، همکاری نمی‌کنن میتونیم خارج از دانشگاه در محلی که بعداً یکی از دانشجویان محترم ممکنه پیشنهاد بده و روش توافق کنیم کلاس رو تشکیل بدیم ولی در این صورت یعنی در صورتی که محل تشکیل کلاس‌ها خارج از محیط آموزشی دانشگاه باشه، به دلیل اجتناب از مشکلات احتمالی، متأسفانه فقط میتونم در خدمت متقاضیان آقا باشم.

ضمناً اگر کسی از دانشجویان محترم مؤسسه‌ای حقوقی رو میشناسه که میتونه طی قراردادی یکی از کلاس‌ها در محل مؤسسه رو در اختیار بگذره برای ساعت تدریس و البته وجهش رو هم بگیره، از نظر من مانعی نداره و در این صورت، متقاضیان میتونن خانم و آقا باشن.

 

زمان تشکیل کلاس‌ها چگونه خواهد بود؟

در دانشگاه آیت‌الله العظمی بروجردی می‌تونه در روز شنبه، یکشنبه، دوشنبه کل ساعات، ترجیحاً بعد از ظهر یا چهارشنبه فقط ساعت 17 تا 19 باشه. در سایر موارد، یعنی متقاضیان خارج از دانشگاه آیت‌الله العظمی بروجردی، به روزهای فوق، پنجشنبه و جمعه هم میتونه اضافه بشه. در صورتی که زمان تشکیل کلاس، مصادف شد با یکی از جلسات دادگاهی که من درش وکالت دارم، اون جلسه برگزار نخواهد شد - چون حضور وکیل در دادگاه، الزامی است - اما در این صورت جلسه‌ی جبرانی برگزار خواهد شد.


  • سید نورالله شاهرخی
۲۸
آبان
۹۷

این رو هم یکی از دانشجویان محترم دانشگاه‌های خارج از استان فرستادن که با من و فایل‌های صوتی من از طریق وبلاگ آشنا شدن و شروع کردن به پیاده کردن فایل‌های صوتی و توصیه کردن این رو منتشر کنم و منم البته به ایشون عرض کردم چنین مطالبی هیییییییییچ تأثیری بر روی مخالفین محترم من نخواهد داشت و چه بسا فکر کنن به دروغ دارم برای خودم بازار گرمی می‌کنم :-/

  • سید نورالله شاهرخی
۲۴
آبان
۹۷

از جلسه‌ی دادرسی اومدم بیرون، قدم‌زنان داشتم برمی‌گشتم خونه، نزدیک خونه بودم از دادگاه زنگ زدن، گفتم یا خدا ببینم چی شده؟ یه خانم بود گفت فلانی‌ام از فلان شعبه. قاضی گفته فردا خودت و موکلت بیاین دادگاه ساعت 10 و نیم برای اخذ توضیح. یه دفعه همه‌ی مقررات ابلاغ - در مورد لزوم ابلاغ صحیح الکترونیکی از طریق سایت یا از طریق سنتی با استفاده از کاغذ و همه‌ی قواعدش - توی ذهنم شروع کردن به رژه رفتن، اونوخ جالبه من فرداش ساعت ده و نیم می‌باید مشغول تدریس درس حقوق مدنی کارشناسی ارشد توی دانشگاه بروجرد می‌بودم و اگر می‌رفتم باید کلاسای صبح رو کنسل میکردم! با تصور احتمال کنسل کردن کلاس - به قول یکی از دانشجویان محترم کلاس حقوق مدنی 3 - ذهنم شروع کرد به ارور دادن :-/ و اصلاً نمی‌پذیرفت که با یه تلفن، کلاس رو باید کنسل کنم.

نتیجتاً چون ابلاغشون هم به شکل صحیح و مطابق مقررات قانونی نبود و ما در قانون آیین دادرسی مدنی اصلاً ابلاغ تلفنی نداریم، گفتم من فردا دانشگاه هستم و نمیتونم بیام دادگاه :-/ گفت پس فردا بیا، گفتم پس فردا هم دانشگاه هستم و نمیام :-/ گفت پس شنبه بیا، موکلت رو هم بیار. گفتم باشه :-/


با پایان یافتن تلفن، مقررات بحث ابلاغ در قانون آیین دادرسی مدنی که داشتن از جلوی چشمام رژه میرفتن رفتن و در افق محو شدن (-: احتمالاً داشتن با خودشون میگفتن اصلاً به چه دردی می‌خوریم ما؟ 

  • سید نورالله شاهرخی
۲۲
آبان
۹۷

برداشت اول - نمیدونم چه عنوانی استفاده کنم که به شخص محترم مربوطه برنخوره!

توی یکی از کلاسایی که زبان انگلیسی درس میدم، یکی از دانشجویان محترم هست که چند جلسه دیر تشریف آوردن کلاس، از همون جلسه‌ای هم که تشریف آوردن هیچ، متن رو تهیه نکردن و فقط تشریف دارن در کلاس، هی مدام ازشون میخام که متن رو تهیه کنن و هر جلسه موکول می‌فرمایند به هفته‌ی بعد، حالا این هفته من که مشغول درس بودم ایشون مدام گوشی دستشون بود و ظاهراً اینطور به نظر می‌رسید که دارن از روی گوشی متن پی دی اف رو مطالعه می‌کنن. این از این. 

مشغول توضیح یه مفهومی به زبان فارسی بودم در کلاس، دیدم ظاهراً اصلاً حواسشون نیست، عرض کردم متن که ندارید، لطفاً به توضیحات من گوش کنید حداقل. یه دفعه چیزی فرمودن برق از سَرَم پرید. گفت من نمی‌خواستم بگم ولی الان که مجبور شدم میگم، من آیلتس 9 دارم و شما - ینی من - تلفظتون اوووووونقد اشتباه هست که من اصلاً نمی‌فهمم چی میگید و نمی‌تونم تمرکز کنم و علت عدم تمرکزم اینه :-/ مثلاً به جِست میگی جاست. گفتم این چه بهانه‌ای است میاری؟ اولاً که تلفظ صحیح این کلمه بر اساس فرهنگ آکسفورد همون جاست هست، این از این، - تلفظ آکسفورد رو هم نشونش دادم، باز قبول نمی‌کرد!!!! - الان هم که از کلاس اومدم بیرون تلفظ اون کلمه رو بطور صوتی از دیکشنری آکسفورد گوش میدم دقیقاً میگه جاست و نه اون طور که ایشون می‌فرمود جِست :-{ - ادامه دادم : ثانیاً اصلاً تلفظ من اشتباه، من اصلاً ادعایی در بحث تلفظ ندارم، میدونم که قطعاً تلفظ یه سری از کلمات رو هم اشتباه میگم، جنابعالی که متن جلوت هست، از روی متن نگاه کن و ذهنت متمرکز بر کلاس باشه، میفرماد که نه، اصن کلمه‌ی جاست به کنار، توی کلمات دیگه هم تلفظ شما اشتباهه و من متوجه نمی‌شم!!! میگم مگر متن جلوت نیست؟ چ ربطی به تلفظ داره؟ 

حالا چرا گفتم برق از سرم پرید؟ آخه میدونید با یه لحنی گفت من نمی‌خواستم بگم اما الان که مجبور شدم میگم من آیلتس 9 دارم، افتادم یاد اون کارتونِ میتی کُمان، که در پایان هر قسمت از کارتون وقتی که به لحظات حساس مجازات مجرمین نزدیک می‌شدیم و کار دیگه حسابی به جاهای باریک می‌کشید شخصیت مثبت کارتون، یه علامت درمی‌آورد و می‌گفت این علامت مأمور مخصوص حاکم بزرگ، میتی کُمان هست و همه یکدفعه به سجده می‌افتادن و ابراز عبودیت و بندگی میکردن نسبت به حاکم بزرگ :-( برام قابل درک نیست اصلاً که یه دانشجو، به دلیل داشتن آیلتس 9 یا با اظهار اشتباه بودن تلفظ معلم، شأن خودش رو اونقدر بالاتر از کلاس بدونه که حاضر به مشارکت در کلاس نباشه. بگذریم از اینکه زبان تخصصی کلاً فازش با زبان عمومی و آیلتس و تافل فرق میکنه و دونستن زبان عمومی اصلاً به معنای موفقیت در زبان تخصصی نیست، مثل اینه که کسی بگه من چون زبان انگلیسی بلدم، پس میتونم متون تخصصی پزشکی هم ترجمه کنم (-:

البته این دانشجوی محترم که قطعاً چنین قصدی ندارن و این تشبیه هم که من در فوق بیان کردم صرفاً حالتی است که با توجه به لحن قاطعانه‌ی ایشون، توی ذهن من شکل گرفت و قصد هیچ اسائه‌ی ادبی هم به ساحت ایشون خدای نکرده در کار نیست. 


برداشت دوم - شگفت‌انگیز

امروز توی دانشگاه یه تذکر آیین‌نامه‌ای شگفت‌انگیز گرفتم از مقامات دانشگاه. بهم به طور مکتوب گفتن چون توی یه کلاس، یه هفته کلاس رو تشکیل ندادم، باید جبرانی براشون بذارم و تازه گفتن جبرانی رو هم نباید به آخر ترم بندازم. اونوخ جالب اینه که برای همین کلاس، که سه واحدی هم هست من از همون هفته‌ی اول مهر، کلاس تشکیل دادم، غیبت نداشتم، بدون اینکه کسی از مقامات دانشگاه بدونه یا انتظار تشکری از کسی داشته باشم هر هفته بجای سه ساعت، چهار ساعت کلاس تشکیل دادم و یه جلسه هم بجای روز تعطیل رسمی، براشون فوق‌العاده گذاشتم، ینی همین الان، چهار هیچ از دانشگاه جلو هستم :-/ اونوخ تازه ازم کلاس جبرانی هم خواسته شده. البته طبیعتاً اشتباهی شده ولی پیش اومدن چنین اشتباهی اونم در مورد من جای تعجب فراوون داشت برام. 

رفتم به اون مسؤول مربوطه گفتم والا اگر دانشگاه به من تذکر بده که چرا انقد دانشجوا رو هی اذیت میکنی و مدام، کلاس پشت کلاس براشون میذاری من درک می‌کنم قضیه رو، اما تذکر با این متن اصن از قوه‌ی درک من خارجه. هیچی دیگه اونم گفت برو سایت رو چک کن ببین این تذکر مربوط به کلاسِ کدوم روز هست. 


دانشگاه مچکرم!

  • سید نورالله شاهرخی
۱۹
آبان
۹۷

برداشت اول 

بر اساس ماده‌ی 19 قانون نحوه‌ی اجرای محکومیت‌های مالی(1)، قاضی موظف هست به درخواست محکومٌ‌له، از بانک مرکزی بخاد که حساب‌های بانکی محکومٌ‌علیه رو جهت استیفاء محکومٌ‌به، به مرجع قضایی معرفی کنه تا محکومٌ‌له بتونه با توجه به حساب‌های بانکی اعلام شده، رأی دادگاه رو از محل اونا اجرا کنه. 

امروز به قاضی اجرای احکام میگم خب با توجه به این ماده، من از دادگاه میخام با بانک مرکزی مکاتبه کنید و آمار حساب‌های این آدم رو دربیارید، میگه ما همچین رویه‌ای نداریم. میگم جناب قاضی همچین رویه‌ای نداریم ینی چی؟ مُرّ قانون هست و من تقاضای اجرای این ماده رو دارم. میگه ما رویه‌ای مبنی بر مکاتبه با بانک مرکزی نداریم :-( 

میخام بگم ینی مقنن یه چیزی میگه و دلش خوشه که توی محاکم اجرا میشه! 

البته در این مورد خاص، من از یک راه دیگه به همون هدف مکاتبه با بانک مرکزی رسیدم که حالا بماند چطور!!!!


برداشت دوم 

توی یه پرونده‌ای وکیل فروشنده هستم که میخاد قرارداد رو فسخ کنه، رفتم طرح دعوا کردم به خواسته‌ی تأیید فسخ قرارداد بعلاوه‌ی استرداد مبیع. دفتر خدمات الکترونیکی قضایی میگه ما چیزی تحت عنوان استرداد مبیع توی سیستم الکترونیکی قضایی نداریم و نمیتونی این خواسته رو بخای :-/ میگم ینی چی؟ میگه همین دیگه. نمیتونی بخای. میگم خب وقتی قرارداد موکل من فسخ بشه، متعاقب اون، استرداد مبیع رو هم میخام دیگه. میگه نمیشه. فقط استرداد ثمن داریم :-( میگم بزرگوار خب وقتی خریدار، ثمن رو پس بگیره، منم باید مبیع رو پس بگیرم دیگه. میگه نه نمیشه :-/

میگم خب مشکلی نیست، توی ستون خواسته حذفش کن، توی قسمت شرح دادخواست بذار بمونه. میگه اونم نمیشه، چون قسمت ستون خواسته باید با شرح دادخواست یکسان باشه. میگم من الان میخام وقتی فسخ قرارداد، تأیید شد، مبیع رو هم پس بگیرم. کی رو باید ببینم الان؟ میگه برو با مسؤول دفتر، صحبت کن. رفتم پیش اون. اونم میگه خب توی سیستم که نیست نمیشه!!!

ینی میخام بگم اون آدم هوشمندی که استرداد ثمن رو برای سیستم، تعریف کرده، اون روی دیگر سکه که استرداد مبیع هست رو تعریف نکرده! به همین راحتی.

من حرفی ندارم.


(1) ماده 19 - مرجع اجراکننده رأی باید به درخواست محکومٌ له به بانک مرکزی دستور دهد که فهرست کلیه حساب های محکومٌ علیه در بانک ها و مؤسسات مالی و اعتباری را برای توقیف به مرجع مذکور تسلیم کند. همچنین دادگاه باید به درخواست محکومٌ له یا خوانده دعوای اعسار به مراجع ذی ربط از قبیل ادارات ثبت محل و شهرداری ها دستور دهد که براساس نشانی کامل ملک یا نام مالک پلاک ثبتی ملکی را که احتمال تعلق آن به محکومٌ علیه وجود دارد برای توقیف به دادگاه اعلام کند. این حکم در مورد تمامی مراجعی که به هر نحو اطلاعاتی در مورد اموال اشخاص دارند نیز مجری است.

