عافیت‌سوزی

عافیت چشم مدار از منِ میخانه نشین / که دَم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم - حافظ

عافیت‌سوزی

عافیت چشم مدار از منِ میخانه نشین / که دَم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم - حافظ

عافیت‌سوزی

من سید نورالله شاهرخی دانشجوی دکتری رشته‌ی حقوق خصوصی دوره‌ی روزانه‌ دانشگاه علامه طباطبایی تهران (رتبه‌ی 13 آزمون دکتری سال 91) ، کارشناسی ارشد حقوق خصوصی از همان دانشگاه (رتبه‌ی 21 آزمون ارشد سال 1385) ، مدرس دانشگاه و وکیل پایه یک دادگستری هستم. این وبلاگ در وهله‌ی اول برای ارتباط با دانشجویان و دوستانم و در وهله‌ی بعد برای ارتباط با هر کسی که علاقمند به مباحث مطروحه در وبلاگ باشد طراحی شده است. سؤالات حقوقی شما را در حد دانش محدودم پاسخ‌گو هستم و در زمینه‌های گوناگون علوم انسانی به‌خصوص ادبیات و آموزش زبان انگلیسی و نیز در صورت تمایل، تجارب شما از زندگی و دید شما به زندگی علاقمند به تبادل نظر هستم.

***
***

جهت تجمیع سؤالات درسی و حقوقی و در یکجا و اجتناب از قرار گرفتن مطالب غیر مرتبط در ذیل پُستهای وبلاگ ، خواهشمند است سؤالات درسی و / یا حقوقی خود را در قسمت اظهار نظرهای مطلبی تحت همین عنوان (که از قسمت طبقه بندی موضوعی در ذیل همین ستون هم قابل دسترسی است) بپرسید. به سؤالات درسی و / یا حقوقی که در ذیل پُستهای دیگر وبلاگ پرسیده شود در کمال احترام ، پاسخ نخواهم داد. ضمناً توجه داشته باشید که امکان پاسخگویی به سؤالات ، از طریق ایمیل وجود ندارد.

***
***
در خصوص انتشار مجدد مطالب این وبلاگ در جاهای دیگر لطفاً قبل از انتشار ، موضوع را با من در میان بگذارید و آدرس سایت یا مجله‌ای که قرار است مطلب در آن منتشر شود را برایم بفرستید؛ (نقل مطالب، بدون کسب اجازه‌ی قبلی ممنوع است!) قبلاً از همکاری شما متشکرم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

احتضار...

سه شنبه فروردين ۲۸ ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ب.ظ

قبلاً اینجا و اینجا نوشته بودم که وختی چند ساعت متوالی توی یک روز تدریس میکنم توی مسیر برگشتن که پیاده‌روی می‌کنم چه حس و حالی دارم. 

امروز باز من بودم و همون حسسسس عمیق، شدید و غریب، غریب اما قریب، حسی که درون خودته از رگ گردن بهت نزدیکتره، درونت میشکفه و تسخیرت می‌کنه، شگفتا اما که نمیشناسی این حس رو. 

شنیدم که میگن مغز طوریه که هر چی ازش کار بکشی ورزیده‌‌تر میشه، چابکتر میشه، اونوخ فک کن توی یه روز ده ساعت به کاری مشغول بودی که از صمیم قلب عاشقشی و اون کار هم به طور صد در صد، مرتبط هست با مغز و کار کشیدن از مغز، مسخره‌س شاید، اما داشتم فک می‌کردم این حس سیال بودن و جَوَلانی که بعد از تدریس دارم شاید بخاطر اینه که روح، بعد از اینهمه ساعت مشغول بودن، به منتهای درجه‌ی فعالیت خودش میرسه و وختی دیگه درس تموم میشه سبک میشه و به آسمون میره، مث بالُنی که شما ده ساعت با آتیش تند، توش بِدَمی وتوی همه‌ی اون ده ساعت با طناب، اسیر زمینش کنی و بعد از ده ساعت دمیدن، یه دفه ولش کنی توی آسمون، میدونید با چه سرعت و سبکی‌ای میره بالا؟ منم یه همچین ماجرایی دارم بعد از ده ساعت تدریس. بلاتشبیه شاید درست مثل کسی که یه ماده‌ی مخدر شدیداً توهم‌زا مصرف کرده باشه، در این حد ینی احساس سبکی میکنم...