  • سید نورالله شاهرخی
۱۵
آبان
۹۷

رقص نور و رنگ و طراوت باران پاییزی و هوای سرد و تازه در دانشگاه آیت‌الله العظمی بروجردی - امروز حدودای ساعت چهار و نیم عصر. 

عااااشق اون برگ‌های زردی هستم که مث تیکه‌های طلا افتادن روی زمین و با زیبایی چشمگیرشون، خیره میکنن دید آدم رو. 

اینم بی ارتباط با تصویر فوق هست اما در اپلیکیشن ابلاغ الکترونیکی که اپلیکیشن رسمی قوه‌ی قضائیه هست مشاهده بفرمایید احراز رو چطوری نوشته. این از نظر من چیزی بیش از یه غلط املایی ساده هست. 

  • سید نورالله شاهرخی
۱۲
آبان
۹۷

یکی از میوه‌فروشان سیار هست که صبحا میاد توی کوچه‌ی ما و آدم منصفی هست و وقتی میوه میفروشه چشم‌بند‌ی نمیکنه که همه‌ش رو خراب بندازه، بعد امروز ازش پرسیدن که چرا چند روز ازت خبری نبود، گفته من وقتی از اینجا ینی از خرم‌آباد میوه و سیب‌زمینی و اینا می‌خریدم آخر سر که حساب می‌کردم می‌دیدم علی‌رغم اینکه همه‌ی محصول رو هم فروختم ولی باز سود نمی‌کنم ینی پولی که باید در نهایت توی کیسه‌م بمونه، نمی‌مونه، تنها شکی که کردم این بوده که توی بارفروشی بهم کم میدن. امتحان کردم دیدم بله. مثلاً ترازوی بارفروشی کیسه‌ی سیب‌زمینی رو 70 کیلو نشون میده ولی وختی می‌برم بیرون میکشم می‌بینم ده کیلوش کَمِه :-/ واسه همینم علیرغم اینکه همه‌ی کیسه رو می‌فروشم بازم سود نمی‌کنم :-/ حالا میگفت میرم از بارفروشی بروجرد جنس میخرم میارم می‌فروشم!!!!

+ ینی میخام بگم برخی از فروشنده‌ها یه همچین آدمای بی دین و ایمونی هستن.

++ طبیعیه که هر جایی هم آدم خوب داره و هم بد و منظور من تخطئه اهالی یک شهر و تعریف از اهالی شهر دیگه نبود. فقط اصل ماجرا رو تعریف کردم. چون تکون‌دهنده بود واقعاً برام. 

  • سید نورالله شاهرخی
۰۹
آبان
۹۷

مستحضر هستید که قشر رانندگان اتوبوس دانشگاه به اندازه‌ی بسیاری از دانشجویان محترم و بلکه بیشتر از اونا از من متنفر هستن :-/ به این جهت که معمولاً کلاس من آخرین کلاس دانشگاه هست که تعطیل میشه و این برادران بزرگوار باید تا حول و حوش ساعت یه ربع به هفتِ غروب و اینا منتظر تعطیلی کلاس من بمونن. خلاصه که هر هفته هی از من کینه به دل میگیرن تا اینکه امروز تلافی کردن.

به این شرح که من کلاس فوق‌العاده گذاشته بودم امروز، حالا امروز توی کل دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی فقط در ساعت آخر و شاید در کل روز، یک کلاس تشکیل بود، اونم ساعت 6 تموم شد. کلاس من طبیعتاً تا حدود شش و چهل دقیقه‌ی غروب طول کشید، کلاس من سه تا دانشجوی خانوم داشت و خدا رحم کرد بابای یکیشون اومد سراغشون و رفتن. من به پسرا گفتم شما نرید بیرون تا منم بیام، الان شما برید اتوبوس حرکت میکنه و من میمونم و دانشگاهی که یکنفر هم توش نیست، پس واستید با هم بریم :-/ اونا هم موندن.

هیچی دیگه وقتی اومدیم بیرون، نه اتوبوسی بود نه چیزی. رفتم به نگهبانی میگم پس چرا این رفته؟ میگه تا ساعت شیش و نیم موند خُب. میگم توی پرینت من نوشته کلاس تا ساعت 19 هست برای چی شیش و نیم ول کرد رفت؟ میگه باید با ما هماهنگ میکردی که نذاریم بره. میگم مگر هر هفته هماهنگی میکردم؟ مگر اینا نباید بیان چک کنن ببینن توی ساختمون کسی هست یا نه؟ میگه حالا اگر شکایتی داری انعکاس بده به مقامات. میگم مرسی :-/

من به پسرا گفتم میاید پیاده بریم تا پلیس راه (دو راهی اراک - خرم‌آباد)؟ گفتن آره بریم :-/ گفتم بریم! دو نفرشون هم گفتن ما یه بار از دو راهی تا دانشگاه پیاده اومدیم یه ربع بیس دقیقه‌س. منم که قبلاً گفتم و اینجا هم نوشتم، خوراکم پیاده‌روهای بی هدف بعد از تدریس هست. البته قاعدتاً میتونستیم از همون دَمِ در دانشگاه بریم اون سمت جاده و ماشین بگیریم و ظرف دو سه دقیقه بیایم تا دو راه. اما خب دیگه به قول حضرت حافظ : حضور محفل اُنس است و دوستان جمعند.... گفتیم ربع ساعت بیست دقیقه رو پیاده بریم. یکی از بچه‌ها باورش نمی‌شد میخایم پیاده بریم، دَمِ دانشگاه با بهت و حیرت گفت واقعاً میخاید پیاده بریم؟ و یه دفعه جمع رفت روی هوا :-/ 

نشون به اون نشون 45 دقیقه پیاده توی راه بودیم تا دو راه. البته که به من اصلاً سخت نگذشت، با بچه‌ها مشغول بگو بخند و گفت و شنید بودیم و اصلاً نفهمیدم چطور گذشت. کیفم رو هم که معمولاً سنگین هست دانشجویان محترم لطف کردن و به طور نوبتی در طول مسیر گرفتن (-: فقط توی راه چون از حاشیه‌ی جاده حرکت میکردیم صدای کامیونا نمیذاشت زیاد با هم حرف بزنیم :-/ و صدا به صدا نمی‌رسید، بعضی وختا هم یه ماشین میزد توی جاده خاکی و هیکلمون رو می‌برد زیر خاااااااک!!!! توی راه هم ماشین داشت از سمت مقابلمون میومد و یه جا بود که مسیر باریک بود و باید دقیقاً از کنار جاده‌ی آسفالته رد می‌شدیم، دانشجوا به نشونه‌ی احترام گذاشتن توی اون مسیر باریک، اول من برم، گفتم آها خوب منو کردید پیشمرگه. اینجوری می‌کنید که اگر ماشین از روبرو زد اول منو بزنه :-/

وقتی رسیدیم دو راه و 45 دقیقه گذشته بود به اون دو نفری که گفته بودن فاصله 15 دقیقه هست گفتم در ازای هر 15 دقیقه اضافه‌ای که مسیر رو اومدیم یه منفی براتون میزنم!!!

آها وسط راه هم یه نفر بهمون پیشنهاد خونه‌ی اجاره‌ای داد و گفت اگر خونه میخاید بیاید اینجا رو اجاره کنید :-/

اینم دو یادگاری از این شب خاطره‌انگیز در پایان مسیر، دور میدون پلیس راه بروجرد، مشهور به دو راه. به من که خیلی خوش گذشت، امیدوارم به حضار در این تصاویر هم خوش گذشته باشه. 


این چهره‌ای که از من در این تصاویر می‌بینید پس از 11 ساعت تدریس مداوم - فقط نیم ساعت استراحت برای نهار و کلاس‌ها چسبیده به هم بدون یک دقیقه استراحت - و 45 دقیقه پیاده‌روی هست، سایر دانشجویان محترم حاضر در تصویر هم حداقلش اینه که امروز 4 ساعت کلاس با من داشتن و 45 دقیقه هم پیاده‌روی کردن، بنابراین زیاد سخت نگیرید. این تختی هم که روش نشستیم مال همین مغازهه‌س که توی تصویر می‌بینید. میشد حاشیه‌ی تصویر رو کراپ کنم ولی ترجیح دادم حس و حال واقعی فضا باقی بمونه. یکی از دانشجویان محترم این کلاس هم امروز غایب بود که همین جا جاش خالی. اگر هم فکر می‌کنید من و دانشجویان محترم این کلاس، دیوونه‌ای چیزی هستیم، خواستم بگم دیوونه خودتونید! (مزاح) همین. زیاده عرضی نیست. 

+ یکی از دانشجویان محترم هم امروز مستقیم از کربلا اومد سر کلاس، زیارت قبولی و تشکر. 


  • سید نورالله شاهرخی
۰۲
آبان
۹۷

بعضاً برخی از بازدیدکنندگان محترم وبلاگ لطف دارن و البته من شرمنده میشم که نمیتونم درخواستهاشون رو عمل کنم. 

این خصلت فضای مجازی که آدم با کسایی آشنا میشه که صدها و بعضاً هزاران کیلومتر ازت دورَن رو دوس دارم

  • سید نورالله شاهرخی
۰۱
آبان
۹۷

متن سؤال

خداوند از ازل می دانست که فلان جانی در لحظه ای معین دست به جنایت می زند. بنابراین هرگاه فرد جنایتکار دست به جنایت نزند، در این صورت به اصطلاح علم خداوند خلاف از آب در می آید و به قول خیام:

مِىْ خوردن من حق ز ازل میدانست***گر مِىْ نخورم علم خدا جهل بود

به عبارت دیگر، خداوند پیش از آن که بشر را خلق کند، از کردار جانیان و جرم مجرمان و میخوارگى میگساران و خونریزى سفّاکان آگاه و مطّلع بود و مى دانست چه شخصى، در چه لحظه اى، چه کارى را انجام خواهد داد؟ در این صورت براى هیچ فردى از آن کار و کردارى که از پیش، خدامى دانست چاره و گریزى نیست و نمى تواند خلاف آن را انجام دهد، زیرا اگر انجام ندهد، علم خداوند برخلاف واقع مى شود و به اصطلاح علم او «جهل» مى گردد. این مطلب با اختیاری بودن اعمال انسان چگونه سازگار است؟

تاریخچه‌ی سؤال :

یکی از دانشجویان محترم لطف کردن توی راهروی دانشگاه، این سؤال رو از من پرسیدن، من هم چون حضور ذهن نداشتم توضیحاتی در مقام ارائه‌ی پاسخ عرض کردم،که به نظر خودم، قانع‌کننده نبود، به این وسیله دو پاسخ از علمای اسلام رو در ادامه‌ی مطلب، درج میکنم.

پاسخ اول از آیت‌الله مکارم شیرازی هست که به زبان ساده‌تر بیان شده و پاسخ دوم از شهید مطهری هست که به زبانی فلسفی‌تر بیان شده. امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره و به نحوی به دست دانشجوی محترم سؤال کننده هم برسه.

برای دیدن پاسخ، روی قسمت ادامه‌ی مطلب، کلیک کنید.

  • سید نورالله شاهرخی
۲۵
مهر
۹۷
چققققققدر بده دوستی‌های سابق بلایی به سرت آورده باشه و اوووووونقد ضربه خورده باشی که دیگه نتونی هیچ رابطه‌ی انسانی‌ای حتی با کسی که با حُسن نیت به سمتت اومده شکل بدی. فکر می‌کنه که میتونه با تو دوست بشه و تو رو به عنوان تکیه‌گاهی برای سختی‌هاش انتخاب کنه و تو هم میدونی او آدم بدی نیست و میتونه قسمتی از تو رو پُر کنه اما میدونی اوووووونقد توقعاتت از دوستی بالاست و اوووووونقد به خودت و او سخت خواهی گرفت که بهش لطف میکنی و طوری به گرم گرفتنش، سرد جواب میدی که او با خودش فک میکنه این آدم چرا خودش رو اینجوری میگیره؟
در حالی که تو خودت رو نمی‌گیری، فقط از یکطرف نمیخای او توی دردسر بیفته و از طرف دیگه هم میدونی خودت توی اون دوران پر تب و تاب دوستی انتظارت از دوستت اوووووونقد بالا میره که قطع به یقین او نمیتونه برآورده‌‌ش کنه و کار میکشه به دلخوری‌های مداوم و دعواهای همیشگی. مثل دوستی یه بادکنک با یه کاکتوس، هر وقت میخای بهش نزدیک بشی و کدورت‌ها رو بذاری کنار باز دعوا میشه و باز روز از نو روزی از نو. پس عطای دوستی رو به لقاش می‌بخشی و تنهایی میشه سرنوشت محتوم تو... تنهایی‌ای خودخواسته و خودْ تحمیل شده.... اما او که این چیزا رو نمیدونه فقط می‌بینه که تو داری سرد جواب میدی و هر چی سعی میکنه بهت نزدیک بشه کمتر جواب میگیره و رفتار تو رو بر چیزی غیر از غرور، حمل نمیکنه.
چققققققدر بده بعضی وقتا که کسی رو میخای که فریادهات رو بشنفه، حرفات رو نه، فریادهات. تو رو به آسمون فریاد بزنی و او فقط بشنفه و چیزی نگه. فقط همین که ببینی که دوستت داره میشنفه تسکینت میده انگار و چققققققدر بده که هیچ دوستی برای چنین لحظاتی نداری....چون به همه‌ی افراد محترمی که دور و برت هستن و احتمالاً دوست دارن باهات دوست بشن، لطف کردی و از خودت روندیشون! تو موندی و فریادهای بی شنونده و بیکرانه‌ای پیش رو. همین... خلاص. 
+ این مطلب، فقط یک دلنوشته است و هیچ اشاره‌ای به هیچ ماجرای واقعی یا حتی غیرواقعی :-/ ندارد. 
  • سید نورالله شاهرخی
۲۴
مهر
۹۷

برداشت اول - حواس‌جمع! 

طبق معمول این سالا، کلاسام چسبیده به هم بود، ساعت سه و پنج دقیقه بود و کلاس ساعت 1 تا سه من، همچنان ادامه داشت، استاد ساعت بعد، اومد پشت در کلاس و من سراسیمه و عذرخواهی کنان، اومدم بیرون. دستم پُر بود از اشیاء متعلقه. تبلت و ماژیک و کیف بزرگ و کیف تبلت و لیست حضور و غیاب، طوری که با سختی به اون استاد بعدی دست دادم و سلام و علیک کردم. با بچه‌ها از کلاس اومدم بیرون و مشغول سؤال پرسیدن شدن، اونا رفتن یه دفه به جستجوی کُتم براومدم (آیکن حرف زدن به سبک کهن!) فوری ذهنم رفت به اینکه کُت رو انداخته بودم روی پشتی صندلی و احتمالاً وقتی با عجله اومدم بیرون، توی اون شلوغ پلوغی یادم رفته بیارمش. رفتم در کلاس رو زدم و در رو باز کردم، استاد اومد دَم در، عذرخواهی کردم که بگم اون کت رو زحمت بکشید بدید به من، هنوز این جمله رو نگفته بودم که دیدم چیزی روی پشتی صندلی نیست و کُت روی دست خودم هست!!!!!! استاد گفت چی جا گذاشتی؟ کجاست؟ و نگاهی کرد به آویز لباسی که گوشه‌ی کلاس بود، گفتم هیچی ببخشید، گفت خب پس برای چی اومدی؟ کشوندمش سمت خودم و یواش از لای شکاف در بهش گفتم اومدم سراغ این و اشاره کردم به کتی که روی دست خودم بود!!!! 

یکی از همون قهقه‌های معروف، سالن دانشکده رو در کام خودش بلعید!!!! 


برداشت دوم - غیبت در اربعین 

بحث اربعین و پیاده‌روی اربعین و غیبت و اینا بود، دانشجوا پرسیدن که اگر بریم غیبت میزنی؟ گفتم والا وزارت علوم بخشنامه داده که غیبت، موجه هست، بنابراین اگر واقعاً برید کربلا، غیبتتون موجه هست و از اونجا که اصل بر کذب دانشجویان محترم هست و خلافش هم به سختی قابل اثبات هست :-/ برای اثبات این مسافرت باید توی خود بین‌الحرمین، در حالی که قبه‌ی مرقد امام حسین علیه السلام در پشت سرتون توی تصویر ظاهر هست، از خودتون فیلم بگیرید، تاریخ رو توی فیلم بگید و اسم منم بگید که ثابت کننده‌ی این باشه که این فیلم مال همین امسال هست!!!!!! فیلم متفرقه در اماکن متفرقه هم قبول نمی‌کنیم، فقط همینجوری که گفتم قبوله :-/

یکی از بچه‌ها گفت استاد، خود امام حسین هم بیاد بگه این شخص، پیش من بوده، بعیده تو قبول کنی!!!!!! 


  • سید نورالله شاهرخی
۲۰
مهر
۹۷

یه ویندوز دارم روی لپتاپم که تاریخ نصبش همون‌طور که در تصویر فوق مشاهده میفرمائید به حدود هزار روز قبل برمیگرده، مصیبتها کشیدم تا یه سری نرم‌افزارها رو گیر آوردم که به سخت‌افزار لپ‌تاپ بخوره و زحمت‌ها کشیدم تا تونستم علت یکسری ایرادات و اِرورهای نرم‌افزاریش رو بعد از ساعت‌ها و در برخی موارد روزها جستجو در سایت‌های انگلیسی زبان، بفهمم و برطرف کنم. الان دقیقاً این ویندوز 7، همه‌ی اون چیزی هست که میخام و عاری از همه‌ی چیزهایی که نمیخام. ینی میخام بگم مثل حوائج روزمره بهش احتیاج دارم و حالش که بد میشه به هر علتی، انگار منم مریض میشم! در این حد ینی. یعنی اگر ویندوز بالا نیاد در صورتی که دوباره بخام ویندوز نصب کنم و به وضعیت همین الان برگردم باید ماه‌ها وقت صرف کنم! اینا رو گفتم بخاطر چیزی که الان میخام بگم. 

چند روزی میشد که ویندوزه پس از چند ساعت روشن موندن، به طرز عجیبی کند میشد و تا ریستارتش نمیکردم هم مشکلش حل نمی‌شد به نحوی که در وقت کُندی، حتی کارای معمولی، ولو اسکن یک برگ کاغذ رو هم دیگه نمیشد باهاش انجام داد. وقتی هم ریستارتش میکردم به محض اینکه اون صفحه‌ی خوشامدگویی میرفت و وارد صفحه‌ی دسکتاپ میشد یه صفحه‌ی کماند پرامپت (اینجوری که در شکل زیر می‌بینید) میومد بالا و بعد از چند صدم ثانیه هم حذف می‌شد و اصلاً نمیتونستم ببینم چی توش نوشته که طبق معمول سرچ کنم و راه حلش رو پیدا کنم، باز روز از نو روزی از نو، بعد از چند ساعت، سرعت ویندوز به طرز فلج‌کننده‌ای میومد پایین و خلاصه حسابی اعصابم رو به هم ریخته بود. 

کم کم داشتم به این فکر میکردم که وارد پروسه‌ی زمان‌بَرِ نصب ویندوز و بدبختی‌های متعاقب اون بشم، با خودم گفتم بذار این نرم‌افزارهای آخری رو که نصب کردم یکی یکی حذف کنم، احتمالاً هر مشکلی هست از یکی از همیناست. خدا کمک کرد و منشأ اشکال نرم‌افزار دومی بود که حذف کردم، اونو که حذف کردم اون صفحه‌ی اول بوت شدن ویندوز دیگه نمیاد و لپتاپ ولو ساعت‌های متمادی هم روشن باشه، کُند نمیشه دیگه (نفسی به راحت می‌کشد و حالش خوب می‌شود ...)

حالا فکر می‌کنید اشکال از کدوم نرم‌افزار بود؟ همین نرم‌افزار گرامری که اینجا معرفی کردم و آیکنش رو در ذیل می‌بینید، برای یافتن اشکالات املائی و گرامری در هنگام نوشتن به زبان انگلیسی معرفیش کرده بودم. به طرز عجیبی علت کُند شدن سیستم عامل این بود. بعد از اینکه متوجه شدم مشکل از کجاست، هم اصل نرم‌افزار رو پاک کردم و هم افزونه‌ی گوگل کرومش رو حذف کردم، گفتم به شماها هم بگم که اگر شما هم اینو نصب کردید و با مشکلی مثل مشکل من مواجه شدید بدونید علتش چیه.

مطلبی که سابقاً در خصوص معرفی این نرم‌افزار نوشتم رو حذف نمی‌کنم چرا که ممکنه دیگران با این مشکل مواجه نشن و واقعاً به کارشون بیاد. 

این بود انشای من:-/ ببخشید طولانی شد، من کلاً عادت به مختصر حرف زدن ندارم :-|

  • سید نورالله شاهرخی
۱۷
مهر
۹۷

دانشجو دارم منفی گرفته از من، بعد شبش کابوس منو دیده :-/ و با تب و لرز شدید از خواب بیدار شده و مشغول دوا درمون شده تا صبح. ینی میخام بگم همچین دانشجوایی هم دارم من! قدیم، طرف تیر می‌خورد به روی خودشم نمی‌آورد، حالا.... نچ نچ نچ (سرش را به نشانه‌ی تأثر و تأسف شدید تکان میدهد)

  • سید نورالله شاهرخی
۱۱
مهر
۹۷



اول - مترجمین

برای تقویت زبان انگلیسی، متن یه کتاب ترجمه نشده‌ی حقوق قراردادها رو دادم به دانشجوهای مقطعی بالاتر از کارشناسی:-| که هر کسی هفته‌ای یه صفحه ازش ترجمه کنه، چرا کتاب ترجمه نشده دادم؟ طبیعیه خب چون خواستم نرن از روی کتاب‌های موجود در بازار ترجمه کنن برام بیارن، خواستم خودشون زحمت بکشن و زبانشون قوی بشه که به درد مقطع دکتراشون بخوره، حالا بماند که چققققققدر با من چونه زدن که هفته‌ای یه صفحه زیاده و باید چیزی در حدود هفته‌ای یه پاراگراف باشه :-/ خودشونم مقر و معترف هستن که بسیاری ازشون زبان انگلیسی‌شون در حد زیر صفر هست، حالا اینا به کنار.

بعد می‌بینم یکیشون توی مباحثی که سر کلاس با هم داشتیم برگشته میگه استاد همه‌ی دانشجویان کلاس به این باور راسخ رسیدن که شما ما رو وادار می‌کنید این کتاب رو ترجمه کنیم بعدم میخاید این ترجمه رو به اسم خودتون روانه‌ی بازار کتاب کنید (آیکن ده هزار تا علامت تعجب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!) خششششششکم زد اصن. منم برگشتم در کمال صراحت گفتم من اعتبار علمی خودم و اسم خودم رو خرج نمی‌کنم پای ترجمه‌های شما. اونم ترجمه‌هایی که خودتون دارید میگید زیر صفره! اگر یه زمانی من یه کتابی به این اسم ترجمه کردم شما برید توی دادگاه طرح دعوا کنید. باز می‌بینم یکیشون نه گذاشت اینور نه گذاشت اونور میگه ما که خبردار نمیشیم شما از ترجمه‌های ما استفاده کردید یا نه!!!! گفتم نه که ماشاالله حرفه‌ایِ ترجمه هستید فقط منتظرم شما ترجمه کنید من از اونور کتاب بدم بیرون با ترجمه‌های شما!!!! 

ینی میخام بگم معلم برخی وختا از روی دلسوزیِ خودش و برای تقویت بنیه‌ی علمی دانشجویانش تکلیفی میده به دانشجویان، اونوخ دانشجویان محترم در کمااااااااال بی انصافی، چه فکرایی که پیش خودشون نمی‌کنن. 


دوم - عافیت‌سوزی

یکی از دانشجویان محترم که تازه هفته‌ی دوم هست در خدمتش هستم سر کلاس گفت برام سؤال بوده که این عافیت سوزی ینی چی؟ با این تکلیفایی که اَزَمون خواستی دیگه دقیقاً میدونم ینی چی! 

یه مسابقه‌ی حقوقی دانشگاهی هم توی دانشگاه داره انجام میشه، یکی از گروه‌ها هست اسم گروه رو گذاشته عافیت‌سوزان :-| ینی میخام بگم این اسم هم کم کم داره جای خودشو وا میکنه! 

  • سید نورالله شاهرخی
۰۸
مهر
۹۷

یکی از مصیبت‌هایی که هنگام استفاده از سیستم عامل آندروید - چه در تلفن‌ها و چه در تبلت‌ها - باهاش مواجه میشید تبلیغات آزاردهنده‌ای هست که هنگام کار با دستگاه باهاش مواجه هستید. 

وقتی توی سایت‌ها دنبال چیزی هستید این تبلیغات باعث میشه هم حجم نت‌تون مصرف بشه و هم اسکریپت‌هایی که در این تبلیغات وجود داره سرعت بارگذاری صفحه رو بشدت میاره پایین و هنگام اسکرول کردن صفحه به پایین یا بالا، صفحه، به دشواری اسکرول میشه و بعضی وختا هم کلاً باعث هنگ کردن مرورگر میشه.

از طرف دیگه هنگام استفاده از نسخه‌ی معمولی و رایگان بسیاری از نرم‌افزارها از جمله پخش‌کننده‌های حرفه‌ای فایل‌های صوتی و تصویری مثل mx player مدام برای شما تبلیغات به نمایش درمیاد که باعث میشه یا از خیر استفاده از نرم‌افزار بگذرید یا مدام با اعصاب خردی دست و پنجه نرم کنید.

نرم‌افزاری که اینجا معرفی کردم و آیکنش رو در فوق می‌بینید برای پاسخگویی به این احتیاج هست، این اپلیکیشن که مخصوص گوشی‌های آندرویدی هست هم تبلیغات درون اپلیکیشن‌ها و هم تبلیغات حاشیه‌ی سایت‌های اینترنتی - بخصوص سایت‌های اینترنتی خارجی - رو کلاً از بین میبره و تجربه‌ی بی‌نظیر و لذت‌بخشی از کار کردن با سیستم عامل آندروید رو در اختیارتون قرار میده. 

فقط یک نکته، اونم اینکه برای استفاده از این اپلیکیشن باید گوشی‌تون روت root باشه و بدون اون، امکان استفاده از این اپلیکیشن وجود نداره، از طریق سرچ در اینترنت میتونید با مفهوم روت آشنا بشید، فقط مواظب باشید در حین روت کردن، گوشی‌تون رو تبدیل نکنید به یک پاره آجر بی مصرف! 

در ذیل، یک تصویر از سایت CNN با استفاده از این اپلیکیشن (تصویر بالا) و یک تصویر از همون سایت، بدون استفاده از این اپلیکیشن(تصویر پایینی) مشاهده میفرمائید.