میفتم یاد کسانی که به هر طریق بهشون وابسته بودم و الان به جبر شرایط در کنارم نیستن، کسانی که فوت کردن، دانشجویانی که فارغ‌التحصیل شدن، دانشجویانی که من ازشون بریدم یا اونا بریدن، دلخوری‌های اجتناب ناپذیر، چهره‌ی آدمایی که از روبروم رد میشن، بوی خاک نمناکی که سر راهم از یه خونه‌ی مخروبه بلند میشه، مغازه‌هایی که بعضیاشون خالی هستن و فروشنده‌ی داخلشون چونه‌ش رو گذاشته روی دستاش و خیره شده به پیاده‌رو، مغازه‌هایی که پُرَن، نسیم خنکی که میخوره به صورتم و از راه یقه‌ی لباسم میره و به بدنم میرسه و سردی چسبناک هوا میماسه به تنم، دستام که زیر‌ِ بارِ گرفتنِ این چند تا کیفِ همرام خسته شده اما اوووووونقد توی خلسه هستم که حتی حس عوض کردن جای کیف‌ها توی دستم رو هم ندارم، کتابایی که دوست داشتم بخونم و نخوندم از جلوی چشام رد میشه، فیلمایی که باید می دیدم و ندیدم، صحنه‌های به یاد ماندنی فیلمایی که دیدم و توی ذهنم حک شده بود از جلوی چشام رد میشه، خاطرات تلخ و شیرین مشترک با دوستای انگشت‌شماری که در طول سالیان داشتم ووو

بذارید خیالتون رو راحت کنم، میگن آدم وختی توی بستر مرگ میفته و دیگه از همه جا بریده و آماده‌ی مرگ شده و روحش داره میکَنه از بدن که بره به دنیای بالاتر، توی چند ثانیه‌ی کوتاه همه‌ی زندگیش به صورت یه فیلم کوتاه از جلوی چشمش رد میشه، باورتون میشه اگر بگم هر روز بعد از تدریس من حس میکنم روحم همونقدر سبک شده و در حال احتضارم و همه‌ی زندگیم و خاطرات به یاد موندنیم از جلوی چشمام رژه میره؟ باورتون میشه اگر بگم حس یه آدم محتضر رو دارم؟

همین. خلاص... 

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • سه شنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ب.ظ
  • سید نورالله شاهرخی

نظرات  (۱)

شبتون بخیر.امیدوارم تعطیلات اخر هفته خوبی داشته باشید.
یک سوالی هست که ذهنم رو خیلی درگیر کرده خواستم اگر براتون امکانش هست توضیح دهید.
چند جا در وبلاگ از شنا شنیدم که شما پیاده روی های بعد از کلاس رو خیلی دوست داری و دوست دارید تا بیکران برید و برسید تا انتها و محو شید و ... خلاصه از این حرف ها.
از قضا من این ترم بعد از اخرین کلاس روز سه شنبه و چهارشنبه که به قول خودتون ساعت های متوالی تدریس کرده اید رو مفتخر به دیدارتون هستم.
ولا تا جایی که چشمان من یاری میکنه شما بعد از کلاس میرید سواره اتوبوس های دانشگاه میشید بعدش هم دوراهی پیاده میشید و سوار ماشین های هرم اباد میشید که احیانا حدس میزنم خرم اباد هم که ازماشین پیاده میشید که میشه حدودا ساعت ده سوار تاکسی میشید.
خیلی برای من سوال هست پس شما کی پیاده روی میکنید و به قول خودتون تو افق محو میشید و ...اگر منظورتون از دانشکده تا اتوبوس ها است که این مسیر رو ادم تاتی تاتی هم کنه کفایت میکنه دیگه پیاده روی حساب نمیشه.
اگر خرم اباد که از ماشین پیاده کیشید تا منزلتون پیاده روی میکنید که اخه بازم چه کاریه نمیگید اون وخت شب بلایی سرتون میارن با اون همه وسیله تبلت و... احتمال داره دزد تو خیابون باشه.
یا وقتی که میرسید خونه میرید تو حیاط پیاده روی میکنید.
ممنون میشم اگر توضیح دهید وابهام بنده رو برطرف کنید.
پاسخ:
سلامٌ علیکم . عاقبت جنابعالی به خیر. 
از دغدغه جنابعالی ممنونم. برای جنابعالی آرزوی موفقیت دارم. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">