# # #

  • سید نورالله شاهرخی
۰۷
مهر
۹۷

مستحضر هستید که با انتصاب ریاست جدید دانشگاه آیت‌الله العظمی بروجردی رحمة الله علیه، کلاسا مختلط شده، اونوخ دانشجویان هنوز کامل در جریان این تغییر نبودن، هفته‌ی اول. یکی از دانشجویان محترم پرسید استاد کلاسا چرا مختلط شده؟ گفتم چون رئیس دانشگاه عوض شده و کلاسا از این به بعد مختلط هست. دیدم یکی از دانشجویان - حالا جنسیتش بماند - دراومد گفت آاااااااخیش!!! چه بهتر! همون سر کلاس مختلط ها، همونجا گفت چ بهتر، طوری که دانشجویانی که بغل دستش نشسته بودن میزدن بهش میگفتن زشته، این چ حرفیه!

ساده‌انگارانه هست فکر کنیم اتفاق خییییییلی بزرگی هست این مختلط شدن کلاس، مهم همون گروه‌های فضای مجازی و ارتباط‌های ناسالم فضای مجازی و فضای حقیقی هست که متأسفانه از قبل، کاملاً مختلط بوده و الانم هست، فقط قبلاً توی کلاس در حضور استاد، مختلط نبود که اونم زیاد مهم نبود. کسی که دنبال این کارا باشه از قبل، عرصه براش مهیا بوده و کسی که حیا و عفت بورزه مختلط بودن یا نبودن کلاس نه قبلاً براش مهم بوده و نه الان. 

  • سید نورالله شاهرخی
۰۵
مهر
۹۷

منظورم از این تصویر، خدای نکرده تخفیف یا توهین به ملت برادر و مسلمان افغانستان نیست، فقط دارم میگم چه بر سر کشورمون اومده که حتی توان تهیه‌ی ملزومات ساده‌ی روزانه‌ی ملت خودمونم نداریم، و باید رب گوجه فرنگی رَم از افغانستان وارد کنیم، وقتی دلار گرون میشه تازه متوجه میشیم که علیرغم تأکیدات مداوم و مکرر مقام رهبری، تقریباً توی هیچی خودکفا نیستیم و از شیر مرغ تا جون آدمیزادمون مستقیماً وصله به واردات. 

  • سید نورالله شاهرخی
۰۴
مهر
۹۷

نشستم توی یه سواری، عازم بروجرد شدم، همین امروز که چند روز بیشتر از عاشورا نگذشته، دیدم یه چیزی داره پخش میشه، یکی با لحن مداحی داره به مستمعین میگه کف بزنید، هی هم تکرار می‌کرد که خب کف بزنید دیگه، اون بندگان خدا هم خب کف میزدن، با خودم گفتم، این ماشینه، توی این محرم، مولودی گذاشته ینی؟ چ وفت کف زدنه آخه!

بعد دیدم تردیدم برطرف شد و متوجه شدم این کف زدن هم بخشی از یه روضه هست. حالا ماجرا از چ قرار بود، می‌گفت وقتی امام حسین علیه السلام، حضرت علی اصغر علیه السلام رو در روز عاشورا گرفته سر دست و از لشکریان عمر سعد خواسته به طفل، آب بِدَن، اونا برای اینکه صدای امام حسین علیه السلام رو محو کنن و صدای ایشون به گوش کسی نرسه، کف میزدن.

به همین دلیل، این روضه‌خون محترم هم داشت به مستمعین میگفت و مدام هم هی اصرار می‌کرد که شما هم کف بزنید :-| در واقع از مستمعین میخواست برن توی نقش لشکریان عمر سعد :-| این آخه چ ترفند سخیفی هست برای گریه گرفتن از مردم بنده خدا. 

من حرفی ندارم. بدون شرح. 

  • سید نورالله شاهرخی
۳۱
شهریور
۹۷

بدنبال مطلبی که اینجا نوشتم در مورد تعجب‌آور بودن شرکت افرادی که علناً گناه میکنن در مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام، از جمله افراد بدحجاب، عده‌ای اومدن فرمودن آقا به تو چه ربطی داره؟ صاحب مراسم کسی دیگه هست و شاید از اونا پذیرفته بشه، هر وقت بدحجابا اومدن توی مراسم ختم بابای تو، میتونی راهشون ندی، ولی روضه‌ی امام حسین متعلق به تو نیست که تو اظهار تعجب بکنی یا نکنی، این دید ناشی از اینه که برخی افراد فکر میکنن میتونن گناه کنن و بعد با عزاداری و اشک ریختن برای امام حسین، کاری کنن اون گناهان پاک بشه، به عبارتی بجای اینکه دهن خدا رو ببینن، کافیه رضایت امام حسین علیه السلام رو جلب کنن و خود امام حسین علیه السلام و محبتش، کارها رو درست میکنه و جاشون وسط بهشته. آیا چنین دیدی نسبت به عزاداری امام حسین علیه السلام داشتن صحیح هست؟ پاسخ استدلالی رو در ذیل مشاهده میفرمائید :


شهید مطهری، کتاب آشنایی با قرآن، جلد 5، صفحه‌ی 94 به بعد :

درباره دستگاه خدا این‌‌‌‌‌جور اعتقاد داشتند: اساس [موجودات رده پایین‌‌‌‌‌تر] هستند. خلاصه اگر شما دَم اینها را ببینید اینها بلدند آنجا را درست کنند، کلاه هم سر بالاتریها بگذارند، ولی اگر اینجا را درست نکنی فایده ندارد. این بود که اذهان به جای اینکه متوجه خدا بشود متوجه بتها می‌‌‌‌‌شد که اینها باید کار را درست کنند؛ و مکرر گفته‌‌‌‌‌ایم که ما هم اگر بخواهیم درباره شفاعت شُفَعا چنین اعتقادی داشته باشیم و بگوییم خدا یک دستور دارد، یک قانون دارد، یک رضایت دارد، امام حسین دستور و قانون و رضایت دیگری دارد؛ خدا یک دستگاه دارد، امام حسین دستگاه دیگری؛ دستگاه خدا یک حساب دارد، دستگاه امام حسین حساب دیگری، و آنجا مطلب به شکل دیگری است؛ بعد بگوییم ما که دستمان به خدا نمی‌‌‌‌‌رسد، آنجا کار خیلی مشکل است، می‌‌‌‌‌آییم امام حسین را که به یک چیزهای سهل و ساده‌‌‌‌‌ای راضی می‌‌‌‌‌شود [شفیع قرار می‌‌‌‌‌دهیم؛] خدا به انسان می‌‌‌‌‌گوید نماز، روزه، جهاد با نفس، اخلاق پاک، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، کارهای خیلی سخت؛ امام حسین بر عکس، یک دستگاه خیلی ساده‌‌‌‌‌ای دارد، با یک روضه‌‌‌‌‌ای گرفتن و یک دانه اشکی ریختن و چند تا سینه‌‌‌‌‌زدن و خلاصه در چند روز دهه عاشورا سهل و ساده می‌‌‌‌‌شود همه قضایا را صاف کرد؛ ما به جای اینکه از درِ خدا وارد بشویم که درِ خیلی سخت و مشکلی هست از درِ امام حسین وارد می‌‌‌‌‌شویم، بعد امام حسین خودش می‌‌‌‌‌رود آنجا کارها را درست می‌‌‌‌‌کند؛ [اگر چنین اعتقادی داشته باشیم به خطا رفته‌‌‌‌‌ایم.]

این معنایش همان است که از کارمند جزء کارهایی ساخته است که از [رئیس‌‌‌‌‌] کل ساخته نیست. این جور اعتقاد به شفاعت امام حسین قطعاً باطل است، یعنی از نوع اعتقاد به شفاعتی است که بت‌‌‌‌‌پرستها درباره بتها داشتند. همان طوری که در آنجا بتها تقصیری نداشتند و این تقصیر متوجه خود بت‌‌‌‌‌پرست بود، در این گونه اعتقاد هم بدیهی است که امام حسین مسئول نیست، این تقصیر متوجه آن کسی است که چنین اعتقادی دارد. ولی اگر کسی اعتقادش به شفاعت این باشد که خیر، امام حسین اصلًا بدون اجازه و رضایت خدا محال است [شفاعت کند،] بعلاوه او کارش حساب دارد، «وَ هُمْ یعْلَمون‌‌‌‌‌» است، «الّا مَنْ اذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِی لَهُ قَوْلًا» «طه/109»است، خود شفاعتش به اجازه خداست، در یک کلمه‌‌‌‌‌ای که بخواهد شفاعت کند باید اول برایش محرز باشد که خدا رضایت می‌‌‌‌‌دهد که این حرف را بزند «الّا مَنْ اذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً» «نبأ/38»یا «لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ الّا مَنْ اذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِی لَهُ قَوْلًا»، [اعتقاد او درست است.] امام حسین آنجا خودش را به این صورت می‌‌‌‌‌بیند. خدا او را برانگیخته است، همان طوری که در دنیا خدا پیغمبران را برانگیخت برای اینکه مردم را هدایت کنند و نجات بدهند. مگر پیغمبران خودشان برانگیخته شدند؟ در دنیا چگونه است؟ آیا در دنیا این پیغمبران بودند که رفتند خدا را برانگیختند و وادار کردند که خدایا بیا ما را بفرست برای هدایت این مردم، یا این خدا بود که پیغمبران را مبعوث کرد و فرستاد برای هدایت مردم و اینها وسیله‌‌‌‌‌ای بودند که خدا برانگیخت برای هدایت مردم؟ در مغفرتِ آن عالم هم عیناً قضیه از این قرار است. این خداست که شفعا را برمی‌‌‌‌‌انگیزاند و مأمورشان می‌‌‌‌‌کند که شما از من مغفرت بخواهید برای چنین کسان تا من مغفرت خودم را شامل حال آنها کنم، که این هم حسابی دارد که مغفرت الهی جز از مجرای اشخاصی که [آن کسان‌‌‌‌‌] به وسیله آنها هدایت شده‌‌‌‌‌اند و جز از مجرای کمّلین که باب خداوند هستند نیست، ولی به هر حال این خداست که اینها را برای شفاعت برمی‌‌‌‌‌انگیزاند.

ما در باره هر یک از اولیای حق، پیغمبر اکرم، امیرالمؤمنین، حضرت زهرا، حضرت امام حسین و هر کس دیگر- و بلکه هر کاملتری نسبت به ناقصتر از خودش می‌‌‌‌‌تواند شفیع باشد- خیال نکنیم که این رفتن به سوی شفیع فرار از درِ خانه خداست! اگر بخواهد به شکل فرار از درِ خانه خدا باشد رفتن به سوی شفیع، رفتن به سوی جهنم است. اگر گفتید من نماز نمی‌‌‌‌‌خوانم به جایش کار دیگری برای امام حسین می‌‌‌‌‌کنم، امام حسین به چیزی راضی می‌‌‌‌‌شود خدا به چیز دیگر، نه خدا را شناخته‌‌‌‌‌اید نه امام حسین را. امام حسین آن کسی است که در خطبه روزهای اولش فرمود: «رِضَی اللَّهِ رِضانا اهْلَ الْبَیت‌‌‌‌‌». اصلًا امام حسین اگر رضایی غیر از رضای خدا داشته باشد که امام نیست. پیغمبر اگر از خودش دکانی مستقل داشته باشد، چیزی بخواهد غیر از آنچه که خدا می‌‌‌‌‌خواهد، به چیزی خشنود باشد غیر از آنچه که خدا [به آن‌‌‌‌‌] خشنود است، او نمی‌‌‌‌‌تواند پیغمبر باشد. بنابراین محال و ممتنع است که آنچه خدا به آن راضی است از طاعات و عبادات، امام حسین کاری به آنها نداشته باشد، آنچه که خدا [از آن‌‌‌‌‌] ناراضی است، از گناهان، معصیتها، شرابخواریها، دروغگوییها، غیبتها، باز امام حسین نسبت به اینها حساسیتی نداشته باشد؛ در مقابل، امامحسین حساسیت داشته باشد نسبت به مسائل مربوط به شخص خودش و هر کسی که در مسائل مربوط به شخص او کاری کرده باشد. چنین کسی نه خدا را شناخته است و نه امام حسین را، و اگر انسان به این شکل درِ خانه امام حسین برود اولین کسی که او را طرد می‌‌‌‌‌کند خود امام حسین است.

اگر این جور بود پس باید امیرالمؤمنین وقتی که مردمی رفتند به در خانه او- آن طور که مورخین نقل کرده‌‌‌‌‌اند، و چنین چیزی بوده است- و گفتند «انْتَ انْتَ» تو همان خودش هستی؛ پیدا کردیم، خودش است، خداست (بالاخره به درِ خانه علی آمدند، چه از این بهتر! آمدند درِ خانه علی و گفتند اساساً خودتی، خدا خود تو هستی) باید علی بگوید اینها به درِ خانه من آمده‌‌‌‌‌اند، من نباید اینها را از درِ خانه‌‌‌‌‌ام رد کنم! ولی فوراً از اسب پیاده می‌‌‌‌‌شود، می‌‌‌‌‌افتد سجده می‌‌‌‌‌کند به علامت خضوع و بندگی [که‌‌‌‌‌] من بنده‌‌‌‌‌ای از بندگان خدا هستم. بعد هم اینها را شدید تهدید می‌‌‌‌‌کند که‌‌‌‌‌ اگر از این حرفها توبه نکنید چنین و چنانتان می‌‌‌‌‌کنم، یعنی می‌‌‌‌‌کشمتان، و کشت. پس بگوییم اینها رفته بودند درِ خانه علی! این، درِ خانه علی رفتن نیست. علی خانه‌‌‌‌‌ای غیر از خانه خدا ندارد، درِ خانه‌‌‌‌‌ای غیر از درِ خانه خدا ندارد. امام حسین درِ دیگری باز نکرده غیر از در خانه خدا که بگوییم از در خانه خدا نمی‌‌‌‌‌رویم، از در خانه امام حسین می‌‌‌‌‌رویم! اگر دری غیر از در خانه خدا باز کرده باشد که او امام حسین نیست. شفاعت، مسلّم شامل عده‌‌‌‌‌ای از اهل توحید می‌‌‌‌‌شود، همه شرایطش را ما نمی‌‌‌‌‌دانیم و اینکه در چه مواقعی برسد، برای ما خیلی روشن نیست، ولی بالاخره در یک مواقعی برای اهل توحید شفاعت خواهد رسید. شفاعت همان مغفرت الهی است که وقتی به خدا نسبت می‌‌‌‌‌دهیم اسمش می‌‌‌‌‌شود «مغفرت»، وقتی به وسائلی که خدا برای مغفرت خودش برانگیخته است نسبت می‌‌‌‌‌دهیم اسمش می‌‌‌‌‌شود «شفاعت».

  • سید نورالله شاهرخی
۲۹
شهریور
۹۷

میگم این طبلا چرا هر سال نسبت به سنوات قبل، هی بزرگ‌تر میشه؟ کم کم داره مضحک میشه واقعاً. در ذیل، فتوای آ سید ابوالحسن اصفهانی از مراجع تقلید نجف در سده‌ی اخیر رو در خصوص ابزار و وسایل عزاداری مشاهده میفرمائید.

  • سید نورالله شاهرخی
۲۹
شهریور
۹۷

نوحه‌هایی که می‌بینم و به هر دلیلی دوس دارم اگر عمری باشه میذارم اینجا. طبیعیه برای کسانی که توی خرم‌آباد هستن و با این نوحه‌ها آشنایی دارن و یا به هر طریقی قبلاً شنیدن ممکنه تکراری باشه. در این صورت چنین افرادی می‌تونن این مطلب رو نادیده بگیرن. در صورت بقای عمر و عدم سلب توفیق، این لیست به تدریج، کامل‌تر خواهد شد. 

این مطلب، قسمت پنجم این مجوعه هست، اگر میخاید نوحه‌های قبلی رو هم ببینید و بشنوید در وبلاگ، در قسمت طبقه بندی موضوعی موجود در حاشیه سمت چپ وبلاگ، برید به بخش دلنوشته‌های خودم و در کانال تلگرامی این هشتگ رو سرچ کنید. #نواهای_عاشورایی 


اول - داغ هجرون تو میزنه تیرم - آقای رضا موسیوند. دانلود کنید، حجم تقریباً 12 مگابایت.

معمولاً فردی که به لهجه‌ای تکلم می‌کنه چون از داخل به اون لهجه نگاه میکنه یه چیزی مثل اعضای بدن میمونه براش و حس خاصی نسبت به اون لهجه نداره، من هم طبیعتاً نسبت به لهجه‌ی لری خرم‌آبادی همچین حسی دارم، اولین باری که حس کردم این لهجه چقد قشنگه و چقد دوسش دارم و آدم چقد میتونه بهش افتخار کنه، وقت شنیدن نوحه با لهجه‌ی این نوحه‌خون بود، مثال بارزی از لهجه‌ی خرم‌آباد، خواستید به هر کسی بگید لهجه‌ی خرم‌آباد چجور لهجه‌ای هست میتونید یکی از نوحه‌های آقای موسیوند رو بهش بدید. مثل 90 درصد دیگه از نوحه‌های ایشون، شعر و آهنگ کاملاً روی هم می‌شینه و ضمن اینکه سوزناک هست همون بهجت حاصل از تخلیه‌ی روانی رو هم در آدم ایجاد می‌کنه.


دوم - مکن ای صبح، طلوع - آقای سهرابی. دانلود کنید، حجم تقریباً 10 مگابایت.

نوحه‌ای است معروف و مخصوص به شب عاشورا با متنی تکان‌دهنده. حتماً از زبون مداحان و نوحه‌خون‌های فارس زبون شنیدینش، امشبی را شه دین در حرمش مهمان است، مکن ای صبح، طلوع. الان به همون زبون فارسی و البته با رنگ و بوی لری هم بشنفیدش. خیلی زیبا و گیراست و نیازی به هیچ روضه‌ی محیرالعقول و ساختن مفاهیم آنچنانی برای اشک گرفتن نداره. خیلی ساده میگه فردا روز فاجعه‌س. ای صبح طلوع نکن. این نوحه‌ای که منظور نظر من هست از دقیقه‌ی 05:35 شروع میشه. قبل و بعدش هم نوحه‌های خوب دیگری توی این فایل هست. واقعاً چه شعر فخیم و خوبی داره این نوحه. قبلاً مداحان از چ اشعاری استفاده میکردن و الان متأسفانه گاه، به چه ابتذالی افتادن... گوش بدید : عصر فردا بدنش زیر سُم اسبان است...


سوم - ای اهل حرم، دس اباالفضل جدا بی - آقای رضا موسیوند - دانلود کنید، حجم تقریباً 10 مگابایت.

شاید بتونیم بگیم معروف‌ترین نوحه‌ی سنوات اخیر یا حتی بعد از انقلاب، اون نوحه‌ی معروفه که میگه ای اهل حرم، میر علمدار نیامد، سقای حسین، سید و سالار نیامد، روی این شعر یا شبیه این شعر نوحه خوندن و سبک رو عوض کردن تقریباً غیر ممکن هست، بسکه این شعر شنیده شده و آهنگش توی ذهن همه تثبیت شده، مثل اینه که مثلاً بخاید سرود ملی کشور رو که همه با یه آهنگ خاص به یاد میارن، شما با آهنگ دیگه‌ای بخونید و تازه تصور کنید بخاید کاری کنید اون آهنگ در ذهن هم بمونه. نوحه خون ما با این نوحه، این کار غیر ممکن رو انجام داده و نوحه رو به تمامی مال خودش کرده. گوش بدید و محظوظ بشید. امشب، شب تاسوعا و متعلق به حضرت ابوالفضل علیه السلام هست و این نوحه هم متعلق به ایشون. با همین نوحه و شنیدنش هم میشه عزاداری کرد، عزاداری‌تون قبول. عاشق این لحن حماسی‌شَم من.


چهارم - ای علمدار یا ابالفضل ای صحاو ذوالفقار - آقای جعفر شیرزاد - دانلود کنید، حجم تقریباً 4 مگابایت.

شعر که شعر باشه، سَبْک که سنگین و جا افتاده باشه و مداح که سنگین بخونه و شأن اهل بیت علیهم السلام رو خدای نکرده پایین نیاره، هیییییییییچ نیازی به روضه‌های آنچنانی - که برای گریه گرفتن از مخاطبین، هر مطلب بی ارزشی رو میگن - نیست، این نوحه رو گوش کنید، با توجه به معنا و اشک بریزید، هیچ کار سختی نیست، بلکه گریه نکردن خیلی سخته. عزاداری‌هاتون قبول.


پنجم - دالکه ای دالکه - آقای رضا موسیوند - دانلود کنید - حجم، تقریباً 6 مگابایت. 

کمتر نوحه‌ای ممکنه اینطوری اون فضای غریبانه و دلگیر شام غریبان رو انعکاس بده، به قول انگلیسی زبان‌ها واقعاً قلب لحظه رو لمس کرده و فضا رو مثل یه فیلم جلوی چشم آدم به رژه درمیاره. سبک هم مناسب نوحه هست و بازتاب دهنده‌ی همون غربت و تنهایی اسرا در اولین شب پس از فاجعه. 

  • سید نورالله شاهرخی
۲۸
شهریور
۹۷

عبدا... بن زبیر از موضع امام(ع) در برابر بیعت با یزید پرسید. امام در پاسخ وی فرمودند: «انی ابایع لیزید و یزید رجل فاسق معلن بالفسق یشرب الخمر و یلعب بالکلاب و الفهود و یبغض بقیه آل رسول‌الله؟ لا والله لایکون ذلک ابدأ» (الفتوح ابن اعثم کوفی، ج 5، ص15- موسوعه الامام الحسین(ع)، ج 1، ص 429). «آیا فکر می‌کنی من با یزید بیعت می‌نمایم؟ یزیدی که مردی فاسق است، علنی و آشکارا فسق و فجور انجام می‌دهد، شراب می‌خورد و با سگها و یوزپلنگها بازی می‌کند و با باقی مانده از آل پیامبر دشمنی می‌ورزد؟ نه به خدا سوگند هرگز چنان چیزی روی نخواهد داد.»


به حکایت روایت فوق، یکی از نشونه‌های فسق علنی یزید، که باعث شد امام حسین تن به بیعت نده و قیام کنه، سگ‌باز بودن یزید بود، الان چی میگید اگر بگم یه خونه‌ای رو سراغ دارم که بچه‌ش سگ داره، نه از اون سگا که نگهبانی و اینا میدن، از همینا که به عنوان حیوون خونگی میبرن توی خونه زندگی کنه با ساکنین، با شلوارک با سگ میاد بیرون گشت و گذار، بعد توی همون خونه، برای امام حسین نذری میدن، روضه هم می‌گیرن! من حرفی ندارم... 

حکایت این بزرگواران بد حجاب که میرن مراسم چهل منبر هم دست کمی از اون قبلی نداره، یعنی امام حسین فلسفه‌ی قیامش، زنده کردن اسلام و اجرای احکام اسلام و به قول خود ایشون، امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح امت جدش بود، اونوخ اینا در حالی که حکم بدیهی وجوب حجاب رو که مورد اتفاق همه‌ی علمای اسلام هست زیر پا میگذارن و به دین جد حسین، جسارت میکنن، شمع روشن می‌کنن برای زنده نگهداشتن یاد حسین! این از تلخ‌ترین طنزهای تاریخی هست. 

کسی نگه شاید دلشون پاک باشه! چون دل چیزی غیر از عمل نیست، ممکن نیست کسی دلش برای خدا بتپه و عاشقش باشه و در عمل به احکامش بی اعتنایی کنه، شما اگر عاشق کسی باشید بعد بهتون بگه اینکار رو نکن، استدلالش هم اینه، شما میگید نه، شرمنده، عاشقتم، ولی کار خودمو می‌کنم؟ اگرم اینجوری بهش بگید اون میگه مرده‌شور خودتو عشقتو ببره!

ضمناً هم کسی نگه شاید امام حسین ازشون قبول کنه، به تو چه؟ این بی‌ربط‌ترین حرف ممکنه. ما که نمی‌تونیم کاسه‌ی داغ‌تر از آش بشیم، وقتی خود حسین علیه‌السلام داره میگه من برای اجرای احکام اسلام قیام کردم، چطور ممکنه از کسی قبول کنه که علناً احکام اسلامی رو زیر پا می‌گذاره؟

کسی هم نگه چرا اختلاس میکنن تو چیزی نمیگی، ما داریم از گرسنگی می‌میریم تو گیر دادی به روضه و حجاب؟ اینم حرف بی ربطیه. اختلاس محکومه و بی‌اعتنایی به ظواهر اسلامی هم محکومه. هر چیزی بجای خود. 

کسی نگه چند تا تار مو، آسمون رو به زمین نمیاره. بی‌ربطه اینم. وقتی توی مذهبی‌ترین مراسم، بی اعتنایی به مذهب باب شد، دیگه حساب بقیه‌ی امور معلومه. 


  • سید نورالله شاهرخی
۲۵
شهریور
۹۷

کسی میدونه اسم فونتی که در این تصویر به کار رفته چیه؟

لطفاً ضمن بیان اسم، اگر میشه یه مطلبی هم خودتون با این فونت بنویسید و اسکرین شات بگیرید و ارسال کنید برام که من بدونم دقیقاً همین فونت هست. ممنون.

  • سید نورالله شاهرخی
۲۰
شهریور
۹۷

آغاز ماه محرم رو تسلیت عرض می‌کنم خدمتتون. 

استناد به منابع غیر معتبر

یکى از آسیب هایى که خصوصا در قرن هاى اخیر، عزادارى امام حسین علیه السلام را تهدید مى کند، استناد اهل منبر و مرثیه سُرایان، به منابع غیر معتبر و غیر قابل استناد است. نکته قابل توجّه، این که تاریخ عاشورا، بیشتر از بسیارى موضوعات دیگر، داراى منابع معتبر و قابل استناد است و مرثیه سرایان متعهّد و آگاه، اصولاً نیازى به استفاده از منابع غیر قابل استناد ندارند. به گفته شهید مطهّرى: اگر کسى تاریخ عاشورا را بخواند، مى بیند از زنده ترین و مستندترین و از پُرمنبع ترین تاریخ هاست. مرحوم آخوند خراسانى [۱] فرموده بود: آنها که به دنبال روضه نشنیده مى روند، بروند روضه هاى راست را پیدا کنند که آنها را اَحَدى نشنیده است. [۲] شمارى از مرثیه سرایان مى پندارند که هر چه چاپ و منتشر شد، قابل استناد است و کارى با اعتبارِ منبع ندارند. نویسنده ارجمند کتاب لؤلؤ و مرجان، در باره برخى از مطالب نادرستى که به زیارت معتبر «وارث» افزوده شده، مى گوید: روزى طلبه اى را دیدم که آن دروغ هاى قبیحه را براى شهدا مى خوانْد. دستى بر کتفش گذاشتم. ملتفتِ من شد. گفتم: از اهل علم، قبیح نیست چنین اکاذیب، در چنین محضرى؟! گفت: مگر مَروى یعنی روایت شده نیست؟ تعجّب کردم. گفتم: نه. گفت: در کتابى دیدم. گفتم: در کدام کتاب؟ گفت: مفتاح الجنان. [۳] ساکت شدم. زیرا، کسى که در بى اطّلاعى، کارش به این جا رسد که جمع کرده‌ی بعضى عوام را کتاب شمُرَد و مستند قرار دهد، قابل سخن گفتن نیست. [۴] بسیارى از مطالب بى اساس و دروغى که موجب وَهْن اهل بیت علیهم السلام است و متأسّفانه به عنوان مرثیه مطرح مى گردند، ریشه در منابع غیر معتبر دارند و از این رو، منبع شناسى، [۵] نخستین شرط ذاکران و مرثیه سرایان راستین تاریخ خونبار عاشوراست و کسانى که فاقد این شرط اند، هر چه قدر هم که با اخلاص باشند، شایستگى براى ذکر مصیبت اهل بیت علیهم السلام را ندارند. 

محدّث نورى در لؤلؤ و مرجان، آورده است: شخصى در کرمانشاه، خدمت عالمِ کاملِ جامعِ فرید، آقا محمّدعلى، صاحب مقامع و غیره(قدس سره) رسید و عرض کرد: در خواب مى بینم به دندان خود، گوشت بدن مبارک حضرت سیّد الشهدا علیه السلام را مى کَنَم! آقا، او را نمى شناخت. سر به زیر انداخت و متفکّر شد. پس به او فرمود: شاید روضه خوانى مى کنى؟! عرض کرد: بلى. فرمود: [این کار را] ترک کن، یا از کتب معتبره نقل کن. [۶]  

---------------

[۱]: .. آخوند شیخ محمّدکاظم بن حسین هروى خراسانى، متولّد سال ۱۲۵۵ ق، در مشهد ومتوفّاى سال ۱۳۲۹ ق، در نجف، از علماى بزرگ امامیه و اصولى اى نامى است که در تدریس اصول فقه، یگانه عصر خود بود و به نهضت مشروطه در ایران، کمک هاى شایانى نمود. 

[۲]: . حماسه حسینى: ج ۱ ص ۵۶. 

[۳]: . مفتاح الجنان، در ادعیه و اعمال روزها و ماه‌ها و زیارت‌ها و برخى وِردها و ختومات است که بارهاچاپ شده و مؤلّفش ناشناخته است. این کتاب، برخى مطالب را آورده که سندشان مشخّص نیست ؛ بلکه مطالبى دارد که قطعا سند ندارند (الذریعة: ج ۲۱ ص ۳۲۴ ش ۵۲۹۴). 

[۴]: . لؤلؤ و مرجان: ص ۱۶۴. 

[۵]: . براى آشنایى با منابع معتبر و غیر معتبر تاریخ عاشورا، ر. ک: معرفى و نقد منابع عاشورا ؛ عاشوراپژوهى؛ کتاب شناسى تاریخى امام حسین علیه السلام ؛ عاشوراشناسى ؛ عزادارى عاشورا تحریفات. نیز، ر. ک: «سیرى در مقتل نویسى و تاریخ نگارى عاشورا» ؛ محسن رنجبر، تاریخ در آینه پژوهش (فصل نامه)، ش ۱۴ ۱۶. 

[۶]: . لؤلؤ ومرجان: ص ۲۵۳.



مشخصات کتابی که مطلب فوق از آن نقل شده است :

عنوان و نام پدیدآور: دانشنامه امام حسین علیه السلام، بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ/ محمدی ری شهری؛ با همکاری محمود طباطبایی نژاد، روح ا... سیدطبائی ؛ مترجم عبدالهادی مسعودی، مهدی مهریزی.  

مشخصات نشر: قم: دارالحدیث، ۱۳۸۸.

مشخصات ظاهری: ۱۴ج.

فروست: پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۲۰۴.

  • سید نورالله شاهرخی
۱۱
شهریور
۹۷

میدونید که احتمالاً پس از گوگل، بزرگترین پدیده‌ی فضای مجازی یا همون اینترنت، سایت ویکی پدیا هست، دائرةالمعارفی که از طریق خودِ کاربران فضای مجازی نوشته میشه و توسعه پیدا میکنه، البته به همین دلیل از سندیت آکادمیک برخوردار نیست و نمیشه توی مقالات و پایان‌نامه به مطالبش ارجاع داد، چون هر کسی میتونه راحت، مطالبش رو ویرایش کنه. اون قضیه‌ی سرهنگ علیفر و دولاب امیر که یادتون هست :-|

حالا اینا به کنار، به هر حال صرفنظر از بحث سندیت آکادمیک، بدون تردید یکی از بزرگترین اتفاقات پس از اختراع اینترنت، همین سایت ویکی پدیا هست که شما در هر زمینه‌ای میتونید بهش رجوع کنید و اطلاعات بیسیک و پایه‌ای در هر زمینه رو بدست بیارید، اعم از اصطلاحات فنی و حقوقی، زندگینامه مشاهیر و سلبریتی‌ها، اسامی امکنه و...

البته خب طبیعی هست که حجم، فربهی و قابلیت استناد مقالات انگلیسی در ویکی‌پدیا بسیار بیشتر از ویکی‌پدیای فارسی هست، مثلاً اینکه تعداد مقالات ویکی پدیای انگلیسی حدود 5 میلیون مقاله و تعداد مقالات ویکی پدیای فارسی حدود 650 هزار مقاله هست، ولی به هر حال خودِ 650 هزار مقاله‌ی به روز همراه با عکس و پاورقی و لینک‌های درون متنی تقریباً چیزی شبیه رؤیا است...

ولی از اونجا که هیچ گُل بی خاری توی عالَم، وجود نداره مشکل عمده‌ی ویکی‌پدیا اینه که برای مراجعه بهش همیشه باید آنلاین باشید و این توی مسیرهای جاده‌ای یا در نقاط خارج شهر، شما رو بدون دسترسی رها میکنه ولی باز از اونجا که هر مشکلی یه راه‌حلی داره این نرم‌افزاری که میخوام معرفی کنم این مشکل رو حل کرده و شما به صورت آفلاین هم میتونید به همه‌ی محتویات ویکی پدیا دسترسی داشته باشید، به این صورت که این نرم‌افزار رو نصب می‌کنید، بعد محتویات آفلاین رو دانلود می‌کنید و عیناً همون محتویات ویکی پدیا به صورت کامل، همراه با تصاویر و لینک‌ها رو میتونید توی گوشی خودتون یا کامپیوتر خودتون داشته باشید. این نرم‌افزار هم برای کامپیوتر و هم برای آندورید تولید شده و قابل استفاده هست. 

البته با توجه به تعداد بیشمار مقالات، طبیعیه که حجم محتویات آفلاین زیاد هست و فقط برای گوشی‌هایی خوب هست که کارت حافظه دارن. به این صورت که حجم آفلاین به شکل کامل به زبان انگلیسی 80 گیگابایت و حجم آفلاین انگلیسی بدون تصویر و فقط به شکل تکست 20 گیگابایت، حجم آفلاین کامل فارسی 8 گیگابایت و حجم آفلاین فارسی بدون تصاویر و فقط به شکل تکست 3 گیگابایت هست.

من خودم بشخصه آفلاین انگلیسی و فارسی رو به صورت کامل دانلود کردم و ریختم روی کارت حافظه و واقعاً عالیه و دیگه هیچ جا، در هیچ زمینه‌ای، لنگ نمیمونم و وابسته به داشتن یا نداشتن اینترنت نیستم. گفتم به شما هم بگم اگر دوست داشتید استفاده کنید. در تصاویر ذیل، اون نوشته‌های آبی یا زرد رو که توی نرم‌افزار اصلی بزنید هدایت میشید به مقاله‌ی مربوط به اون نوشته‌ها. ینی نوشته‌های رنگی در واقع لینک هستن. متن نرم‌افزار هم قابل انتخاب و قابل کپی هست و میتونید از طریق کپی پیست، ازش در محیط‌های دیگه استفاده کنید  

  • سید نورالله شاهرخی
۰۹
شهریور
۹۷

با اینکه ظاهراً صراحتاً شراب در قرآن، تحریم نشده، ما چطوری میگیم شراب، حرام هست؟ 

حرمت شراب در قرآن (مناظره امام کاظم با مهدی عباسی)

در یکی از سالها مهدی عباسی وارد مدینه شد و پس از زیارت قبر پیامبر صلّی الله علیه و آله با امام کاظم علیه السلام ملاقات کرد و برای آنکه به گمان خود از نظر علمی آن حضرت را آزمایش کند! بحث «خمر» (شراب) در قرآن را پیش کشید و پرسید: «آیا شراب در قرآن مجید تحریم شده است؟ » آنگاه اضافه کرد: «مردم اغلب میدانند که در قرآن از خوردن شراب نهی شده، ولی نمیدانند که معنای این نهی، حرام بودن آن است! ». 

امام علیه السلام فرمود: «بلی. این حرمت شراب در قرآن مجید صراحتاً بیان شده است. » در کجای قرآن؟ آنجا که خداوند متعال خطاب به پیامبر صلّی الله علیه و آله میفرماید: «قل إنّما حرّم ربّی الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الإثم و البغی بغیر الحقّ.... » ترجمه: «بگو پروردگار من، تنها کارهای زشت، چه آشکار و چه پنهان و نیز «إثم» (گناه) و ستم به ناحق را حرام نموده است.... » آنگاه امام علیه السلام پس از بیان چند موضوع دیگر که در این آیه تحریم شده، فرمود: «مقصود از کلمه «إثم» در این آیه که خداوند آن را تحریم کرده، همان شراب است، زیرا خداوند در آیه دیگری میفرماید: «یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما إثم کبیر و منافع للنّاس و إثمهما أکبر من نفعهما.... » [۴] ترجمه: «از تو در مورد شراب و قمار می‌پرسند، بگو در آن «اثم کبیر» (گناهی بزرگ) و سودهایی برای مردم است و گناهش از سودش بیشتراست. » و «إثم» که در سوره اعراف صریحاً حرام معرفی شده در سوره بقره در مورد شراب و قمار به کار رفته است، بنابراین شراب صریحاً در قرآن مجید حرام معرّفی شده است. مهدی، سخت تحت تأثیر استدلال امام علیه السلام قرار گرفت و بیاختیار رو به «علی بن یقطین» [۵] کرد و گفت: «به خدا قسم این فتوا، فتوای هاشمی است! » علی بن یقطین گفت: «شکر خدا را که این علم را در شما خاندان پیامبر صلّی الله علیه و آله قرار داده است. » [۶]. مهدی از این پاسخ ناراحت شد و در حالی که خشم خود را به سختی فرو میخورد گفت: «راست میگوئی ای رافضی!!» [۷].


پاورقی‌ها :

[۴] سوره بقره، آیه ۲۱۹. 

[۵] علی بن یقطین از اصحاب امام کاظم علیه السلام بود که موفق شده بود اعتماد دستگاه حکومت عباسی را به خود جلب کند و بر اساس دستورات امام علیه السلام از این طریق در خدمت به شیعیان بکوشد. 

[۶] گویا مقصود وی این بود که به حکم قرابتی که میان بنی عباس و بنی هاشم هست، علم و دانش امام کاظم علیه السلام برای مهدی نیز موجب افتخار است. 

[۷] علی بن یقطین از مذهب خود تقیه میکرد و مهدی عباسی با این جمله به او فهماند من به مذهب واقعی تو یعنی تشیع پی بردم. کلینی، الفروغ من الکافی، ج ۶، ص ۴۰۶. 

  • سید نورالله شاهرخی
۰۷
شهریور
۹۷

کتاب الغدیر چگونه نوشته شد؟ 

آثار مکتوب امینی، همه، ارجمند و خواندنی است؛ اما، در آن میان، الغدیر کتابی دیگر است و این دایرة المعارفِ سترگ را باید «شاهکار» او، بلکه شاهکار بزرگ شیعه در عصر حاضر، شمرد. نگارش الغدیر، تقریباً چهل سال از عمر امینی را به خود اختصاص داده [۳۳ - پاورقی‌ها در پایان مطلب] و برای نوشتن آن، ده هزار کتاب را، که بالغ بر چندین مجلد می‌شده، از بای بسم اللَّه، تا تای تَمت خوانده و به صد هزار کتاب، مکرر مراجعه داشته است. [۳۴].  

الغدیر، برای امینی، فراتر از یک کتاب بود؛ فلسفه زندگی بود. برخی وی را تشویق می‌کردند، همچون سنت معمول فقیهان، به جای نگارش الغدیر، رساله عملیه (توضیح المسائل) بنویسد و او - با توجه به تأمین کامل این نیاز به دست فقهای بزرگ عصر - می‌فرمود: «رساله من، توضیح المسائل من و برنامه من، همین کتاب الغدیر است! » [۳۵].

علامه برای تألیف الغدیر، منابع موجود در کتابخانه‌های عمومی و خصوصی نجف اشرف را به دقت بررسی کرد و سپس برای تکمیل تحقیقات خویش، به ایران، هند، سوریه و ترکیه سفر کرد و با تلاشی تحسین برانگیز و در عین حال حیرت آور، مصادر ماجرای غدیر و مناقب آل اللَّه را در کتابخانه‌های مهم آن کشورها، مطالعه و احیاناً استنساخ کرد. [۳۶].

وقتی به نگارش کتاب اشتغال داشت، به حدی در تفکر و مطالعه مستغرق می‌شد که ساعت‌ها می‌گذشت و هیچ احساس گرسنگی و تشنگی نمی کرد. [۳۷] زمانی که از سفر علمی و تحقیقی چندماهه اش به هندوستان بازگشت، از وی پرسیدند که هنگام اقامتتان در هند، با گرمای آن کشور چه می‌کردید؟ لختی تأمل کرد و سپس گفت: «عجب، اصلاً متوجه گرمای آن جا نشدم! » [۳۸] فرزند ایشان نقل می‌کند:

شب‌ها حدود ساعت نه و ده که می‌شد، بچه‌ها گرسنه شان می‌شد و احتیاج به غذا داشتند. مرحوم علامه دستور فرموده بودند که «ناهار و شام بچه‌ها را به موقع بدهید و منتظر حضور من بر سر سفره نباشید»؛ لذا مادرم، شامِ بچه‌ها را می‌داد و ما می‌خوابیدیم و ایشان در کتابخانه مشغول مطالعه بودند. مادرم غذا را در ظرفی، روی چراغ می‌گذاشت که ایشان پس از مطالعه صرف کنند؛ ولی صبح که ما می‌رفتیم، می‌دیدیم غذا به همان حالت روی چراغ مانده و از بین رفته است. اواخر عمر، ایشان به بیماری سرطان ستون فقرات مبتلا شدند. در سال ۴۸ بنا بود مورد عمل جراحی قرارگیرند و مهره‌های آسیب دیده با مهره‌های پلاستیکی تعویض شوند. مرا از نجف طلبیدند و پزشکان گفتند: «می خواهیم رضایت شما را برای عمل جراحی جلب کنیم. » من سؤال کردم: «تا چند درصد جای امیدواری برای بهبود هست؟ » دکتر گفت: «ممکن است تا ده درصد جای امید باشد و نود درصد وخامت پیدا می‌کند. » گفتم: «من راضی‌ام که ایشان بماند و درد بکشد، ولی از دنیا نرود. » گفت: «چرا؟ » گفتم: «وجود ایشان پربرکت و مغتنم است. »

با این که مرض بر بدن ایشان کاملاً مسلط شده بود، من ندیدم شکوه و گله ای نماید. پیوسته می‌گفت: «خدایا، تو را شکر! یا علی، مرا کمک کن! » [۳۹].

در سفر سوریه، روزانه هیجده ساعت کار می‌کرد و مطلب می‌نوشت. معمولاً افراد در تابستان برای استراحت به سفر می‌روند و کم تر کار می‌کنند؛ اما او، در سفر و حَضَر کار می‌کرد. در سوریه، کلید کتابخانه ظاهریه (المکتبة الظاهریه) را به او داده بودند؛ صبح‌ها به آن جا می‌رفت و تا غروب، یکسره کار می‌کرد. در آن کشور، گذشته از عکس برداری بیش از پنجاه کتاب خطی، کتاب خطیِ منحصر به فردی را شخصاً در طول سه ماه، به خط خود استنساخ کرد، که اکنون در کتابخانه امیرالمؤمنین در نجف اشرف موجود است. [۴۰] این، حاکی از اهتمامِ شایانِ امینی به نُسَخ خطی و کهن است.

کتابدار کتابخانه‌ای در نجف می‌گوید ساعاتی که من در کتابخانه امیرالمؤمنین بی کار بودم و مراجعه کننده ای نداشتم، به خواندن کتاب می‌پرداختم. یک روز مشغول مطالعه جلد ششم الغدیر بودم، که امینی از راه رسید و گفت: هان! چه می‌خوانی؟ گفتم: جلد ششم کتاب شما است. گفت: «بخوان، که خدا می‌داند چقدر زحمت کشیده‌ام تا مطالب این کتاب‌ها را درآورده ام! » و افزود: «آن وقت ها، در نجف نه پنکه بود و نه وسایل سردکننده دیگر. در آن شرایط سخت، من هر روز برای مطالعه به حسینیه شوشتری‌ها می‌رفتم که تعدادی کتب ارزشمند کهن در آن یافت می‌شد. زمانی که کتابخانه تعطیل می‌شد به کتابدار می‌گفتم که مطالعه من هنوز تمام نشده است. تو می‌خواهی بروی، برو؛ ولی اجازه بده من بمانم و مطالعه‌ام را ادامه بدهم. او درب حسینیه را بسته، می‌رفت، و مرا در کتابخانه تنها می‌گذاشت. من ساعت‌های دراز روی کتاب‌ها می‌افتادم و مطالعه می‌کردم و یادداشت بر می‌داشتم. غرق شدن در مطالعه، مرا به کلی از گذشت زمان غافل می‌ساخت و تنها زمانی به خود می‌آمدم که می‌دیدم، فرشی که روی آن نشسته‌ام [از ریزش مداومِ عرق] کاملاً خیس شده و بدنم [همچون بیمارِ تب زده] از گرمایِ شدیدِ فضایِ بسته کتابخانه، یک پارچه آتش می‌نماید! » [۱۴].

این - به گفته آقای حکیم زاده - در حالی بود که مزاج امینی، در فضای سردِ تبریز پرورش یافته و به هیچ وجه با هوای به شدت گرمِ نجف در آن روزگار، سازگار نبود. [۱۵].  


چرا الغدیر کتاب مهمی است؟ 

علامه امینی مؤلف کتاب الغدیر، ماجرای غدیر را از زوایای گوناگون، کانون بحث و کاوش عمیق و جامع قرارداده و هیچ جنبه ای از مباحث این موضوع را فرونگذاشته است.

می دانیم که احادیث منسوب به معصومین (ع) در صورتی می‌تواند بر کرسیِ قبول و پذیرش اهل نظر بنشیند که به لحاظ سند و متن از اتقان و استحکام لازم برخوردار باشد؛ یعنی، هم به لحاظِ سندیت و اصالت تاریخی، قطعیتِ صدورِ آن از ناحیه معصوم، محرز باشد، و هم از حیث «دلالتِ» لفظ و روشنی معنا، به وضوح بر مفهوم یا حکم مورد نظر گواهی دهد. از این رو، زنده یاد امینی در الغدیر، هم به تفصیل سلسله راویان حدیث غدیر را معرفی کرده و با ترسیم جریانی شاخص و مستمر از ایمان به واقعیت غدیر در طول تاریخ چهارده قرنی اسلام، رد پایِ آشکارِ این جریان را در نسل نسلِ مسلمین - از عصر پیامبر تا سده معاصر - نشان می‌دهد، و هم به گونه ای مستدل، به بررسیِ مفادِ حدیث غدیر پرداخته، واژه‌های کلیدی آن را - که بارِ معنا و مرادِ اصلیِ پیامبر از پیامِ آسمانیِ غدیر را بردوش دارند - عالمانه و نقادانه تبیین می‌کند.

گستره پژوهش و تحقیق امینی در مباحث و موضوعات اساسی الغدیر، که طی آن به چالش علمی با مخالفان برخاسته و نزاع ۱۴۰۰ ساله را «فصل الخطاب» ی شایسته آورده است، حقیقتاً بهت آور است؛ مثلاً نامه منظوم امیرالمؤمنین به معاویه را - که ضمن آن، به وصایت امیر از سوی پیامبر در غدیر، تصریح شده و از دلایلی است که امینی برای اثبات مفهومِ راستینِ واژه «مولی» در خطبه نبوی (سرپرستی امت) اقامه می‌کند، علاوه بر یازده مأخذ مهم شیعی، از طریق ۲۶ تن از دانشمندانِ بنامِ تسنن نقل می‌کند، که در میان آنان چهره‌هایی چون یاقوت حموی، ابن جوزی، ابن کثیر، ابن صباغ مالکی و ابن حجر، شهرتی شایان دارند؛ [۸۱] یا شعر حَسان بن ثابت (ملک الشعرای پیامبر) را در گزارش واقعه غدیر، از ۳۸ مأخذ معتبر و مشهور سنی نقل می‌کند که دوازده نمونه آن از منابع کهن سنی و ۲۶ نمونه آن از متون قدیمیِ شیعی است. [۸۲] دیگر اشعارِ حَسان را نیز در فضایل مولا به نحو مستوفی ذکر کرده و در ذیل هر کدام، به تفصیل نکات و اشارات تاریخی و قرآنیِ فراوانِ آن را توضیح داده و در خاتمه، مشروح زندگانیِ وی را آورده است. [۸۳].



پاورقی‌ها :

[۱۴] برای داستانی مشابه و عجیب از اهتمام امینی به غوطه خوردن در میان کتاب‌های گردآلود برای یافتن و نسخه برداشتن از کتب خطی و چاپی جهت تکمیل مطالب الغدیر، ر. ک: شاکری، ربع قرن مع العلامةالامینی ص ۶۰ - ۶۳.

[۱۵] برای اسامیِ کتابخانه‌های دیگری که امینی در عراق (نجف، کربلا، سامرا و …) به آن‌ها مراجعه کرد، ر. ک: همان، ص ۴۰ - ۴۱. 

[۳۳] امینی، محمدهادی، یادنامه علامه امینی، ضمیمه روزنامه رسالت، ص ۵.

[۳۴] امینی، محمد، سیری درالغدیر، ص ۲۵ - ۲۶.

[۳۵] یادنامه علامه امینی، ص ۵. از یکی از نزدیکان علامه، جناب حاج ابوالحسن ابراهیمی (تاجر فرش در خیابان ولی عصر تهران) نیز شنیدم که می‌گفت: «زمانی نیز که رساله عملیه مرحوم آیت اللَّه سید شهاب الدین مرعشی نجفی - مرجع دل آگاه و فرهنگ بان معاصر - از طبع در آمد و خبر آن به گوش امینی رسید، به ایشان پیغام داد، نگارش رساله و پرداختن به شئون معمول مرجعیت، از دیگر فقیهان نیز بر می‌آید. بجا بود این سنخ کارها وا می‌گذاشتید و یکسره به اموری همچون نگارش ملحقات احقاق الحق یا احیای متون و مآثر کهن شیعی می‌پرداختید که انجام آن، تنها از امثال حضرت عالی ساخته است … ». [۳۶] امینی، محمد، سیری درالغدیر، ص ۷ - ۸.  

[۳۷] یادنامه علامه امینی، ضمیمه روزنامه رسالت.

[۳۸] به نقل از آیت اللَّه خزعلی.

[۳۹] نیز می‌گوید: از دکتر پرسیدم: «چرا علامه امینی به این بیماری دچار شد، در حالی که ایشان نه چای می‌خورد و نه سیگار و قلیان می‌کشید و اهل هیچ گونه از این قضایا نبود؟ » دکتر گفت: «مرحوم امینی، چون همیشه روی زمین می‌نشست و زیاد خم می‌شد، به این بیماری مبتلا شده است. » (یادنامه علامه امینی، ص ۵).

[۴۰] ر. ک: آخوندی (داماد علامه) همان، ص ۱۸ - ۱۹.

[۸۱] علامه امینی، الغدیر، ج ۲، ص ۲۵ - ۳۰.

[۸۲] علامه امینی، الغدیر، ج ۲، ص ۳۴ - ۳۹.

[۸۳] علامه امینی، الغدیر، ص ۴۰ - ۶۵. به نوشته استاد محمدعبدالغنی مصری در تقریظ بر الغدیر: «امینی بزرگوار، در جست وجوی خود از کوره راه‌های سخت گذری گذشته است که پیوسته، هر راهی به شاخه‌های گوناگونی پیوسته و مشکلات و مسائل فراوانی فراپیش می‌آورده است و این گذشتن از راه‌های دور و دراز، وی را در پافشاری به پیش تر رفتن، استوارتر کرده است؛ مانند ماه شب چهارده، که هرچه فزون تر در آن نگری، تلألؤ خیره کننده آن فزون تر می‌شود. » (حکیمی، محمدرضا، حماسه غدیر، ص ۳۵۸ - ۳۵۹) برای مستدل شدن گفته استاد محمد عبدالغنی درباره وسعت چشمگیر مآخذ الغدیر و احاطه امینی به متون و مصادر کهن، ر. ک: همان، ص ۳۶۰ - ۳۶۲.

  • سید نورالله شاهرخی
۰۶
شهریور
۹۷

این عکسه چیه؟ 

هیچی، سرکار خانم سرنا ویلیامز هستن تنیس باز مشهور آمریکایی، توی مسابقات فرنچ اوپن 2018 فرانسه. تصویر مال همین چند روز پیش هست. خب به من چه ربطی داره؟

بازم هیچی. ایشون این لباس رو پوشیده و بعد رئیس فدراسیون تنیس فرانسه، مهد آزادی و قبله‌ی آمال بسیاری از جوونای ما، مصاحبه کرده و گفته دیگه اجازه نمیدیم با این لباس بیاد توی مسابقه شرکت کنه، چرا؟ خودش چیزی نگفته، ولی میشه حدس زد چرا. حالا در کل، من به چراش زیاد کار ندارم، گفتنش رو هم مناسب نمیدونم از نظر عفت کلام. 

بعدم همین رئیس فدراسیون تنیس فرانسه توی مصاحبه‌ش گفته که هر جا یه قواعدی داره و نمیشه توی هر مکانی هر لباسی پوشید، باید طوری بپوشید که ما بهتون میگیم، بعدم اعلام کرده از سال بعد، اون کارخونه‌هایی که در تهیه‌ی لباس ورزشکاران نقش دارن - مثل نایکی و آدیداس - باید قبل از شروع مسابقات، لباس‌های طراحی شده‌ی خودشون رو بِدَن ما روشون نظارت کنیم و از قبل، اوکی بدیم. لینک مصاحبه رو هم که گذاشتم و میتونید برید متن اصلی به زبان انگلیسی رو مشاهده بفرمایید و ببینید که آیا در نقل مطالب، امانت رعایت شده یا نه.


نتیجه‌ی اخلاقی : اونوخ طرف - خانوم یا آقا من فرقی نمیکنه - با یه لباسی و یه پیرایش یا آرایشی میاد دانشگاه که واقعاً توهین به خودش که هیچ، توهین به همه‌ی بینندگان هست:-\ حتی بر فرض که اصلاً دانشگاه هم نباشه، آدم میمونه اینا چطور روشون میشه اصن اینجوری بیان بیرون. بهشون هم که تذکر میدی آقا خانوم اینجا دانشگاهه، این چ وضعیه، میگن لباس یه مسئله خصوصی و شخصیه، به تو ربطی نداره من چطوری میام بیرون :-|

دین اسلام، مدعی آزادی پوشش در جامعه نیست و نحوه‌ی پوشش در جامعه رو یه امر شخصی و خصوصی تلقی نمیکنه ولی همونا که شما میگید ما از فرق سر تا نوک پا باید شبیه اونا بشیم تا بیایم داخل آدم حساب شیم، هم پوشش رو شخصی تلقی نمیکنن، حالا شما اومدید شدید کاتولیک‌تر از پاپ و کاسه‌ی داغتر از آش. 

  • سید نورالله شاهرخی
۰۴
شهریور
۹۷


یکی از آفات و اسباب اتلاف وقت در فضای مجازی مِراء و جدال است. 

اشاره

امام هادی علیه السلام فرمود: «اَلْمِراءُ یُفْسِدُ الصَّداقَةَ الْقَدیمَةَ، وَ یُحَلِّلُ الْعُقْدَةَ الْوَثیقَةَ، وَ اَقَلُّ ما فیه اَنْ تَکُونَ فیهِ الْمُغالَبَةُ، وَ الْمُغالَبَةُ اُسُّ اَسْبابِ الْقَطیعَةِ؛ مراء، دوستیِ قدیمی و پابرجا را فاسد کرده و بر هم می‌زند و رابطه محکم بین دو نفر را می‌گسلد و کمترین مفسده آن برتری جویی است و برتری جویی عامل اصلی قطع رابطه هاست». [۱] 

🔹 تفسیر «مراء»

برای مراء در لغت سه تفسیر ذکر شده است:

۱. از واژه «مَرَءَ» به معنای شک گرفته شده است. یعنی شخص مراء کننده با سخنانش قصد دارد در طرف مقابل ایجاد شک وتردید کند.

۲. معنای دیگر آن انکار حق است. مُرائی قصد دارد در سایه مراء حقّی را منکر شود.

۳. معنای سوم آن مجادله به منظور غلبه بر طرف مقابل است. یعنی سخنانی بگوید که او را شکست دهد، آبرویش را ببرد و خود را برتر جلوه دهد.


🔹 جدال ممدوح و مذموم

مجادله در قرآن مجید آمده و بر دو قسم است:

۱. جدال حسن، که خداوند درمورد آن می‌فرماید: (وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ) ؛ و با آنها به روشی که نیکوتر است، استدلال ومناظره کن». ‌[٢]

یعنی بحث و گفتگوی دوستانه و منطقی و سؤال و جواب برای روشن شدن حقیقت ممنوع نیست، لذا پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور شد با مخالفان با منطق محکم و استدلال صحیح گفتگو کند، تا پرده از حقایق برداشته شود.

۲. جدال مذموم، که هدف از آن انکار حق و به کرسی نشاندن باطل، یا حمایت بدون دلیل و بی چون وچرا از کسی است که همه این‌ها مصداق مراء باطل است. مانند این که در بحث و گفتگو می‌دانم طرف مقابل حقیقت مسأله را فهمیده، ولی آن قدر بحث را طولانی می‌کنم تا اعتراف به شکست خود کند، که این کار، حرام واز گناهان کبیره است.

---------------

[۱]: بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۶۹، ح ۴. 

[٢]: سوره نحل، آیه ۱۲۵.


🔹 مشخصات کتاب منبع :

سرشناسه: مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -

عنوان و نام پدیدآور: سخنان امام هادی علیه السلام/ مکارم شیرازی؛ تهیه و تنظیم ابوالقاسم علیان نژادی دامغانی.

مشخصات نشر: قم: انتشارات امام علی بن ابی طالب (ع)، ۱۳۹۴.



طرف، ساعت‌ها بحث میکنه هی تایپ میکنه توی گروه هی تایپ میکنه توی گروه برای اثبات اینکه فلان رئیس جمهور یا فلان حزب خوب بود، این یکیا بَدَن، از سمت مقابل هم به همچنین. همه هم رادیوی روشن هستن، حرف طرف مقابل رو گوش نمیدن اصن. فقط حرف خودشونو میزنن. آخر هم هیچ کسی راضی نمیشه...


کلاً عضو هیچ گروهی در فضای مجازی نیستم، این به کنار، مدتی است هر نوع بحث در فضای مجازی در هر موردی رو بر خودم حرام کردم و در همون ابتدای بحث، به طرف مقابل محترمانه میگم نظر جنابعالی محترم هست برای خودت، منم نظر خودمو دارم. یا حداکثر اینکه فقط یکبار ادله‌ی خودم رو میگم و پس از اون دیگه تن به پاسخ دادن به جواب‌های طرف مقابل و پینگ‌پنگی کردن بحث نمیدم، واقعاً لذت‌بخش هست، خیلی حس آرامش خوبی داره، اگر شما هم در جرگه‌ی بحث کنندگان در فضای مجازی هستید این عادت رو ترک کنید و از آرامش لذت ببرید و ببینید چقدر وقتتون باز میشه برای انجام کارای مفیدتر. این بحث‌های مبنی بر اینکه ما رسالت داریم فلان کار رو بکنیم یا وظیفه‌ی ماست که طرف مقابل رو قانع کنیم رو هم بذارید کنار، خود پیغمبر هم به توصیه‌ی قرآن می‌فرمود :


المائده :

وَأَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَاحْذَرُوا فَإِن تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِینُ

ﻭ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﺮﻳﺪ ، ﻭ [ ﺍﺯ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻭ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ]ﺑﭙﺮﻫﻴﺰﻳﺪ ، ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﻯ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪ [ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﻛﻴﻔﺮ ﻣﻰ ﺷﻮﻳﺪ ] ، ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﺁﺷﻜﺎﺭ [ ﭘﻴﺎم ﻭﺣﻰ ] ﺍﺳﺖ .(92)


ینی من ادله‌ی خودم رو میگم، پذیرفتید فبها. نپذیرفتند دیگه من مسؤولیتی غیر از این ندارم. کسی نگه خودشو با پیامبر مقایسه کرد، بحثم اینه که قانع کردن وظیفه‌ی ما نیست. مضافاً به اینکه در 99 درصد موارد، کاملاً مشخص هست اون کسی که باهاش بحث می‌کنیم اصلاً دنبال حقیقت نیست، از قبل تصمیم خودشو گرفته حاضر هم به عوض کردنش نیست، بنابراین در چنین مواردی بحث کردن دیوونگیه، بله، اگر یک درصد، آدمی پیدا کردید که واقعاً دنبال حق هست و سینه‌ای گشاده داره برای تغییر دادن نظر خودش، میتونید باهاش بحث کنید، ولی کو اون یک درصد؟


ببخشین، طولانی شد.


میلاد امام هادی علیه السلام، امام دهم ما، مبارک.

  • سید نورالله شاهرخی
۰۲
شهریور
۹۷

هیچی. اینجا ایسلند هست و تصاویر برگرفته هست از این فیلم شگفت‌انگیز هفده دقیقه‌ای. باور می‌کنید یه جاهایی از فیلم قلبم تاپ تاپ توی سینه‌م می‌کوبید و نفسم توی سینه حبس شده بود. البته بدیهیه که زیبایی فیلم، هشتاد نود درصدش منوط به اینه که فیلم رو با کیفیت بالا مشاهده کنید. بعد یه نکته‌ی جالب توجه که باید توی فیلم ببینید اینه که صرفنظر از زیبایی‌های طبیعی خود مکان، حتی در مناطق توریستی، این کشور بسیار تمیز هست که این دیگه ربطی به لطف خدا از نظر آب و هوا نداره و به فرهنگ مردم مربوطه، قصد ندارم باز این حرف کلیشه‌ای رو تکرار کنم که اونا خوبن و ما بدیم، اما واقعاً اگر همین مناظر توی ایران بود کنار هر کدومش با کوهی از زباله‌های پلاستیکی و بقایای غذای خونواده‌ها طرف بودیم که عملاً گند میزد به زیبایی منظره.

# # # 

# # # 

###

###

###

###

###

###

###

###

  • سید نورالله شاهرخی
۲۹
مرداد
۹۷


برخی‌ها در زمینه‌ی مطالب منتشره در کانال معتقدن که :


من مردها رو موجوداتی تصویر کردم که در مقابل غریزه‌ی خودشون نمیتونن مقاومت کنن و مدام دنبال گناه هستن در حالی که اگر مردها با تقوا باشن و عفت پیشه کنن میتونن کمتر مزاحم زن‌ها بشن و عرصه برای آزادی زنان بیشتر میشه.


پاسخ اینه که :


متأسفانه همونطور که به وضوح می‌بینیم اکثریت زن‌ها اسیر غریزه‌ی خودنمایی خودشون هستن و تقوا پیشه نمی‌کنن و با دستورات اسلامی مخالفت میکنن مردها هم اکثریتشون اسیر غریزه‌ی خودشون هستن و در مقابل جلوه‌گری زنان، بجز برخی افراد تربیت شده، بقیه‌ی مردا تقوا پیشه نمی‌کنن. اینجا و اروپا هم نداره و همه جا یکسان هست. مثلاً اینجا رو ببینید که بیان میکنه توی تحقیقی که در همین سال جاری در ایالات متحده آمریکا انجام شده 77 درصد از زنان گفتن تجربه‌ی مزاحمت‌های خیابانی داشتن یا اینجا رو ببینید که خبرنگاران زن جام جهانی روسیه گفتن که مورد مزاحمت قرار گرفتن و این امر اونقدر شدید بوده که حتی کمپین هم براش تشکیل دادن. بنابراین ربطی به بی ادبی مردای ایرانی و احیاناً مؤدب بودن مردای اروپایی نداره. 


بنابراین اگر زنی میخاد کمتر متعرضش بشن بجای اینکه خودش اسیر غریزه باشه و جلوه‌گرانه بیاد بیرون و سپس واسته منتظر، ببینه مردا چه زمانی اخلاق و ادب یاد میگیرن، و اگر مرد بی ادب و بی اخلاقی دید فحشش بده، عقل حکم میکنه همون زن، بر غریزه‌ی جلوه‌گری خودش غلبه کنه که اسیر برخی مردهای مزاحم و بی ادب نشه. البته توی برخی از مردان، بیماران جنسی‌ای یافت میشه که چنانچه زنان، عبایه هم پوشیده باشن باز متعرضشون میشن و مزاحمت ایجاد میکنن، اینا کمتر از یک درصد مردا رو تشکیل میدن و نباید کسی بگه چون اینطور مردایی وجود دارن پس با حجاب بودن و بی حجاب بودن، تفاوتی نداره. 


زنی که جلوه‌گری میکنه و سپس از بی ادبی مردا گلایه میکنه درست مثل صاحب جواهری هست که جواهرات خودش رو بی حفاظ رها میکنه و بعد از دزدیده شدنشون، از وجود دزد در جامعه گلایه میکنه. قبول دوست عزیز. دزد کار بدی میکنه اگر هم دستگیرش کنیم مجازاتش خواهیم کرد، اما تو چرا جواهرات رو ول کردی به اَمونِ خدا؟

  • سید نورالله شاهرخی
۲۴
مرداد
۹۷



 

تصویر فوق، تزئینی و بی ارتباط با متن مطلب ذیل است. 

یه وسیله‌ی برقی خریدیم، بعد توی دفترچه‌ش نوشته قبل از اولین استفاده بشوریدش، شک کردم زنگ زدیم کارخونه‌ش و اون عبارت دفترچه رو خوندیم، گفتن آخه کسی وسیله‌ی برقی رو میشوره؟ این چ صحبتیه؟ بعد یه سؤال دیگه هم ازش پرسیدیم، - من آخه دفترچه‌ش رو با همون دقتی خوندم که کتب کاتوزیان رو میخونم واسه همینم هی از دل عباراتش سؤال درمیومد :-\ - گفت بابا ما این دفترچه رو واسه کسی نوشتیم که به ما زنگ نمی‌زنه ولی واسه شما که زنگ زدید به همون نحوی عمل کنید که ما میگیم، دفترچه رو بی‌خیال شید :-|


باز دیدم توی دفترچه‌ش نوشته فلان درجه‌ی روی دستگاه رو اول، نود درجه ببرید جلو و بعد برگردونید روی درجه‌ی دلخواه. باز شک کردم زنگ زدم کارخونه، گفت این دفترچه اشتباه در ترجمه شده، اصلاً درجه رو برگردونید هرز میشه پیچش و دستگاه خراب میشه، لازم نیست اول ببرید جلو بعد برگردونید، از همون اول درجه رو روی جایی که میخاید تنظیم کنید :-\


ینی میخام بگم حتی به اونچه توی دفترچه محصولات نوشته هم اعتباری نیست :-|

  • سید نورالله شاهرخی
۲۳
مرداد
۹۷

سحر آزاد:

«۹ سالم بود. دکترها تشخیص ندادن مامانم سکته کرده و نصف بدنش فلج شد / این گزارش نه فقط تجربه معلولان بلکه تجربه مشترک اطرافیانشونم هست: از جلوت رد میشن و نچ نچ میکنن، دستشون رو به آسمون میبرن برای شکرگذاری یا تو چشماشون میخونی که میگن چه اصراریه برای اومدن به پارک، رستوران و ارایشگاه.»


توضیح من : رفتیم یه مغازه بستنی فروشی که یه معلول که دستاش کج بود و کف دستش برگشته بود داخل به سمت آرنجش، نشسته بود و با زحمت داشت بستنی می‌خورد که البته طبیعیه اون زحمت برای خودش عادی بود و روتینِ زندگیش. یکی از همراهان ما، چادرش رو گرفت روی صورتش و به زاویه‌ای نشست که اون شخص رو نبینه، مثلاً برای اینکه دلش نسوزه که اون معلول، با چه زحمتی داره بستنی میخوره. به نظر من این کاری که همراه ما کرد یا همین که جلوی روی شخص معلول خدا رو شکر کنی بخاطر سلامتیت، بسیار کار بی‌ادبانه‌ای است. طوری رفتار کنیم که نشون بده او هم عضوی از این اجتماع هست، حتی شده باید راست توی چشمش نگاه کنیم و به خوردن ادامه بدیم، همون طوری که در حین خوردن، به بقیه‌ی مردم نگاه می‌کنیم و نگاهمون رو میچرخونیم.

وحید رجبلو:

«چی میشه گفت به صاحبان این خودرو‌ها؟

آیا مستحق منتشر کردن شماره پلاک شون برای کار نابحق‌شون نیستند؟

بخاطر پارک خودرو جلوی رمپ، مسیر مناسب عبور افراد دارای معلولیت مجبور شدم یه مسیر طولانی رو طی کنم تا به مقصدم که چند متر بیشتر با من فاصله نداشت برسم.»

  • سید نورالله شاهرخی